با ماشین وارد گاراژ خانه شدم، درِ گاراژ را بستم و به اندازهٔ سه ترانه در ماشینِ خاموش نشستم؛ با خودم فکر کردم: اندوه گاهی به شکلِ نشستن در ماشینِ خاموش است، به شکلِ جایی نرفتن...!
ابراهیم سلطانی
وقتی من مردم، نگویید حیف جوانیاش. حیف زندگی نکرده اش. ما الانش هم زندگی نمیکنیم. صرفا زنده ایم. ما از فردای خود بیخبریم. ما تمام زندگیمان در استرس مذاکرات میگذرد. استرس جنگ. استرس خاورمیانه. ما به خاطر میزان فاصله روسری از پیشانی کشته میشویم. قیمت دلار در کشور ما رابطه معکوس دارد با امید به زندگیمان. آرزو و رویا برای جوان ایرانی امروز بیمعنیست. جوان ایرانی بعضا امید دارد بزرگترین قدرت دنیا به کشورش حمله کند. چه گذشته بر ما که امیدمان این است؟ جوان ایرانی همین که زندهاست هنر کرده. آنی که مرده نیز.
شما کاری کردید که هر وجود و عدمی جز خودتان پاک به نظر میآید. بس حقیر و پَستید شما.
جوان ایرانی همچنان تلاش میکند. خودش هم نمیداند برای چه. نمیداند چه میشود. حتی نمیداند آیا خواهد دید چه میشود یا مثل دوستانش با گلوله شما از پای درمیآید قبل از آنکه اتفاقی بیفتد و از خونش لاله میدمد... .
جوان ایرانی را پیر کردید شما...