• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
شازده کوچولو: کی دنیا از اینی که هست قشنگ تر میشه؟
روباه: وقتی که آدما بفهمن اعتقاداتشون مثل مسواکشون شخصیه و نباید مدام اونا رو به خورد بقیه بدن.
 
ای ستاره ی شبای مشرقی
پر پرواز منو ازم نگیر
 
در این زمانه ی بی های وهوی لال پرست خوشا به حالِ کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را، برای این همه ناباور خیال پرست؟
 
دیگر چه فرقی می‌کند
در خان یک
یا خان هفت
از عشق می‌ترسید و گفت
از عشق می‌ترسی و رفت....
 
آی آدم ها
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند...
 
بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است •
مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است
با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست
اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست •
_______________________________________
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا نبض عشق زیر پوست خاکه.
بیا بنویسیم مث درس...مث مشق ...تو کتاب تاریخ فردا
بیا بنویسیم ما هنوز زنده ایم ...زیر بار دردا ...و غم ها
بیا بنویسیم روزگار قاتل امیده
ولی ما میدونیم شب تار اخرش سپیده
.
.
هیچکی توی تاریخ قد ما خون دل نخورده
واسه ی ذره زندگی... اینهمه نمرده:)
 
بیا بنویسیم مث درس...مث مشق ...تو کتاب تاریخ فردا
بیا بنویسیم ما هنوز زنده ایم ...زیر بار دردا ...و غم ها
بیا بنویسیم روزگار قاتل امیده
ولی ما میدونیم شب تار اخرش سپیده
.
.
هیچکی توی تاریخ قد ما خون دل نخورده
واسه ی ذره زندگی... اینهمه نمرده:)
همیشه بر ان بودم که دلی را نشکنم
اما
وقتی به خودم مینگرم...
تکه تکه ام: )
 
مرگ از دیارمان رد شد و گفت:
سال‌ها پیش روحتان را قبض کردم؛ شما چگونه زیستده اید!؟
غم به مرگ‌ نگاهی کرد و گفت:
روح!؟ این قبلیه سالهاست در کالبدشان من را بجای روح یدک میکشند.
 
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
و غمی زوزه کشان
سوزکنان
در شیار پلک هایم
داد کشد
زار زند
مرا بر در و دیوار زند
به دل غم زده ام یکه دو پندار زند
که دلِ بیچاره!
به چه دلبستی چنین؟
ز چه بیماری چنین؟...:)
 
بیهوده برف بارید، نتوان سپید کردن
روی سیاهِ شب را، بختِ سیاهِ ما را...

مرتضی لطفی: )))
 
نی حدیث راه پرخون می کند
قصه ی عشق مجنون می کند

در غم ما روز ها بی گاه شد
روز ها با سوز ها همراه شد

روز ها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای که چون تو پاک نیست
 
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمعِ پراکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

آن طفل که چون پیر از این قافله درماند
وآن پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت

از پیش و پس قافله ی عمر میندیش
گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت

ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت

این عمر سبکسایه ی ما بسته به آهی است
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

هوشنگ ابتهاج


پ.ن : برگام چرا تا الان نمیدونستم چنین شعر خفنی سروده شده... @_@
 
انجا که ازادی وجود ندارد، اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد اجازه نمی دادند کسی رای بدهد!
مارک تواین
 
در کوچه‌سار شب
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی‌زند
به دشت پر ملال ما، پرنده پر نمی‌زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی‌کند
کسی به کوچه‌سار شب، در سحر نمی‌زند

نشسته‌ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین، سپیده سر نمی‌زند

گذرگهی ست پر ستم، که اند او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی‌شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی‌زند!

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
برو که هیچکس ندا به گوش کر نمی‌زند!

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند

سایه؛ سیاه‌مشق۲؛تهران،دی۱۳۳۷
 
Back
بالا