• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قفسه کتاب kyoko

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع kyoko
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

kyoko

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
809
امتیاز
16,423
نام مرکز سمپاد
فرزانگان ۳
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
1403
دانشگاه
دانشگاه تهران
رشته دانشگاه
علوم مهندسی - دیتا ساینس
اول از همه بگم قرار نیست اینجا با کسی روبه رو بشین که دائم سرش تو کتابه. هر کتابی که بخونم رو میام اینجا راجع بهش مینویسم و بیشتر یه چالشیه برای خودم که بیشتر کتاب بخونم.

خوانده ام :

پنج قدم فاصله
مزرعه حیوانات
مردی به نام اوه
سنگ، کاغذ، قیچی
و من دوستت دارم
پسرک، موش کور، روباه و اسب
وقتی غصه در خانه ات را می زند
فانوس خاطرات گمشده
سه شنبه ها با موری
هایکیو های عاشقانه
نازنین
ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد

دارم می‌خوانم :

سندروم دختر خوب
پیرمرد و دریا
پستچی همیشه دوبار زنگ می‌زند
بدن فراموش نمی‌کند

می‌خواهم بخوانم :

شهر خرس
رب لوبیای شیرین
همیشه یک نفر دروغ می‌گوید
خاطرات یک آدمکش
بادام
نه آدمی
کاش کسی جایی منتظرم باشد
اتاق
او و گربه اش
بیگانه
جسمهای معلق
انسان در جست و جوی معنا
عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست
همه چیز همه چیز
بریت ماری اینجا بود
چرا کسی تا به حال این ها را به من نگفته بود
مردم مشوش
سندروم اسپاگتی
دختری که رهایش کردی
 
آخرین ویرایش:
سه‌شنبه ها با موری
نویسنده: میچ البوم
نشر: نشر روزگار
تعداد صفحات: ۱۶۷
امتیاز طاقچه: ۴.۲ از ۵
امتیاز من: ۴.۵ از ۵
سال مطالعه: ۲۰۲۶

این کتاب برای من یکم فرق میکنه، دوستم وقتی دبیرستان بودیم بهم پیشنهاد داد که بخونم ولی هی پشت گوش انداختم تا این تابستون که خوندمش.
خیلی هارو دیدم که میگفتن این کتاب زرده ولی برای من اینجوری نبود. بستگی به توقعتون و دیدتون به کتاب داره واقعا.
کتاب راجع به استادی به اسم موریه که هر سه‌شنبه با دانشجوی سابقش دیدار میکنه و باهم راجع به موضوعات متعددی صحبت میکنن:
- جهان
- دلسوزی برای خود
- افسوس ها و حسرت ها
- مرگ
- خانواده
- احساسات
- ترس از پیری
- پول
- عشق
- ازدواج
- فرهنگ
- بخشش

تو هر بخش عموما صحبت هایی میشد که خیلی جاها همه شنیدیم و یه مقدار بدیهیه، ولی خب برای خیلیا نیاز به یادآوری داره. گاهی وقتا یچیزی از بس ساده ست که به چشممون نمیاد. مباحث این کتاب هم برای من همین بود، از بس ساده بودن که خیلی وقت بود یادم رفته بود و برام بی اهمیت شده بودن. بهم کمک کرد که یکم بازنگری کنم و ببینم کجای زندگی ایستادم؟ از خودم بپرسم که آیا از مسیری که اومدم و جایگاهی که الان درش قرار دارم راضی هستم؟ و همینطور باعث شد فکر کنم که آیا این منی که الان وجود داره، من واقعیه یا نه. بهم یادآوری کرد که girl, slowdown. و در کل برای مواقعی که آدم احساس شکست میکنه یا حس میکنه یچیزی درست نیست یا حتی به یه کتاب نسبتا کوتاه که لازم هم نباشه پیوسته بخونه لازم داره، این کتاب پیشنهاد میشه. خوندنش حس خوب و گرم و نرمی بهم میداد و پشیمون نیستم ازش و ادبیات مترجم هم روان بود. هرچند نمیدونم مشکل طاقچه بود یا در کتاب فیزیکی هم این مشکل هست، ولی گاهی غلط های ویراستاری یا تایپی دیده میشد.

و بله من از طاقچه بی نهایت خوندمش. بنظرم بهتر از فیزیکی بود چون یسری جملاتی توش بود که تونستم علامت گذاریشون کنم و بعدا که برمیگردم به کتاب میتونم برم بخونمشون و به خودم یادآوریشون کنم.

یه جمله هم بود که به من برای مواجه با ترس و اضطراب (و یا کلا هر حس بد دیگری) کمک کرد.
از بخش صحبت درباره ی احساسات : " اگه هراس رو به درونت راه بدی و اگه اون رو مثل یه پیراهن کهنه بپوشی، اونوقت میتونی به خودت بگی: بسیار خب، این ترس است. من نباید بذارم منو کنترل کنه. اونو به همین شکلی که هست میبینم."

