• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

هزار کار نکرده

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع maleck :)
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
خیلی چیزا هست خب
اما
چرا اینستادم جلوشون و خواستمو نگفنم بهشون
چرا به کسی که دوسش دارم نگفتم اینو
چرا پسر نیستم تا مدرسه اونا درس بخونم
چرا اصلا ایران ...خب هلنددد
چرا این دوسال اخر انتقالی نگرفتم برا تهران
فعلا همینا
 
چرا غرور نداشتم و خاکی بودم که لهم کنن ، چرا زبان آلمانی رها کردم ؟چرا نذاشتم موهام بلند بمونه ؟ چرا الکی سر هر نمره حرص میخوردم ؟چرا قدر بابام بیشتر ندونستم ؟چرا با سلناگومز سلفی نگرفتم ؟چرا نرفتم کنسرت انیتا و جیغ نزدم که عاشقتم ؟چرا انقدر برا حرف مردم زندگی کردم ؟اصلا چرا زودتر نمردم:-l:-l:((:((:((
 
کار نکرده که خیلی دارم
ولی نه حال تایپشونو دارم نه حال فکر کردن بهشون رو
فلذا میگذریم و منتظریم ببینیم که سرنوشت چی برامون رقم میزنه :|
 
میرم توی یه کوه دور و تاجایی که جاداره به خودم فحش میدم
 
پشیمونم که چرا وقتی عاشق بودم، با تعصبات الکی زندگیمو تلخ کردم.
پشیمونم که چرا کتابی که میخواستم بنویسم رو رها کردم. میترسم ازینکه قبل از تموم شه بمیرم، ولی تنگی لازم برای تموم کردنش رو هم ندارم.
پشیمونم که چرا تنبور و کمانچه یاد نگرفتم. چرا سنتورمو مثل آدم ادامه ندادم. این پشیمونی احتمالا تا آخر عمرم باهام بمونه چون همه ش فکر میکنم از من دیگه گذشته و فرصتشو ندارم.
پشیمونم که چرا خودمو گرفتار حرف و نظر دیگران کردم.
 
پشیمونم که چرا بیشتر با رفیقم وقت نگذروندم...
پشیمونم که اون شب بهش گفتم بیا بریم بیرون...
 
کار نکرده که خیلی دارم
ولی نه حال تایپشونو دارم نه حال فکر کردن بهشون رو
فلذا میگذریم و منتظریم ببینیم که سرنوشت چی برامون رقم میزنه :|
پشیمونم که چرا همیشه راضی(ناراضی؟) بودم و میگفتم سرنوشت سرنوشت...
پشیمونم که چرا اون کار رو نکردم
پشیمونم که چرا بهش نگفتم
ناراحتم که شب ها بر می گردم عقب و به گذشته فکر می کنم
ناراحتم که جدیدا خواب اونا رو می بینم
و و و...
اما مگه سودی داره؟
لت ایت گو پلیز :/
 
پشیمونم که جرا اون کارو کردم . مگه مغز خر خورده بودم ؟
چرا همیشه دارم فرار میکنم و نمیجنگم؟
چرا دیگه مثل قبل نیستم .
چرا کاری کردم که خواهرم هیچ وقت نبخشدم ؟
چرا مثل آدم زندگی نمیکنم ؟
چرا اینقدر دنبال دردسرم



آرزوهای زیادی دارم که بهشون نرسیدم . دلم می خواد برم کشور پرتغال و پرتقال بخورم . دلم میخواد پنگوئن ها رو ببینم . دلم میخواد آجیم رو حسابی بغل کنم و بهش بگم که من بخشیدمش . حتی اگه خودش همچین احساسی نداشته باشه . بهش بگم که توی این دنیا غیر از اونو مامان کس دیگه ای رو ندارم و دلم میخواد تا ابد ازش محافظت کنم و حساب هرکسی رو که اذیتش کنه و ار گل نازکتر بهش بگه برسم . دلم میخواد بهش بگم که دوستش دارم. به اندازه تمام ستاره ها و عشق من بهش تا وقتی که ستاره ها وجود دارن ادامه پیدا میکنه . من بخشیدمت. چرا بخشیدمت. مهم نیست که چقدر بگی نبخشیدمت ولی من بازهم میگم که بخشیدمت . فقط اگه یکم حرف گوش کن تر باشی فضای خونه آروم تر میمونه :D . ولی به خاطر اون اتفاق ناراحتم ولی دیگه گذشته و الان نگران اوضاع درسیتم . اونم درست شه دیگه غمی ندارم
 
چرا پشتکار نداشتم در زندگی
چرا هدف نداشتم
چرا امید و انگیزه و شور و شوق نداشتم
چرا ؟
چرا ب خودم بیشتر اهمیت ندادم
 
Back
بالا