پاسخ : قسمـتهای جالـب از کتـابهای موردعلاقـهتون
۱. لیزا: اسم شلوغی کاغذهای انبار شده روی میزت رو گذاشتی «نظم بایگانی تاریخی.» دائم میگی که کتابخونهی بدون خاک مثل کتابخونه های اتاق انتظاره. به نظر تو چون خود نون رو میخوریم خردههای نون هم کثیف نیستن. حتا همین چند وقت پیش با اطمینان ادعا میکردی که خردههای نون اشکهای نون هستن که وقتی میبُریمش از شدت درد از چشمهاش سرازیر میشه. نتیجه اینکه تو دل مبلها و تختها پر از غم و غصه است. لامپهای سوخته رو عوض نمیکنی به بهانهی اینکه باید چند روزی برای مرگ روشنایی عزاداری کرد...
۲. ژیل: پونزده روزه که تو گوشم میخونن که فقط یک شوک لازمه... شما رو دیدم، ولی نشناختم. برام آلبوم عکسها رو آوردید ولی من احساس میکردم دارم دفتر تلفن ورق میزنم. اومدیم این جا. واسهی من مثل اینه که رفتیم هتل. (با درد) دیگه هیچی برام آشنا نیست. صدا، رنگ، شکل، بو، همه چیز رو حس میکنم ولی هیچکدوم برام مفهوم نداره. با هم همخونی نداره. جهان غنی و کاملی وجود داره که بهنظرم منسجم و معقول میآد. اما من توش پرسه میزنم بدون اینکه بدونم چه نقشی توش دارم. همه چیز حجم داره، ماهیت داره، به جز من...
۳. ژیل: لیزا ما همدیگه رو دوست داریم. نباید از هم جدا شیم.
لیزا: درسته. همدیگه رو دوست داریم، ولی به طرز بدی دوست داریم. خداحافظ...
[خرده جنایتهای زناشوهری/ اریک امانوئل اشمیت]