روزی روزگاری با عموم دوتایی رفته بودیم خرم آباد برای پاترول گیربکس بگیریم
اینجا هنوز تو راه بودیم و شب رفتیم خونه دوستمون تو خرم آباد خوابیدیم ، اینجا سنندج عه :
خلاصه فردا صبح شد و ما رفتیم سراغ اون گاراژه ، که تو این خیابون بود ، فک کنم اسم خیابونش آزادی بود نمیدونم دقیق :
و اینهمه راه رفته بودیم برای این :
نمیدونم صاحب این پاترول با چه انگیزه ای این لاستیکارو انداخته بود رو ماشینش :
اونجا دوتا جیپ خوشگل هم بود :
و بالاخره بعد از ظهر همون روز برگشتیم به سمت خونه و اینجا خروجی خرم آباده با کوه های زیبا ، هوا هم چون تابستون بود نزدیک ۴۰ درجه بود و ماشین با کولر داغ میکرد (وقتی میگم ماشین ایرانی آشغاله یعنی این) :
جالبه برام که اقدام به اشتراک گذاشتنِ عمومی، حداقل در این موقعیت به خصوص شخصی، بیشتر میل به شخصیسازی نکردن و به دنبال اون اعتماد نکردنه! در هر صورت:
بهش میگن نرگس سگی! حوالی شهره. شهر ما نرگس داره. هر سال با شگفتی تمام نگاهشون میکنم اما این یکی متفاوت بود. یه دونه بود. وحشی بود. خودرو بود. کلمهی "خودرو" رو دوست دارم. کسی نکاشتش! کسی آبش نداده. کسی پاش رو نکنده. در رهاترین حالت ممکن رشد کرده. انگار قیامیه در مقابل تمام احتمالات. وقتی تمام احتمالات رو در آغوش کشیدی و رهای رهای از بین همهشون دراومدی! زیباست. خیلی زیباست