• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

آخرین کتابی که خوندید؟

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع سیاوش
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : آخرین کتابی که خوندید؟

{نامه به کودکی که هرگز زاده نشد/اوریانا فالاچی}

کتاب دوست داشتنی و حال خوب کنی بود.

حرفهای مادری باردار با جنینش.
همه ی ترس ها،دودلی ها،استرس ها و احساسات زنانه ای که به خوبی توی جمله ها گنجونده شده بود.
پیشنهادش میکنم :]

یک بار در کتابی خواندم که بدترین لحظه ی یک محکومیت زمانی‌ست که دوران محکومیت به سر رسیده است و انسان در آزادی محض با تعجب از خود می‌پرسد که چه ‌طور توانسته است چنین جهنمی را تحمل کند.
زخم ها با سرعت عجیبی التیام می‌یابند و اگر جای زخم باقی نماند متوجه نمی‌شویم که از محل آنها روزی خون خارج شده است‌.تازه جای زخم هم گاهی محو می‌شود.اول کمرنگ می‌شود و بعد به کلی از بین می‌رود
 
پاسخ : آخرین کتابی که خوندید؟

سه شنبه ها با موری
میچ البوم

اول از همه بگم،اگر قصد کردین کتابو بخونید،حتما ی مداد کنار دستتشون باشه.من که خیلی لازمم شد!
کتابی واقعی درباره استاد دانشگاه میچ البوم که مبتلا به ای.ال.اس(بیماری استیون هاوکینگ)میشه و میچ.که زمانی شاگردش بود،به طور اتفاقی با خبر میشه چه اتفاقی افتاده و میره پیشش و کم کم ملاقاتشون بیشتر میشه.درباره مسائل مختلی بحث میکنن تو مدت زمان باقی مونده که موری شوارتز تو زندگیش تجربه کرده.درواقع به نظر میاد داریم یه وصیت نامه طولانی رو میخونیم از پدر به فرزند(همینقدر غم انگیز،در عین حال اموزنده).کتاب یه جاهایی میره عقب،به کودکی موری و به زمان دانشجویی میچ.
درکل،کتاب واقعا واقعا واقعا خوبی بود،به حدی که تا دو نصفه شب بیدار موندم که بخونمش.نمیتونستم بذارمش کنار!پر از چیزهایی بود که ممکنه زمانی برامون سوال بشه یا شده و فراموش کردیم.به شدت توصیه میشه،چندان هم طولانی نیست.

جمله ای که مضمونش زیاد پیدا میشه تو کتاب:
یکدیگر را دوست بدارید،یا بپوسید
 
پاسخ : آخرین کتابی که خوندید؟

به نقل از Suspicious Girl :
«عارفانه»؛ اثرِ «گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی»
این کتابه خیلی خوبه ، این قسمتش رو برام خونده بودن و من هنوزم مشتاقم که بتونم کتاب رو گیر بیارم و بخونم ... "سلام بر ابراهیم" هم فوق العاده بود[nb]البته قبلا تر ها معرفی کرده بودم[/nb] ... تونستید بخونیدش ...
کتابی که میخوام معرفی کنم از آقای ((رضا امیرخانی)) هستش و هر کسی که با رمان های ایرانی رابطه خوبی داشته باشه! مطمئنا اسم ایشون رو شنیده ...
کتاب ((من او)) ؛
178493.jpg

یکی از بهترین رمان هایی که تا به حال خوندمه ...
یکی از ویژگی های کتابای آقای "امیرخانی" ، استفاده محسوس از خلاقیت توی متن و مخصوصا اسم کتابه ...
من اولش که کتابو دیدم ( تو نمایشگاه ، البته بهم معرفی کرده بودن ) دیدم چقد کلفته[nb]و با خودم گفتم ایول رمان کلفت حال میده[/nb] بعد یه نگاهی به قیمتش انداختم دیدم نوشته 24500 تومان ... بعد گفتم خوب نسبتا زیاده ... بعد رفتم متن پشت جلدو بخونم :
"
اولاً یعنی پولِ خونِ پدرت، بالکل، به قیمتِ پشتِ جلدِ این کتاب است؟! این قدر ارزان است؟ اگر این جوری است که یکی دو تا استکان لب‌پر هم برای ما بریز! خودت هم بزن، روشن می‌شوی! کانّه برادر بزرگه‌ی برادرانِ کارامازوف که ابوی‌اش را نفله کرد!
دستت درست...
"
هیچی دیگه اینجا بود که عاشق کتاب شدم ... یعنی یه آدم چقد میتونه خلاق باشه واقعا ؟!
البته زیرش یه توضیحی هم نوشته بود ←
در من او خانواده اصیل و ایرانی در بستر تاریخ معاصر ایران با شیوه ای نوآورانه تصویر می‌شود. این اثر یکی از پرخواننده‌ترین رمان‌های دهه‌ی گذشته است.
بخونید و در حق نویسنده‌اش دعا کنید ...
 
