• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

دیالوگ‌های واقعی

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع reza__sh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
-فکر کنم غیرعادیه

+غیر عادی بودن تو زندگی من تنها چیزیه که عادیه
 
داشتم فکر میکردم
شاید فرهاد دنبال زیرخاکی بود
که اینهمه کوهو کند
گندش که در اومد
گفت بخاطر شیرین بود

همش یالان بود یالان
یالان ینی دروغ
 
+ ...: در حال مِن مِن کردن و سبک سنگین کردن اینکه حرفشو بزنه یا نه
ـ استاد: اگه الان نگی شاید هیچوقتِ دیگه هم نتونی بگی ها!
 
+(در حال پرسیدن سوالای عجیب و غریب)

–جواب این سوالات تو دست من نیست، بلکه دست خودته. جرئتش رو داشته باش و از خودت بپرس اصلا‌ چرا این سوال ها ازارت میده ؟ و فقط اون لحظست که به عمقش می‌رسی

+ خب من می‌خوام بدونم اعتقاد داشته باشم یا نه!

–باور...چیزی نیست که بدانی نورا...باور پرش توی تاریکیه. بدون اینکه مطمئن باشی چیزی آن سوی دیگر وجود داره...

+ مثل قبانی؟! (شعر معروفش: عشق رمان شرقی نیست که به وصال ختم شود بلکه بی کشتی به دریا زدن است با علم اینکه رسیدن محال است)

–شاید...شاید مثل قبانی.
 
+ مامان آدم برفیم بود؟
- نه
+ ای بابا. یه عالمه عشق و علاقه پاش گذاشته بودم
- تو که میدونستی آب میشه، چرا پاش گذاشتی؟
+ آره خب ولی ...
 
+کاش مثل تو قوی بودم

–چند بار باید بگم که هستی ؟ خیلیم قوی ای. هم قوی هم باهوش و سفت و سخت خیلیم به این بچه افتخار میکنم من

(در حالی که مثل ابر بهار گریه میکرد) + ولی من جلوی اون دوتا کم آوردم

–ببین بچه ترس هیچوقت تو رو ضعیف نمیکنه. اینا همه فقط نشون میده یه انسانی . منم یه وقتایی هول میکنم میترسم. فکر کردی من هیچوقت نترسیدم؟ ولی ترسیدن تحقیرآمیز نیست . یه چیزیه که بهش میگن زندگی انسانی .
 
–خب...اینکه خودت قبول کردی رفتارت شاید کمی تهاجمی بوده خیلی خوبه. نصف راه رو اومدی. خیلیا قبول نمیکنن که اشتباه میکنن. می‌دونی چیه بابا جون، زندگی همینه. کاش هیچوقت باهاش رو به رو نمی‌شدی اما زندگی همینه. آدما میان و میرن. آدما عوض میشن. یه وقتایی ما چون یه نفر رو خیلی دوست داریم و اون آدم عوض میشه سعی میکنیم هر جور شده باهاش کنار بیایم بازم پیششون باشیم ، حتی بیشتر از قبل. اما حقیقت اینه که اون ادم دیگه وجود نداره. عوض شده ، یکی دیگه شده. اونی که تو میشناختی دیگه وجود نداره.
و تو دیگه نمیتونی اون آدم جدیدی که هست رو دوست داشته باشی. اشکالی نداره
می‌دونم که آزار دهندست. اما میتونی هر وقت این چیزا به ذهنت اومد ، بری یه کاری بکنی. مثلا اگه نشستی بلند بشی ، بری ظرف بشوری، کمد رو مرتب کنی، راه بری....مثل همیشه خستگی فیزیکی خیلی بهتر از خستگی روحیه
 
- خب هدیه الان آدم تخلیه کنه بعدش چی؟ خونه ها چی؟ اسباب و وسایل چی؟
+ بختمون که ایرانی هستیم.
 
"اگه به طور مزمن بهش پیام بدم فک‌کنم نارسایی قلبی بگیرم"
 
- متوجهم می‌دونم خود منم کم حرفم

+ اره می‌دونم اشکال نداره می‌شینیم کنار هم حرف نمی‌زنیم :‌)
 
-این دفتره همونه میخواستی؟رو میزت بود دیگه
+وای نههه این ژورنالمه
-گفتی دفتر نقاشی اینم توش نقاشیه
+هر نقاشی که نقاشی نیست چه ربطی داره
 
- من کلا حافظم افتضاحه، الان ده دقیقه طول کشید وپن رو وصل کنم ولی یادم رفت اصلا میخواستم با وپن چیکار کنم.

+ عادیه که!

- آخه دغدغه ذهنی خاصی هم ندارم که باعث بشه حافظم اینطوری باشه.

+ شاید چون حافظت اینطوریه که دغدغه‌ی ذهنیت کمه.
 
+ قلبمو شکستی.
- به قلبت بگو اینقدر راحت نشکنه.
 
- انگیزه داری؟
+ خیلی وقته کارم از انگیزه و حس و حال و این ماجراها گذشته،هر روز انجامش میدم چون راهی جز انجام دادنش ندارم
 
+ اگه یکی مثه اون پیدا شه دوباره عشق رو تجربه میکنم
— رد فلگات داره زیاد و زیادتر میشه

( این مال چندین سال پیشه ولی یکی از مزخرف ترین دیالوگای زندگیم بود)
 
Back
بالا