من با تو سرچشمه ای از زندگی را بازيافته ام كه گمش كرده بودم. شايد آدم برای اينكه خودش باشد به بودن كسی نياز دارد؛ من به تو نياز دارم تا بيشتر خودم باشم. اين چيزی ست كه می خواستم امشب با ناشی گری ام در عشق به تو بگويم
دلم پیش توست و بیشتر از هر چیز دلم میخواست میتوانستم تمام روحم را در چشمانم بگذارم و تا ابد به تو نگاه کنم.....
"آلبر کامو"
Do you know what it feels like
Loving someone that's in a rush to throw you away
(Do you know, do you know, do you know, do ya
Do you know what it feels like
To be the last one to know the lock on the door has changed
(Do you know, do you know, do you know, do ya
حاکمي ماهرترين نقاش مملکت خود را مامور کرد که در مقابل مبلغي بسيار ، از فرشته و شيطان تصويري بکشد که به عنوان آثار هنري زمانش باقي بماند. نقاش به جستجوپرداخت که چه بکشد که نماد فرشته باشد؟ چون فرشته اي برايش قابل رويت نبود کودکي خوش چهره و معصوم را پيدا نمود و روزهاي بسياري آن کودک را کنارش مي نشاند و تصوير او را مي کشيد تا اينکه تصويري بسيار زيبا آماده شد که حاکم و مردم به زيبايي آن اعتراف نمودند. حال نوبت به کشيدن تصوير شيطان رسيد،نقاش به جاههاي بسياري مي رفت تا کسي را پيدا کند که نماد چهره ي شيطان باشد و به هر زندان و مجرمي مراجعه نمود ،اما تصوير مورد نظرش را نمي يافت چون همه بندگان خدا بودند هرچند اشتباهي نمودہ بودند... سالہا گذشت اما نقاش نتوانست تصوير مورد نظر را بيابد. پس از چهل سال که حاکم احساس نمود ديگر عمرش به پايان نزديک شده است به نقاش گفت به هر طور کہ شده است اين طرح را تکميل کن تا در حياتم اين کار تمام شود.نقاش هم بار ديگر به جستجو پرداخت تا مجرمي زشت چهره و مست با موهايي درهم ريخته را در گوشه اي از خرابات شہر يافت.از او خواست در مقابل مبلغي بسيار اجازہ دهد نقاشيش را به عنوان شيطان رسم کند. او هم قبول نمود. چند روز مشغول رسم نقاشي شد تا اينکہ روزي متوجه شد که اشک از چشمان اين مجرم مي چکد. از او علت آن را پرسيد؟ گفت : شما قبلا هم از چهره ي من نقاشي کشيده ايد،من همان بچه ي معصومي هستم که تصوير فرشته را از من کشيدي.امروز اعمالم مرا به شيطان تبديل نموده است.