و درواقع مهم ترین نکته و کمکش به من این بود که فهمیدم نباید انقدر احساسات بد رو برای خودم بزرگ کنم.

این هم لینک طاقچه
 
آخرین ویرایش:
نازنین
نویسنده: فیودور داستایفسکی
نشر: نشر چشمه
تعداد صفحات: ۹۵
امتیاز طاقچه: ۴.۲ از ۵
امتیاز من: ۴ از ۵
سال مطالعه: ۲۰۲۶

این اولین کتابی از داستایفسکی بود که خوندنش رو تموم کردم. پارسال موقع جنگ ۱۲ روزه و بعدترش تو تابستون، داشتم جنایات و مکافات رو می‌خوندم. راستش اون انتخاب بشدت بدی برای شروع بود چون خیلی سنگین و قلمبه سلمبه بود و خیلی هم طولانی و تمومش نکردم و ولش کردم. اما این کتاب، کتاب دلنشینی بود. ترجمه ش و ادبیاتش رو بشدت دوست داشتم، و همینا باعث شد کتاب از دستم(در واقع گوشی از دستم :) ) نیفته و هی بخونمش و برم جلو.
موقع نوشتن اینا، واقعا می‌ترسیدم که با کوچیکترین چیزی که مینویسم، کسی که کتاب رو نخونده اسپویل کنم. تصمیم گرفتم خلاصه ی طاقچه رو بذارم اینجا ولی اونم حتی چیزایی رو اسپویل می‌کنه که من بشخصه اگر قبل خوندن کتاب می‌فهمیدم، خیلی حالم گرفته می‌شد.
به جلد کتاب نگاه کنین، یه پرنده ی خوشگل و زخمی(احتمالا مرده) روی میزه. کتاب هم همینجوری شروع میشد. داستان درباره ی مردیه که همسرش رو از دست داده و جسدش رو میز وسط خونه ست. و حالا کل کتاب شامل صحبت های مرد با خودش و بازگو کردن تمام اتفاقات از گذشته تا همون لحظه ی حال هست. خیلی خوب کشمکش های درونی مرد با خودش و حتی با اشخاص خیالی ( شبیه قاضی یا کسایی که قضاوتش می کنن یا حتی خودش) و همینطور احساسات مرد در لحظه چه زمان صحبت چه زمان گذشته ای که داره تعریف می‌شه، توصیف شده. خیلی هم سریع حالت مرد و احساساتش عوض میشه و همینش خیلی داستان رو واقعی تر و جذاب تر میکنه برام چون طبیعتا نباید فکر و ذهن مردی که جسدش همسرش رو به روش جلو میز خونه ست، خیلی مرتب و سالم باشه.
(راستش به عنوان کسی که درگیری ذهنی زیادی داره و همینجوری تو ذهنش با چند ورژن از خودش صحبت و بحث جدل داره، خیلی کتاب رو پسندیدم و خودم رو شبیه به مرد داستان دیدم و باعث شد بیشتر ترغیب بشم که بخونم و تمومش کنم.)
لحن راوی که همون مرد باشه از اول کتاب به اخر کتاب از خشک به چیزی با احساسات بیشتر و لطیف تر تبدیل میشه و همینش اخر کتاب رو برای من خیلی خیلی جذاب کرد.
من چرا بهش چهار دادم؟ چون با توصیفاتی که اینور اونور ازش دیدم، خودم یه حدسی از داستان و شخصیت مرد داستانمون زده بودم، ولی حدسم مقدار خوبی فرق میکرد و همینش زد تو ذوقم. بدم نیومد از کتاب واقعا، ولی خب خوشحال تر می‌بودم اگر جوری که فکرش رو می‌کردم می بود، مخصوصا بخش اول.

یه چندتا پاراگراف یا جمله ای که دوست داشتم و هایلایت کردمشون رو هم اینجا میذارم :

آدم در هر شغلی می‌تواند دست به خیر باشد.
مضحک است که آدم با خودش هم بخواهد در لفافه و با عبارات رمزآلود حرف بزند.
بزرگواری ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است. از روی اشتیاق شدید به زیبایی!
زن عاشق معایب و حتی بدجنسی های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.
همه ی اینها تا وقتی خوب‌اند که در ذهنم حرف‌شان را می‌زنم و اگر همین ها را بلند بگویم، احمقانه ترین حرف ممکن می‌شوند.

