• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
بگذارید اگر هم نه بهاری باشم
شاعر سوخته گل های صحاری باشم

می توانم که خودم را بسرایم هرچند
نتوانم که همانند قناری باشم

معنی پیر شدن، ماندنِ مردابی نیست
پیرم ، اما بگذارید که جاری باشم

کاری از پیش نبردم همه ی عمر ، ولی
شاید این لحظه ی نایافته ،کاری باشم

همچنان طاقت فرسوده شدن با من نیست
نپسندید که در لحظه شماری باشم

همه ی درد من این است که می پندارم
دیگر ای دوستِ من ! دوست نداری باشم

مرگ هم عرصه ی بایسته ای از زندگی است
کاش شایسته ی این خاکسپاری باشم


#محمد_علی_بهمنی
 
من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفش هایم هی جفت می شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست
مثل انسی نیست، مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درخت های خانه معمار هم بلند تر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشنتر است
و از برادر سید جواد هم
که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود سید جواد هم که تمام اتاق های منزل ما مال اوست نمی ترسد
و اسمش آنچنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش می کند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و می تواند
تمام حرف های سخت کلاس سوم را
با چشم های بسته بخواند
و می تواند هزار را
بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
و می تواند از مغازه سید جواد
هر چقدر که لازم دارد جنس بگیرد
و می تواند کاری کند که لامپ الله
که سبر بود: مثل سبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان
روشن شود
آخ
چقدر روشنی خوب است
چقدر روشنی خوب است
و من چقدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم می خواهد
که روی چارچرخه یحیی
میان هندوانه ها و خربزده ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ
چقدر دور میدان محمدیه چرخیدن خوب است
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوب است
چقدر باغ ملی رفتن خوب است
چقدر مزه پپسی خوب است
چقدر سینمای فردین خوب است
و من چقدر از همه چیز های خوب خوشم می آید
و من چقدر دلم می خواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابان ها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابان ها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که به خواب من آمده است
روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند

چقدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام

کسی می آید
کسی می آید
کسی که دلش با ماست، در نفسش با ماست
در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمی شود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درخت های کهنه یحیی بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ می شود
بزرگ تر می شود
کسی از باران، از صدای شرشر باران
از میان پچ و پچ گل های اطلسی
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت می کند
و پپسی را قسمت می کند
و باغ ملی را قسمت می کند
و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند
و روز اسم نویسی را قسمت می کند
و نمره مریض خانه را قسمت می کند
و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند
و سینمای فردین را قسمت می کند
درخت های دختر سید جواد را قسمت می کند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت می کند
و سهم مرا هم می دهد
من خواب دیده ام...

فروغ فرخزاد
 
اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تورا گژ طبع جانوری
:|
 
نیمه های شب است و بیدارم
نیمه های شب است و خوابیدی

کاش هرگز تو را نمیدیدم
کاش هرگز مرا نمیدیدی

*اهورا فروزان*
 
من دلم پیش کسی نیست، خیالت راحت
منم و یک دل دیوانه خاطر خواهت

باز فکرت به کجاها نکشیدست عزیز؟
کوچه جای پای مرا،بی تو ندیدست عزیز

فکر من نیستی،اما به خودت فکر بکن
بی تو من ثانیه ای تاب......خودت فکربکن

میشود جز تو دلم پیش کسی گیر کند؟
نکند عقل تو را اینهمه درگیر کند!...

بخدا اینهمه تحقیر شدن حقم نیست
خوار هم میشوم اما گل من ،حقم نیست

دست بردار،من از این فاصله ها میترسم
مشکلم حل نشد ازمساله ها میترسم

دست بردار ،بیا ،پای رسیدن دارم
با تو باید که درین جاده قدمبگذارم

دست بردار،بیا،من که دلم را دادم
من ک در هر نفسم عطر تو را جا دادم!

چشم از دوری تو تر بشود!؟حقش نیست
دلم از دست تو پرپر بشود !؟حقش نیست

من دلم پیش کسی نیست ،تو را میخواهم!
آسمان دلم ابریست ، تو را میخواهم!

#فاضل_نظری
 
آخرین ویرایش:
در دل نگاه داشتمش
یک رازِ سر به مُهر را
در دل نگاه داشته ای
مِهری برایِ این "عشق"؟
 
چون شوم خاک رهش، دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان، رو بگرداند ز من

روی رنگین را به هرکس می‌نماید همچو گل
ور بگویم بازپوشان، بازپوشاند ز من

چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من

او به خونم تشنه و من بر لبش، تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من

گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من

گر چو شمعش پیش میرم، بر غمم خندان شود
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من

دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید
کو به چیزی مختصر چون بازمی‌ماند ز من

صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من


#حافظ_جانم
#بغض
 
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

*حافظ*

برای شنیدن و جان دادن
 
پاییز...
برای منی که هرگز نداشتمت
پر است از لحظات شیرین
و زیبایی که هرگز نمایان نشدند...
پر است از خیابان های خیسی‌ که
باهم قدم نزدیم...
از چترهایی که زیر باران
روی سرت نگرفتم...
از عکس های زیبایی که
در بین برگ های خشک شده
از هم نینداختیم...
از شعرهایی که برایت نخواندم و
از کافه هایی که در روزهای سرد
در آن چای ننوشیدیم...
پر است از "سردم است" های تو
و جیب های کاپشنم که
هیچوقت با تو قسمتشان نکردم
پر‌ است از "دوستت دارم" هایی که
در زیر باران هرگز متولد نشدند...
آری
پاییز برای منی که هرگز نداشتمت
فقط و فقط
به تصویر کشیدن یک حسرت بزرگ است...
 
حبس های ابد

در ایستگاه، کودکی من سوار شد
گویا کسی ندید و سوار قطار شد

با من نیامدی و قطار زمانه رفت
افتاد قند من و دلم در فشار شد

هر روز دل بهانه چشم تو را گرفت
هر روز با بهانه تو بی قرار شد

یک روز عید آمد و بویت به شامه داد
تا کهنه جامه دل من نونوار شد

گنجشککی به شاخه پر از داد وقال بود
روح درخت از نوک او آشکار شد

پاییز مرده بود و زمستان عبوس وار
زندانی قضای فضای بهار شد

با حکم داوران دو چشمت برای من
جانم به حبس های ابد ماندگار شد

بر شاخه های سبز درختان پرنده بود
وقتی که چشم من به نگاهت دچار شد

#عبدالرسول_عمادی
 
Back
بالا