• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

سید مهدی موسوی

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Ehsase eshgh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
و ما که گریه نکردیم، گریه؟! نه! کردیم...
به ما چه مرد نباید که... ما که نامردیم!
اگر که پنجره را سمت عشق می بستند
بدون شعر... و گریه چه کار می کردیم؟!
زنی به خاک نشست و به چشممان زل زد
و ما که سایه ی خود را به جا نیاوردیم
و قد کشید درون سکوتمان خورشید
و بر جنازه ی یک عشق، سایه گستردیم
شما که درد کشیدید، درد را دیدید
به حال ما نرسیدید، ما خود ِ دردیم!
خلاصه ی همه ی زندگی ما اشک است
بیا دوباره به آغاز شعر برگردیم.
 
شعری مشترک از مهدی موسوی و «فاطمه اختصاری» نازنین:

خسته‌ام، غمگینم، گریه‌تر از غم هستم
برف می‌بارد و من توی جهنّم هستم

اوّل اسم کسی یخ زده بر روی لبم
برف می‌بارد و دنیام سیاه است، شبم!

نامه‌هایی که ندادم به خودم، در دستم
برف می‌بارد و عمری ست زمستان هستم

صبر در باور من مرده اگر درد کم است
شب بلند است، ولی طاقت این مرد کم است

دردها دارم و شاید که به درمان نرسد
شب بلند است و قرار است به پایان نرسد

بعد تو گم شدم از خانه و دنیا گم شد
رود سرگشته شدم، ساحل دریا گم شد

پنجره خسته شد از بازیِ بیهوده‌ی خود
یک نفر با چمدان آن‌ورِ درها گم شد

بعد تو شیشه‌ی مشروب بغل کرد مرا
تا سحر یک‌سره نوشید کسی تا گم شد

عشق، چی بود؟ توهّم زده بودم انگار!
قرص را خوردم و امّیدِ به فردا گم شد

اشک من سیل شد و شُست جهان را شب و روز
بویت از خاطره‌ی خانه نمی‌رفت هنوز

وصل می‌کرد کسی زندگی‌ام را به عقب
خوابم آشفته‌ی چشمان تو می‌شد هر شب

در سرم گریه‌ی دلتنگ‌ترین آدم بود
قرص می‌خوردم و بدجور تو را یادم بود...
.
خسته‌ام، غمگینم، گریه‌تر از دیروزم
خانه سرد است و من از شدّت تب می‌سوزم

برف می‌بارد و شب راه خودش را بلد است
هرچه انکار کنم آخر این قصّه بد است

مرد می‌میرد و شب، نامه‌رسان خواهد شد
خانه‌ام سردترین جای جهان خواهد شد
 
دوباره حامله‌ام... بچّه‌ی کدام شماست؟!
کسی لگد زده از توو به پوست شکمم
مرا به حبس بینداز توی آغوشت
که منحرف شده‌ام از خودم... که متّهمم...

دوباره حامله‌ام... از کدام زن یا مرد؟!
دوباره ناخن‌هایم شکسته و خونی‌ست
که من کثیف‌ترین فکرهای ممنوعم
اگر که عشق در این شهر، غیرقانونی‌ست!

بگیر لب‌هایم را به تیزی دندان
مکم بزن که تنم از تنت کبود شود
به من برقص، در این لحظه‌ی فراموشی
که زندگی سیگاری‌ست تا که دود شود

دوباره حامله‌ام... جز تو از همه بیزار
تهوّعی که در این حال لعنتی دارم
کسی‌ست در شکمم... منتظر... تب‌آلوده
به جای بچّه‌ی تو، بمب ساعتی دارم!

تمام خاطره‌ها درهمند و نامربوط
تجاوزی‌ست گروهی به روحم و بدنم
منم که می‌دوم از خود به سمت بیداری
که می‌خورم خود را تا که جیغ را نزنم

صلیب می‌کشم از اعتقادها، از هیچ
که من شکستن چوبم که گریه‌ی میخم!
نگاه می‌کنم از خود به سمت آیینه
که خنده‌دارترین اتّفاق تاریخم

دوباره حامله‌ام از هزارها آدم
دوباره حامله‌ام از هزارها تحقیر
از ابتدای بشر گفته‌اند محکومم
که روی لوح نخستین نوشته است: بمیر!

که شوق رابطه‌ام با گیاه، با اجسام
که شوق سیب‌‌ترم از بهشت تکراری
که شوق نقّاشی توی غارهای سیاه
که شوق گفتنِ نه! در هزارها آری

تنم پر از عصیان است، روح من عصیان
که دوست‌داشتنِ قبل و بعدِ فاصله‌ام
نوشتنِ شعرم در جهان اسم و عدد
به قرص‌هات بگو که دوباره حامله‌ام...
 
چه ماهی است که قهرید آبگیر از من؟
مرا بچسب به قلّاب یا بمیر از من!

به روزنامه، به شبنامه، توی اینترنت
خبر گرفت… و امّا چقدر دیر از من

تمامیِ صفحاتم، تمامیِ موهام
سپید می‌بینی چون شده‌ست پیر از من

به گریه‌هات بخندم؟ نه! بی‌تفاوت‌تر!
تو ابر باش تو رگبارتر… کویر از من!

مرا به سینه بچسبان به عمق پستان‌هات
که بی‌قرار شود قطره‌های شیر از من

به من بچسب که دیوانه‌وار دلتنگی!
به من بچسب… و تا صبح لب بگیر از من

به من بچسب که سنگم اگرچه سخت‌ترم
بجنگ دوست بازنده‌ام! اسیر از من

به من بچسب، به تاریخِ پشت این کلمات
که واژه‌ها تله باشند تا… پنیر از من!

که رد شود کسی از مرزِ ناخودآگاهم
شقیقه‌هات پر از درد، غرق تیر از من

که گم شوی تهِ سردرد، از فراموشی
که هیچ چیز نمانَد… بنوش سیر از من!

به موشِ داخل سوراخ، ماهیِ در حوض
نگاه کن که منم! اسم را بگیر از من

جدا شدی و ندیدی چه بر سرم آمد
نمانده است به جز «تو» در این مسیر از «من»

دوباره آمده‌ای تا چه؟! من، پُر از خالی‌ست
بساز یک نفرِ تازه ناگزیر از من…
 
Back
بالا