چرا ؟ چه توجیهی براش داری ؟ چه چیزهایی نگرانت کرده ؟ چه نشونه های خطرناکی توی خودت می بینی؟
مثلا از پله که دارم میام پایین میل شدیدی به پرت کردن خودم دارم
نه روی پله ها از اون وسط پله ها که خالیه و چند طبقه سقوط میکنی
و از این دست ...
فکر میکنم توهم میزنم
بعضی چیزا رو چند بار چک میکنم
اخرشم نمیتونم تمیز بدم که این تصویری که تو ذهنمه رو دیدم یا چیزیه که فکر کردم یعنی توهمه
مثلا قفل کردن در و ...
مثلا چند بار حرفمو تکرار میکنم و نمیتونم تشخیص بدم که الان اینو گفتم یا داشتم فکر میکردم که بگم
خودم متوجه نمیشم بقیه میگن که گفتی
حس میکنم کنترل احساساتمو از دست دادم
یعنی گریم خندم و ...
مثلا دلیل گریمو نمیدونم وزود گریه میوفتم
مثلا ی چیز کوچیک انقد میخندم و نمیتونم جلوشو بگیرم تا اخرش با گریه تموم میشه
انگار من توی اون کسی که میخنده زندانیم
کابوسام بیشتر شده
یعنی الانا هر بار خواب میبینم قطعا کابوسه خیلی وقتام اصن یادم نیست
فقط اون حس بدی که بعدش دارم...
جلوی کسایی که ازارم میدن بی دفاعم
واکنشی نمیتونم بدم
بعد روانی میشم انقد تو فکرم درگیری پیش میاد
انگار خشممو نمیتونم بروز بدم
با در نظر گرفتن اینکه ادم زودرنجیم...
قبلا از خودم بدم میومد الان کمتر شده این حس
در این حد که الان سالی یدونه عکسم از خودم نمیگیرم ولی بقیه بسختی میتونن مجبورم کنن باهاشون عکس بگیرم
ولی الان نه تنها خودم از بیشتر ادما منزجرم
خیلی بیشتر از خودم
همش دلم میخواد برم جایی که هیچ ادمی نباشه
مشکل تصمیم گیری هم پیدا کردم
قبلا اصلا اصلا اینجوری نبودم
راحت تصمیم میگرفتم اصلا سخت نبود
البته الانم بیشتر تو چیزای کوچیکه
مثلا لباسامو برمیدارم اماده شم برم بیرون
بعد نمیرم بعد هی میگم برم نرم شاید نیم ساعت درگیری دارم
اخرشم یکی دو ساعت بعدش پشیمون میشم از رفتن یا نرفتنم
ی سری فکرامم هست
ی نمونش اینکه یمدت همش استرش داشتم
که نتونم همه کتابایی که میخوامو بخونم ؛ درس نه ها !
همه کتابای خوبو ...
وقت کم میارم و فلان
بعد انقد شدید شد برای کنترلش دیگه کتاب نخوندم کلا کتاب خوندنو گذاشتم کنار اعتیاد شدید هم داشتم -_-
تا جایی که یادم میاد اینا چیزایی که جدیدا اضافه شدن یا جدیدا بیشتر شدن
چیزایی که از قبل بودنوفرقی نکردنو نگفتم ...