behrazv
کاربر فوقفعال

- ارسالها
- 105
- امتیاز
- 426
- نام مرکز سمپاد
- علامه حلی تهران
- شهر
- تبریز و تهران
- دانشگاه
- دانشگاه تورنتو
- رشته دانشگاه
- علوم مهندسی
بهراز - ۹۷۵۰ : صد سال تنهایی
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
مترجم: کیومرث پارسای
انتشارات: آریابان
خلاصه داستان: صد سال تنهایی داستان دهکده ای به اسم ماکوندو و ساکنانش هست که از قبل از تشکیل این دهکده شروع می شه. شخصیت های اصلی داستان افراد خانواده بوئندیا (در واقعا خاندان بوئندیا!) هستند، و خواننده داستان زندگی چند نسل از افراد این خانواده رو می خونه. خوزه آرکادیو بوئندیا (بزرگ خاندان!) با شخصی به اسم پرودنسیو آگیلار دعواش میشه و اون رو میکشه. روح اون شخص برمیگرده و آرامش رو از زندگی خوزه آرکادیو و همسرش اورسولا ایگواران میگیره. اونها تصمیم میگیرن به جای دیگهای نقل مکان کنند، و جایی در طول مسیرشون توقف میکنند و دهکده ماکوندو رو تشکیل میدن. در طول داستان اتفاقهای زیادی در این دهکده میافته و شخصیتهای زیادی میآن و میرن، که داستان در مورد اینهاست!
بررسی: اولا این رو بگم با این که از این کتاب خوشم اومد، روند خوندنش زجرآور و دردناک بود!! مسلما قدرت تخیل نویسنده بسیار تحسینبرانگیزه، هم توی شخصیتپردازی و هم توی اتفاقاتی که در داستان میافته. یعنی بعضا یه چیزایی اتفاق میافته که آدم میمونه چه طور چنین چیزی به ذهن نویسنده رسیده! البته همه این ها طوری روایت میشن که انگار خیلی عادی و معمولی هستن. شخصیتها هم هر کدوم ویژگیهای منحصر به فردی دارند که بعضا عجیب و غیرعادی به نظر میرسه، ولی بعضا آشنا و متعارفه، طوری که به نظر خواننده میآد مشابهش رو توی آدمهای زندگی واقعی میشه دید. چیزی که به نظرم جالب اومد ترسها و وسواسهای این شخصیتهاست، که به نظر میرسه در طول زندگیشون همیشه باهاشونه، و حتی با مرگ شخصیتها هم از بین نمیره، و بعضا تا حدی دامنگیر زندگی نسلهای بعد میشه. توصیفات نویسنده از چیزهایی مثل زمان هم به نظر من بعضا جالب و زیباست. آهان در مورد زجرآور بودن روند خوندن هم به نظرم بعضی جاهاش یه خورده گیج کننده و خسته کننده میشه، ولی بعضی جاهاش هم دردناک بودنش از شدّت خوب بودن و قدرت فضاسازی هستش. مثلا آخراش به نظر من از نظر فضاسازی خیلی قوی بود، طوری که دلگیر و در نتیجه دردناک (ولی کماکان ستودنی و لذّتبخش) میشه خوندنش!
از متن: «فرناندا وقتی که می دید او از طرفی به ساعت ها فنر می گذارد و از طرف دیگر فنر را بیرون می آورد، با خود اندیشید که ممکن است او هم به بیماری سرهنگ آئورلیانو بوئندیا مبتلا شده باشد که از یک طرف می سازد و از طرف دیگر خراب می کند. سرهنگ با ماهیهایی طلایی، آمارانتا با دوختن دکمه ها و کفن، خوزه آرکادیو دوم با نوشته های روی پوست آهو و اورسولا با خاطراتش.»
صـــد ســــال تـــنـــهـــایـــی
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
مترجم: کیومرث پارسای
انتشارات: آریابان
خلاصه داستان: صد سال تنهایی داستان دهکده ای به اسم ماکوندو و ساکنانش هست که از قبل از تشکیل این دهکده شروع می شه. شخصیت های اصلی داستان افراد خانواده بوئندیا (در واقعا خاندان بوئندیا!) هستند، و خواننده داستان زندگی چند نسل از افراد این خانواده رو می خونه. خوزه آرکادیو بوئندیا (بزرگ خاندان!) با شخصی به اسم پرودنسیو آگیلار دعواش میشه و اون رو میکشه. روح اون شخص برمیگرده و آرامش رو از زندگی خوزه آرکادیو و همسرش اورسولا ایگواران میگیره. اونها تصمیم میگیرن به جای دیگهای نقل مکان کنند، و جایی در طول مسیرشون توقف میکنند و دهکده ماکوندو رو تشکیل میدن. در طول داستان اتفاقهای زیادی در این دهکده میافته و شخصیتهای زیادی میآن و میرن، که داستان در مورد اینهاست!
بررسی: اولا این رو بگم با این که از این کتاب خوشم اومد، روند خوندنش زجرآور و دردناک بود!! مسلما قدرت تخیل نویسنده بسیار تحسینبرانگیزه، هم توی شخصیتپردازی و هم توی اتفاقاتی که در داستان میافته. یعنی بعضا یه چیزایی اتفاق میافته که آدم میمونه چه طور چنین چیزی به ذهن نویسنده رسیده! البته همه این ها طوری روایت میشن که انگار خیلی عادی و معمولی هستن. شخصیتها هم هر کدوم ویژگیهای منحصر به فردی دارند که بعضا عجیب و غیرعادی به نظر میرسه، ولی بعضا آشنا و متعارفه، طوری که به نظر خواننده میآد مشابهش رو توی آدمهای زندگی واقعی میشه دید. چیزی که به نظرم جالب اومد ترسها و وسواسهای این شخصیتهاست، که به نظر میرسه در طول زندگیشون همیشه باهاشونه، و حتی با مرگ شخصیتها هم از بین نمیره، و بعضا تا حدی دامنگیر زندگی نسلهای بعد میشه. توصیفات نویسنده از چیزهایی مثل زمان هم به نظر من بعضا جالب و زیباست. آهان در مورد زجرآور بودن روند خوندن هم به نظرم بعضی جاهاش یه خورده گیج کننده و خسته کننده میشه، ولی بعضی جاهاش هم دردناک بودنش از شدّت خوب بودن و قدرت فضاسازی هستش. مثلا آخراش به نظر من از نظر فضاسازی خیلی قوی بود، طوری که دلگیر و در نتیجه دردناک (ولی کماکان ستودنی و لذّتبخش) میشه خوندنش!
از متن: «فرناندا وقتی که می دید او از طرفی به ساعت ها فنر می گذارد و از طرف دیگر فنر را بیرون می آورد، با خود اندیشید که ممکن است او هم به بیماری سرهنگ آئورلیانو بوئندیا مبتلا شده باشد که از یک طرف می سازد و از طرف دیگر خراب می کند. سرهنگ با ماهیهایی طلایی، آمارانتا با دوختن دکمه ها و کفن، خوزه آرکادیو دوم با نوشته های روی پوست آهو و اورسولا با خاطراتش.»
