ویرانه نه آنست ک جمشید بنا کردشاه نشین چشم من تکیه گهخیال توست
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
حافظ
تا قفل قفس باز شد آن سوخته پر رفتتا ابد یاد عزیزان ز دل و جان نرود
جان اگر رفت ولی خاطر خـوبان نرود
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باشتا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو تا تو مراد من دهی من به خدا رسیده ام
«رهی معیری»
ماه درخشنده چو پنهان شودترسم ای مرگ نيايي تو و من پير شوم
انقدر زنده بمانم كه ز جان سير شوم
تو را با غیر می بینم صدایم در نمی آیددر اين بهار تازه كه گل ها شكفته ان
لبخند عشق زن كه شكوفا ببينمت
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا رادر اين دنيا كسي بي غم نباشد
اگر باشد بنی آدم نباشد
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باشاز ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم
الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانهتا ک نامی شدم از نام نبردم سودی
گر نمردم من و این گوشه گمنامی ها
ما نمی پوشیم عیب خویش اما دیگرانما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم
یک نفر آمد صدایم کرد و رفتدل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
یارب چه ها به سینه این خاکدان در استتو قلم بر حکم داور می بری
من ز دیوار تو از در می بری
ديگران را اگر از ما خبری نیست چه باکای دوست بر جنازه دشمن چو بگذری
شادی مکن که بر تو همین ماجرا رود
به صحرا بنگرم صحرا تو بينمیافتم روشندلی از گریه های نیمه شب
خاطری چون صبح دارم از صفای نیمه شب

در گلویم گیر کرده زخم یک بغض غریبمکن زغصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید انکه زحمتی نکشید
