- ارسالها
- 6
- امتیاز
- 1,327
- نام مرکز سمپاد
- شهید بهشتی
- شهر
- دامغان
- سال فارغ التحصیلی
- 1398
هرکس که چو من یاری از او کم شده بودهجر
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
دانست امشب سر من رو سوی بالین نکند
هرکس که چو من یاری از او کم شده بودهجر
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
امشبهرکس که چو من یاری از او کم شده بود
دانست امشب سر من رو سوی بالین نکند
آه! ای ماه! خوشا بر تو که از خورشیدتامشب
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چها می بینی
شهریار
شبآه! ای ماه! خوشا بر تو که از خورشیدت
روز و شب پرتو عشقی به رخت می افتد
یکشب
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
پیمانیک
یک نگاه توام از نقد دو عالم بس بود
یک نظر دیدم و تاوان دو عالم دادم
من اگر رشته پیمان تو بستم ز ازل
پای پیمان تو هم تا به ابد استادم
شهریارا چه غمم هست که چون خواجه خویش
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
توپیمان
برو ای تُرک که تَرک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
ساده دل من که قسم های تو باور کردم
امتحانتو
من نه آنم که به تیغ از تو بگردانم روی
امتحان کن به دوصد زخم مرا، بسم الله
حالامتحان
باز برای امتحان زیر سوال دلبرم
ممتحن است ماه من غافل حال دلبرم
منتظرحال
حال من حال اسیریست که هنگام فرار
یادش آمد که کسی منتظرش نیست، نرفت...
هجوممنتظر
هجوم خواب ها پلک مرا از پا نمی انداخت
چه شب هایی طلوعت را به جانم منتظر بودم
حقیقتهجوم
سفر مرا به در باغ چند سالگیام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم
تردیدقلب و حقیقت
من از سرمایه عالم همین یک قلب را دارم
اگر چیزی دگر مانده است، آن را هم هدر گردان
در این دوزخ به جز تردید راهی تا حقیقت نیست
مرا در آتش تردیدهایم شعله ور گردان
چشم ، آینهسایه، آینه، چشم
بی رنگیام از چشم تو انداخت اگر نه
کی خون دلی بود که در کار نبردیم
تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست
از آینهای منت دیدار نبردیم...
مستدل، مست، دست
بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود
عشقشراب
يك جام پر از شراب دستت باشد
تا حال من خراب دستت باشد
اين چند هزارمين شب بيداري است؟!
اي عشق فقط حساب دستت باشد
غمغم
اندر دل بیوفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
دلغم
دل در بر من زنده برای غم توست
بیگانه خلق و آشنای غم توست
لطفیست که میکند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم توست
فاصلهدل
فاصله زخم شده بر دلم از بی خبری
به کجا می رسد این کوچه های در به دری
یا که باید نفست در دل خود حبس کنم
یا که در خواب من آیی و مرا هم ببری
میخندیفاصله
گرچه از فاصله ی ماه به من دورتری
ولی انگار همین جا و همین دورو بری
ماه میتابد و انگار تویی میخندی
باد می آید و انگار تویی میگذری