اعتراف میکنم که یه جوهر پر مشکی رنگ رو صندلی معلم خالی کردم (روکش صندلی هم مشکی بود اصلا دیده نمیشد ) و اون بنده خدا با کت و شلوار سفید اومد نشست روش (دبیر هنرمون بود کلاس پنجم) و آره دیگه بچه ها پایه بودن همه یه دور کتک خوردیم
اعتراف میکنم نصف تخته پاک کنا رو من دزدیدم از کلاس بغلی چون معلم بهم گفت تو قیافت مظلومه بهت نمیخوره تو برو بیار اونام خودشون از کلاس بغلیاشون دزدیدن 😁😅
اعتراف میکنم
بچه که بودم (خیلی بچه بودم)
گوشواره های طلامو به بدبختی تموم در اوردم و فقط چون ازشون خوشم نمیومد انداختم سطل اشغال بعدم پیش مامانم گریه کردم که کار من نبوده و نمیدونم کجان
اعتراف میکنم پنج سالگی فکر میکردم گوشواره هام عضو بدنمن و با من به دنیا اومدهن(هیچ وقت تا الان از گوشم درشون نیاوردهم) تا ابنکه فاطمه دنیا اومد دیدم اوووووه! باید اول گوش سوراخ کنن و این بساطا
یه بار برادر کوچیکم(تازه داشت راه می افتاد) پیشم بود(فقط برای ده دقیقه) و من انقدر غرق گوشی شده بودم که ندیدم رفت و با سر کوبید توی دیوار
واقعا نمیدونستم چیکارش کنم و خداروشکر انقدر بابا و مامانم هول شده بودن که کلا مقصر یادشون رفت