• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن
منو ازین دلخوشیو آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن ، پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم
 
حقیقت این است فرودگاه ها بوسه های بیشتری از سالن های عروسی به خود دیده اند! و دیوار بیمارستان ها، بیشتر از عبادت گاهها دعا شنیده اند!همیشه اینگونه ایم، همه چیز را موکول می کنیم به زمانی که چیزی در حال از دست رفتن است🥀...
 
‏صبح‌ها، برای قبول این واقعیت
که بیدار شدم
و باید یه روز جدید رو شروع کنم
به یکی دو ساعت زمان احتیاج دارم...
 
.
.
.
.
.
.

ما روضه سنگین وداع ایم که عمریست
هر جا که دری خورده به هم سینه زن ماست
 
فی کل مرة انظر اليك،
جمل مألوفه تتبادر الى الذهن،
فى هذه الارض،
هناك شئ يستحق العيش
 
درجان عاشق من
شوق جدا شدن نیست
خو کرده قفس را
میل رها شدن نیست
من با تمام جانم
پر بسته و اسیرم
باید که با تو باشم
در پای تو بمیرم
صبحت بخیر عزیزم
با آن که گفته بودی
دیشب خدا نگهدار
^^استاد معین^^

ای که همه نگاه من خورده گره به روی تو
تا نرود نفس زتن تا نکشم زکوی تو
گرچه به شعله میکشی قلب مرا به عشوه ات
بر دوجهان نمیدهم یک سر تار موی تو
مستی هر نگاه تو به ز شراب و جام می
کی ز سرم برون شود یک نفس آرزوی تو؟
در قفس خیال تو درقفس خیال تو تکیه زنم به انتظار
تا که تو بشکنی قفس پر بکشم به سوی تو
*^همایون شجریان^*
 
مهم نیست چی باشه
اگه درسه
اگه کاره
اگه گیمه
اگه خوابه
اگه تفریحه
اگه گردشه...
اگه واقعا بهت آرامش میده
انجامش بده...
و خیالت راحت باشه که بیهوده نیس
چون هدف این زندگی، رسیدن به آرامشه...
 
کی با یه جمله مثل من
میتونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از
رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد
این کوچه های بی عبور
وقتی به من
فکر میکنی
حس میکنم
از راه دور
 
همه رفتن کسی با ما نموندش
کسی خط دل مارو نخوندش !!!
همه رفتن ولی این دل مارا
همون که فکر نمیکردیم سوزوندش !
 
مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت
حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت
 
ماه درمیاد که چی بشه؟
میخواد عزیز کی بشه؟
ماه درمیاد چی کار کنه؟
باز آسمونو تار کنه
نمیدونه تو هستی، بجای اون نشستی
نمیدونه تو ماهی، تو که رفیق راهی
 
چقدر آهنگ‌های قشنگ در اين دنيا وجود داشت كه من نشنيده بودم، چقدر چهره‌های زيبا از برابرم گذشتند كه من آن‌ها را نديدم. چقدر روياهای عجيب ديدم كه وقتی از خواب بيدار شدم، هرگز ديگر به يادم نيامد و بوی عطری از دست رفته در دلم چنگ زد كه تا هميشه خودم را نبخشم. زندگی يعنی چه؟ هميشه نصفه نيمه، هميشه ناتمام، هميشه ناگهان جايی قطع می‌شدم...
- عباس معروفی
 
مرا کسی نساخت، خدا ساخت، کسِ بی‌کسان. من کسی نبودم، من گِلِ تنهایی بودم و او از روح خود در من دمید...
 
Back
بالا