• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
از دست دل پر میزنی
با خنده خنجر میزنی
با غیر ساغر میزنی
با من مدارا میکنی

حال مرا میدانی و
از خود مرا میرانی و
در گوش من میخوانی و
هنگامه برپا میکنی

یک شب مرا میسوزی و
یک شب تماشا میکنی
با گریه میپرسم چرا
باخنده حاشا میکنی؟

یک آن امانم میدهی
جانی به جانم میدهی
خود را نشانم میدهی
دیوانه رسوا میکنی
 
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
 
آتش آن نیست که از شعله‌ی او خندد شمع
آتش آن است که بر خرمن پروانه زدند...
 
دل و دین و عقل و هوشم ، همه را به باد دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی
دل عالمی ز جا شد چو نقاب برگشودی
دو جهان به هم برآمد چو به زلف تاب دادی
همه کس نصیب دارد ز نشاط و شادی اما
به من غریب مسکین غم بی حساب دادی

رَوم به جای دگر دل دهم به یار دگر
هوای یار دگر دارم و دیار دگر
به دیگری دهم این دل که خوار کرده ی توست
چرا که عاشق نو دارد اعتبار دگر
خبر دهید به صیاد ما ، که ما رفتیم
به فکر صید دگر باشد و شکار دگر
 
شب دوباره همانیم؛
آزرده، غمگین، تنها و ترسیده از دنیا!
حتی اگر تمام روز،
در قوی ترین حالاتِ ممکن یک انسان
زیسته باشیم ...
 
من از بیداریِ کابوس‌وارم سخت می‌ترسم
کسی را می‌شناسی این حوالی خواب بفروشد؟...:)
 
رتبه میخواهی چو خورشید از خلایق دور باش
سایه از همراهی مردم به خاک افتاده است
_صائب تبریزی
 
تجلیگه خود کرد خدا دیده ما را
درین دیده درآیید و ببینید خدا را

خدا در دل سودا زدگانست بجوئید
مجوئید زمین را و مپوئید سما را

گدایان در فقر و فنائیم و گرفتیم
بپاداش سر و افسر سلطان بقا را

خیالات و هواهای بد خود نپسندیم
بخندیم خیالات و ببندیم هوی را

جم عرش بساطیم و سلیمان اولوالامر
هوا گر نشود بنده نشانیم هوا را

بلا را بپرستیم و برحمت بگزینیم
اگر دوست پسندید پسندیم بلا را

طبیبان خدائیم و بهر درد دوائیم
بجائیکه بود درد فرستیم دوا را

ببندید در مرگ وز مردن مگریزید
که ما باز نمودیم در دار شفا را

گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم
شهنشاه کند سلطنت فقر گدا را

گذشت از سر سلطانی و شد بنده درویش
شه ار دید فر مملکت فقر و فنا را

بهل بار گل از دوش که بر دل نبود بار
اسیر زن و فرزند و عبید من و ما را

حجاب رخ مقصود من و ما و شمائید
شمائید ببینید من و ما و شما را

صفا را نتوان دید که در خانه فقرست
درین خانه بیائید و ببینید صفا را
 
شب ها
سراغت را از ماه می‌گيرم
پرده‌ی اتاقت را كمی كنار بزن
ماه را سپرده‌ام تا به جای من
نگاهت كند ...
 
ای برده گُل رازقی از روی تو رشک
بر دیده ی مه ز دود سیگار تو اشک

گفتم که چو لاله داغدار است دلم
گفتی که دهم کام دلت ، یعنی کشک​
 
چو گل هرجا که لبخند آفرینی
به هر سو رو کنی لبخند بینی

چه اشکت همنفس باشد، چه لبخند
ز عمرت لحظه لحظه می‌ ربایند

گذشت لحظه را آسان نگیری
چو پایان یافت پایان می ‌پذیری

مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم
به هر حالت تبسم کن، تبسم!
 
تن من قایق لنگرزده در طوفان است
خودم اینجا، دل من پیش تو سرگردان است...:)
 
تن من قایق لنگرزده در طوفان است
خودم اینجا، دل من پیش تو سرگردان است...:)
دل را به نگاه یغما برده ای
باشد
از آن شما اما
انگار
به جا مانده یک تندیس انسانی
ازان آغوش استعمار
این را چه کنم؟
 
Back
بالا