- ارسالها
- 238
- امتیاز
- 1,720
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- یه جایی
- سال فارغ التحصیلی
- 1407
در نا امیدی بسی امید استتورا نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
پایان شب سیه سپید است
در نا امیدی بسی امید استتورا نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
تو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکندر نا امیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
تو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند
مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسبدر شهر به رسوایی دشمن به دفم بر زد
تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم
- سعدی
مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بوددلا تا کی در این زندان فریب این و آن بینی
یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی
در هر شکن زلف گرهگیر تو دامی استیاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
در ازل دادهست ما را ساقی لعل لبتدر هر شکن زلف گرهگیر تو دامی است
این سلسله یک حلقهی بیکار ندارد
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جداییدر ازل دادهست ما را ساقی لعل لبت
جرعهی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذاردز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
دلم گرفته دوباره در این هوای مزخرفیک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد
بلکه دست از سر آزردن ما بردارد
فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخواندلم گرفته دوباره در این هوای مزخرف
به یاد آن همه خنده به روزهای مزخرف
نیم شبی کان ملک نیم روزفاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان
لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان
ز دلبرم که رساند نوازش قلمینیم شبی کان ملک نیم روز
کرد روان مشعل گیتی فروز
یا روی به کنج خلوت آور شب و روزز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پیک صبا گر همیکند کرمی
ز مهجوران نمیجویی نشانییا روی به کنج خلوت آور شب و روز
یا آتش عشق برکن و خانه بسوز
یا تو به دم صبح سلامی نسپردیز مهجوران نمیجویی نشانی
کجا رفت آن وفا و مهربانی
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز رایا تو به دم صبح سلامی نسپردی
یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامهدوست میدارم من این نالیدن دلسوز را
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتداز خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
انی رایت دهرا من هجرک القیامه
