• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاوره روان‌شناسی

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع no one
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ااا شما رشته تون روانشناسیه ک البته فکر کنم آخر میمیرم در حسرتش
ممنون،خیلی اطلاعات خوبی بود فقط برای بند آخرتون من فکر میکنم اینکه بخوام سه سال یک سری درس های سخت رو که هیچ علاقه ای ندارم بهشون بخونم هدر کردن ۳ سال از مهم ترین سال های عمرمه که شاد و جوونم توشون...درسته؟
در ضمن شما الان راضیین از رشته تون؟برای بازار کارو...

تجربي بري اينجوري نيست كه به دردت نخوره اصلا، ما تو ليسانس سه تا درس زيست و فيزيولوژي و نوروسايكولوژي داشتيم، تو ارشد هم نوروسايكولوژي و سايكوفارماكولوژي كه همه شون براي بچه هاي تجربي راحت تر بود
رياضي هم آمار البته توش خيلي مهمه، كه بازم بچه هاي رياضي تجربي توش بهترن

از جهت بازار كار، من كه فعلا تو درمانگاه دانشگاه بايد مراجع ببينم فقط. اومدم بيرون معلوم مي شه اوضاع چطوره
 
من حدود یساله احساس شدیدی دارم که دارم روانی میشم
-_-
قبلشم این حسو داشتم ولی کمتر بود
-__-
راه حلی ندارین ؟
 
چرا ؟ چه توجیهی براش داری ؟ چه چیزهایی نگرانت کرده ؟ چه نشونه های خطرناکی توی خودت می بینی؟
مثلا از پله که دارم میام پایین میل شدیدی به پرت کردن خودم دارم
نه روی پله ها از اون‌ وسط پله ها که خالیه و چند طبقه سقوط میکنی
و از این دست ...

فکر میکنم توهم میزنم
بعضی چیزا رو چند بار چک میکنم
اخرشم نمیتونم تمیز بدم که این تصویری که تو ذهنمه رو دیدم یا چیزیه که فکر کردم یعنی توهمه
مثلا قفل کردن در و ...
مثلا چند بار حرفمو تکرار میکنم و نمیتونم تشخیص بدم که الان اینو گفتم یا داشتم فکر میکردم که بگم
خودم متوجه نمیشم بقیه میگن که گفتی

حس میکنم کنترل احساساتمو از دست دادم
یعنی گریم خندم و ...
مثلا دلیل گریمو نمیدونم و‌زود گریه میوفتم
مثلا ی چیز کوچیک انقد میخندم و نمیتونم جلوشو بگیرم تا اخرش با گریه تموم میشه
انگار من توی اون کسی که میخنده زندانیم

کابوسام بیشتر شده
یعنی الانا هر بار خواب میبینم قطعا کابوسه خیلی وقتام اصن یادم نیست
فقط اون حس بدی که بعدش دارم...

جلوی کسایی که ازارم میدن بی دفاعم
واکنشی نمیتونم بدم
بعد روانی میشم انقد تو فکرم درگیری پیش میاد
انگار خشممو نمیتونم بروز بدم
با در نظر گرفتن اینکه ادم زودرنجیم...

قبلا از خودم بدم میومد الان کمتر شده این حس
در این حد که الان سالی یدونه عکسم از خودم نمیگیرم ولی بقیه بسختی میتونن مجبورم کنن باهاشون عکس بگیرم

ولی الان نه تنها خودم از بیشتر ادما منزجرم
خیلی بیشتر از خودم
همش دلم میخواد برم جایی که هیچ ادمی نباشه

مشکل تصمیم گیری هم‌ پیدا کردم
قبلا اصلا اصلا اینجوری نبودم
راحت تصمیم میگرفتم اصلا سخت نبود
البته الانم بیشتر تو چیزای کوچیکه
مثلا لباسامو‌ برمیدارم اماده شم برم بیرون
بعد نمیرم بعد هی میگم‌ برم نرم شاید نیم ساعت درگیری دارم
اخرشم یکی دو ساعت بعدش پشیمون میشم از رفتن یا نرفتنم

ی سری فکرامم هست
ی نمونش اینکه یمدت همش استرش داشتم
که نتونم همه کتابایی که میخوامو بخونم ؛ درس نه ها !
همه کتابای خوبو ...
وقت کم میارم و فلان
بعد انقد شدید شد برای کنترلش دیگه کتاب نخوندم کلا کتاب خوندنو گذاشتم کنار اعتیاد شدید هم داشتم -_-

تا جایی که یادم میاد اینا چیزایی که جدیدا اضافه شدن یا جدیدا بیشتر شدن
چیزایی که از قبل بودنو‌فرقی نکردنو نگفتم ...
 
