• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اعترافگاه!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Ham!D ShojaE
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
اون موقع که تازه می‌خواستم بیام سمپاد، یادمه خیلی جو علیه مدارس سمپاد بود. بعضیا می‌گفتن این سیستم بچه‌ها رو منزوی و تک بعدی و افسرده می‌کنه. بعضیا می‌گفتن بی دین و ایمون می‌کنه بچه‌ها رو. بهشون توهم و خود بزرگ پنداری میده و اگه کسی‌ام در حد ببقیه نباشه به شدت سرخورده میشه... خلاصه که حرف زیاد بود و منم تحت تاثیر این حرفا دوست نداشتم بیام سمپاد...
حالا که فارغ التحصیل شدم اعتراف می‌کنم که سمپاد جزو بهترین اتفاقایی بود که واسم افتاد :)
 
اعتراف می‌کنم تا حالا دست‌کم هفت_هشت بار به عنوان یه مرد بالغ سی-چهل ساله معامله عتیقه‌جات انجام دادم :))
انقدر هم خوب از پس نقشم براومدم هیچکدوم نفهمیدن :))
انقدر با احترام صحبت می‌کردن دچار دوگانگی شخصیتی شده بودم :))

+دروغ نگفتما :-"
فقط حقیقتو نگفتم چون نپرسیدن :-"

+اینجا هم که چند نفر فکر می‌کردن از دانشگاه هم فارغ‌التحصیل شدم :))
برای خودم متاسفم :))

+الان یادم اومد استاد راهنما هم بودم :-"
به صورت مجازی به یه پسر بیست و خورده‌ای ساله اصول خط پهلوی رو آموزش دادم :-"
تأسف بیشتر :))

منم اعتراف میکنم تا همین لحظه فکر میکردم 27-8سالته:|:|الان فهمیدم حتی از منم کوچیک تری:|:|
 
اعتراف میکنم راهنمایی که بودم یه بار تو مدرسه دوستم یه جک +18 تعریف کرد و گفت که حتا برا مامان باباشم این جکو گفته و کلی با هم خندیدن
منم برا اینکه کم نیارم و ثابت کنم خانوادم هیچی کم نداره و ما هم خیلی راحتیم و اینا ظهرش که رسیدم خونه سر ناهار جک چندشو تعریف کردم:D
مامان بابام خداروشکر لطف کردن و به روشون نیوردن چه زری زدم:-"
 
اعتراف می کنم ظهر مث خرس خوابیدم و الان خوابم نمی بره...:-"
 
اعتراف میکنم که دیشب برای چهارمین بار توی این یه سال گند زدم به موهام تا بابام اجازه بده موهامو کوتاه کنم:|
البته که هنوز نتونستم اینکارو بکنم:(



ولی امیدوارم مجبور نشم خودم دوباره به موهام دست بزنم و یه جا کوتاهشون کنم
 
اعتراف میکنم
تو بچگی فکر میکردم چند تا قرآن وجود داره ، قرآن مجید ، قرآن کریم و...:D:));):-s
تو بچگی فکر میکردم خارج اسم یه شهره:((=))
و تو بچگی فکر میکردم بچه ها رو فرشته ها از آسمون میارن :)):)):))
تو بچگی فکر میکردم عربا از خط فارسی استفاده میکنن ;);):))
تو بچگی ( سه چهار سالگی ) رو کاغذ یه چیزای عجیبی می کشیدم ( شبیه نوشتن ، البته فقط شبیه ;) ) بعد با اعتماد به نفس کامل می گفتم ، من می تونم بنویسم >< بعد هم که دیگران قبول نمی کردن ، میگفتم این خط لاتین هستش ، شما نمی تونین بخونید ><=))
بعد بابام ازم حمایت می کرد ;)><=))
منم تا مدت ها در این تصور بودم 8->:-b=))=))=))
 
آخرین ویرایش:
اعتراف میکنم وقتی بچه بودم فک میکردم منو داداشم اول مامان و بابای ، پدر مادرمون بودیم بعد اونا پدر مادر ما شدن ! :))
 
بچه بودم فک میکردم مامانا دخترا رو به دنیا میارن
بابا ها پسرا رو
همیشم غر میزدم چرا بابام منو ب دنیا نیاورده
:)
 
اعتراف میکنم دلم ميخواد زودتر کنکور و بدم و برم کلی زندگی کنم، کلی خوش بگذرونم و به کارام برسم...
اعتراف میکنم که میترسم از نتیجه،خیلی زیاد
 
اعتراف میکنم تو همون املا من شدم ۱۰ :|:|
(کاوه این پستو نخونه فقط ! )
اعتراف میکنم که دلم میخواد گریه کنم از اینکه اردوی ویژمون با روز مرحله نیمه نهایی پایامون یکیه !!! :(
 
اخه ۱۰ و ۱۲ شدن و اینا در حد اعترافه؟:| :|:D
بنده املا صفر مطلق شدم. بعد معلممون گفت شانس اوردی کمتر از صفر نداریم:/ ینی اگه میخواست به خاطر بدخطیمم تاثیر بزاره منفی ۱۰ اینا میشدم:| :| :|
 
اعتراف میکنم کلاس هفتم تکلیف نیورده بودم
معلمش هم از اونا بود که اخلاقش...
یک ساعتو بیست دیقه حدودا تو دستشویی قایم شده بودم که اون زنگو کلاس نرم :|
 
اعتراف میکنم
همیشه از این سیب زمینی هایی که روشون جوونه میزده میترسیدم
حتی الانم با یه نوع ترس و چندش خاص نگاهشون میکنم وقتی میبینم
 
من اعتراف میکنم هر یه هفته یبار موهامو شونه میکنم X_X

اخه واقعا خیلی سخته بخدا همین که شونه میکنی،دو ساعت دیگه باز همون شکلیه :/
منم حرصم درمیاد میبندم تا یه هفته ریختشو نبینم و حتی بعد حموم هم حال ندارم،میذارم بمونه واسه اخر هفته شونه کنم -_-
ولی موهامو دوس دارما فقط این شونه کردنش سخته...

+فقط دختری که موهاش اندازه مال من بلند و لَخت باشه میفهمه چی میگم [-|
 
آخرین ویرایش:
اعتراف می کنم که بارها نزدیک بوده لباسامو بزارم توی یخچال و غذاها رو بزارم توی ماشین لباس شویی!

اعتراف می کنم که همیشه وقتی میرم دستشویی با تصویر توی آیینه حرف می زنم و می گم و می خندم( بابامم همیشه کلی مسخرم می کنه)

اعتراف می کنم که دیکتم افتضاحه و همین دو سال پیش یه بار اسب رو نوشتم عصب !
 
آخرین ویرایش:
اعتراف میکنم هنوزم وقتی اسمش میاد یا پای یه چیزی در میون میاد که بهش ربداره دست و پامو گم میکنم انگار تو دلمو آتش میزنن
ای کاش هیچ وقت نمیفهمیدم اون موضوعو -_-
 
Back
بالا