این هم لینک طاقچه
 
ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد
نویسنده: پائولو کوئیلو
نشر: نشر داهی
تعداد صفحات: ۲۰۸
امتیاز طاقچه: ۴.۰ از ۵
امتیاز من: ۳.۵ از ۵
سال مطالعه: ۲۰۲۶

داستان درباره ی ورونیکاست، دختری که یه زندگی تقریبا نرمال داره اما خب تصمیم میگیره که به زندگی خودش پایان بده و با خوردن قرص اینکارو انجام میده. ولی خب اگه قرار بود بمیره که کتاب ۲۰۸ صفحه نمیشد:)
ورونیکا زنده میمونه و به یه بیمارستان روانی به اسم ویلت میره و اونجا بستری میشه، اما متوجه میشه که با خوردن اون قرصا قلبش دچار عارضه شده و فقط چند روز دیگه زنده می‌مونه. همین شروع داستان میشه تا ورونیکا به فکر بیفته قدر زندگی رو بدونه و اینها. البته روزای اول مقاومت میکنه و صرفا میخواد بگذره تا خلاص بشه.
خیلی توی کتاب داره سعی میشه به طور مصنوعی امید به زندگی داده بشه و واقعا اینش رو دوست نداشتم. البته دیدی که میده و اینکه داستان تو بیمارستان روانی در خال رخ دادنه خوب بود، ولی خب خیلی بی پرده همینجوری سعی میشه بگه زندگی خوبه و نمیدونم اینجور موضوعات که :‌
فکر کنید ببینید آیا دارید ازش لذت میبرید؟ با خودتون روراستید؟ کارایی که میخواید رو انجام میدید؟ بخاطر واقعی شدن رویا های بقیه مخصوصا پدر مادرتون زندگی رو زهرمار خودتون نکردید؟ احساساتون رو دفن نکردید؟
و برا همین یکم سخت با کتابه ارتباط گرفتم. توصیفات نویسنده کافی نبود. من کسیم که خط به خط کتاب موقع خوندن میاد جلوی چشمم و انگار به عنوان سوم شخص در زمان و مکان رخ دادن داستان حضور دارم. اینکه یکم این توصیفات ضعیف بود باعث شد بطور کافی لذت نبرم از خوندن. ( حتی یه اتفاقیش در اواخر کتاب رو جزئیات و نحوه رخ دادنش رو اصلا بیان نکرده بود و واقعا یه علامت سوال گنده تو ذهن مخاطب میذاشت.)
پایان کتاب رو پسندیدم اما خیلی باز بود. دوست داشتم بدونم واقعا سرانجامش چی میشه ولی خب این باز بودن هم مدلیه.
این نشری هم که من ازش کتاب رو خوندم تو طاقچه بی‌نهایت رایگان بود. ترجمه ش روان بود و خوندنش رو سخت نمیکرد. خیلی هارو دیدم که رها کردن کتابو حتی دوباره و سه باره. شاید برای شما هم اتفاق بیفتد. منم یه بار مخصوصا اوایلش کتاب رو رها کردم ولی بعدش برگشتم بهش و اینکه تمومش کردم بخاطر وسواسم بود چون نمیخواستم کتاب ناتموم و نصفه نیمه تو طاقچه م بمونه.

اینم جملاتی که هایلایت کردم از کتاب رو هم در پیام بعدی میذارم چون زیاده یکم.

این هم لینک طاقچه
 
اینم جملاتی که هایلایت کردم از کتاب رو هم در پیام بعدی میذارم چون زیاده یکم.
  • زن ها زمان که می‌خواهند خود را از میان بردارند، روش‌های احساسی تری را انتخاب ‌میکنند.
  • مردم همیشه دلشون می‌خواد به دیگران کمک کنن برای اینکه احساس کنن بهتر از اون چیزی هستن باید باشن
  • هر تغییر مهمی که در زندگی انسان رخ هد باعث بروز افسردگی می‌شود: مهاجرت به یک کشور دیگر، از دست دادن یک عزیز، طلاق، افزایش توقع ها در شغل یا زندگی خانوادگی.
  • آدم ها هرگز چیزی را به صرف شنیدن یاد نمی‌گیرند. باید خودشان از آن چیز سردربیاورند.
  • وقتی قرصارو خوردم قصد داشتم کسی رو بکشم که ازش بدم می‌اومد، نمی‌دونستم که توی وجودم ورونیکا های دیگه ای هم زندگی می‌کنن. ورونیکا هایی که می‌تونستم عاشقشون باشم.
  • اگه مردم از تو خوششون نیاد، خب می‌تونن بهت بگن و اگه جرئت این کار رو ندارن، مشکل از خودشونه.
  • دیوانه ها هم مثل بچه ها هستند و تا زمانی که به خواسته هایشان نرسند، از جایشان تکان نمی‌خورند.
  • چقدر خوبه که در وجود هرچیزی میتونم عشق رو ببینم. حتی توی چشمای یه اسکیزوفرنیک.
  • مردم همیشه با یک روان‌پزشک راحت‌تر از یک کشیش صحبت می‌کردند، چون روان‌پزشکان لااقل آنها را از جهنم نمی‌ترساندند.
  • به هرحال دیپلماسی هنر به تاخیر انداختن تصمیم‌گیری ها هم بود، به طوری که مشکلات خود به خود حل شوند.
 
Back
بالا