آخرین ویرایش:
ممکنه کسی از وسواسش لذت ببره ؟
بله.
یه سریا که خودشون از وسواسشون اذیت میشن و به روانشناس مراجعه میکنن،یه سریا دیگه هستن که اعضای خانواده به روانشناس مراجعه میکنن و مثلن از وسواس مادر خانواده شکایت میکنن.
که حالا روانشناس میتونه دنبال علت این وسواس بگرده،مثلن یه اختلاف خانوادگی ممکنه به صورت وسواس خودشو نشون بده،یه اسم خاصی هم داره خاطرم نیست راستش :D
به طور کل، بله ممکنه یکی از وسواسش لذت ببره.
 
بله.
یه سریا که خودشون از وسواسشون اذیت میشن و به روانشناس مراجعه میکنن،یه سریا دیگه هستن که اعضای خانواده به روانشناس مراجعه میکنن و مثلن از وسواس مادر خانواده شکایت میکنن.
که حالا روانشناس میتونه دنبال علت این وسواس بگرده،مثلن یه اختلاف خانوادگی ممکنه به صورت وسواس خودشو نشون بده،یه اسم خاصی هم داره خاطرم نیست راستش :D
به طور کل، بله ممکنه یکی از وسواسش لذت ببره.
همیشه فکر میکردم افرادی که دچار وسواس هستن حتی با وجود انکار کردنش از وسواسشون رنج میبرن
و از اینکه به خاطر یه سری از رفتارام که ازشون لذت میبردم وسواسی خطاب میشدم تعجب می کردم
 
این سوال خوبی نیست. اگه تو یه حالتی رو داری پس نمیتونه ممکن نباشه‌.
از چی لذت می‌بری و چرا فکر می‌کنی که وسواسه؟
چرا سوال خوبی نیست ؟
نمیتونم بگم چون من از سری کارا لذت میبرم و احتمالا وسواس دارم پس بقیه هم ممکنه مثل من باشن چون هنوز مطمئن نیستم و از پزشک تشخیص نگرفتم


دسته بندی موضوعات یا چیدن وسایل با ترتیب خاص مثلا بر اساس رنگ، حروف الفبا، اعداد ،جز به کل، کل به جز ،بزرگ به کوچک و برعکس و...
تکرار کردن کلمات یا یه صدا
تکرار کردن یه مکالمه تو ذهنم
گفتن موضوعات مورد علاقه ام به صورت تکراری به بقیه
بیشتر به خاطر چیدن وسایل مامانم بهم میگه وسواس دارم
 
آخرین ویرایش:
همیشه فکر میکردم افرادی که دچار وسواس هستن حتی با وجود انکار کردنش از وسواسشون رنج میبرن
و از اینکه به خاطر یه سری از رفتارام که ازشون لذت میبردم وسواسی خطاب میشدم تعجب می کردم
مثلن کسایی که خودآزاری دارن،عین ایجاد یه زخم روی دستشون،ممکنه از این کار لذت ببرن.
یا سبکای سلطه گر و سلطه پذیر داریم ، اونی که سلطه پذیره لذت میبره(مطمئن نیستم همیشه یا نه)
+
این وسواس اختلالی هم در روند زندگیت ایجاد کرده؟
تو کارای روزمرت؟
تو ارتباطتت با بقیه؟
اگه انجام ندی و به ترتیب نچینی کتابا رو چه حسی بهت دست میده؟
بعد انجام این کارا چه حسی بهت دست میده؟
چند وقته این کارو میکنی؟
 
Back
بالا