پاسخ : آخرین کتابی که خوندید؟

نمایشنامه ی{پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی/مائتی ویسنی یک}

اگه مثل من چیزی از اروپای شرقی و جنگ هاش نمیدونید ،اولش شاید جذاب نباشه براتون. ولی قلم فوق العاده ی مائتی ویسنی خصوصا از صحنه ی بیستم ،خیلی تاثیرگزار میکنه این نمایشنامه رو.دیالوگ ها بین دورا وکیت برقرار میشن،زنی که توی جنگ بهش تجاوز شده و دکتر روانکاوش.
صحنه ی بیست و نهم کتاب که بخشیشُ براتون میذارم واقعن از نظر من بهترین بخش بود..


کیت:کشورت یه تصویر داره . تو همیشه این تصویر رو توی دلت نگه می داری.
دورا:می خوای بدونی من توی دلم چه تصویری از کشورم دارم؟دلت می خواد بدونی؟کشور من تصویر یه سرباز مست حیران رو داره که خنجرش رو روی پاچه ی شلوار ارتشیش تمیز میکنه و توی غلافش می ذاره ، بعدش روی جسد مردی که خرخره ش رو بریده تف می کنه.

کشور من تصویر یه پیرمردی رو داره که از صف پناهنده ها بیرون می آد و برای اینکه خستگیش رو در کنه روی علف ها دراز می کشه، روی علف هایی که توش یه مین ضدنفر خاک شده.

کشور من شبیه اون مادری یه که می بینه اونیفورم پسرش یه دگمه کم داره ، با عجله دگمه رو می دوزه و بعدش پسرش رو خاک می کنه.

کشور من همون پدری یه که هر روز برای دختر هفت ساله ش که سیصد و چهل و شش روزه که مرده یه عروسک می سازه.
 
پاسخ : آخرین کتابی که خوندید؟

مرگ در می‌زند | وودی آلن

خیلی متاسف بودم خوندن این کتاب انقدر به تعویق افتاده اما الان نظرم اینه که با نخوندنش هم چیزی رو از دست نخواهید داد! کتاب مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه و طنز آلن ه که در طول سال ها تو مجلات و روزنامه‌های مختلف به چاپ رسیده؛ خوندن این داستان‌های کوتاه طنزگونه هر از چند گاهی تو مجلات ممکنه جذاب و سرگرم کننده به نظر برسه اما اگر بخواید یه کتاب بگیرید دستتون و چند روز متوالی همه‌ی این داستان‌های یک سبک و بعضن لوس رو بخونید، کسل کننده‌ست. نبوغ و خلاقیت آلن رو تو طنز نویسی انکار نمی‌کنم که تو کتاب هم خیلی جاها خودش رو نشون می‌ده، اما گاهی هم زیاده روی کرده و درست وقتی که با خودتون می‌گید چه داستان معرکه‌ای، با یه پاراگراف لوس و بی‌مزه می‌زنه تو ذوق‌تون. این رو هم مدنظر داشته باشیم که سبک طنزنویسی آلن خیلی تقلید شده و من نمونه‌ش رو زیاد تو وبلاگ‌ها دیدم و اوایل خیلی هم هیجان‌زده می‌شدم اما حالا که برخوردم به نسخه‌ی اصلی، کمی کسل شدم.
تعداد معدودی از داستاناش که بی عیب و نقص بود، خیلی‌هاش هم کم نقص. اگر از طرفدارای آلن هستید، کتاب رو کم کم و مجله‌طور بخونید، یک باره خوندنش ممکنه مثل من کسل‌تون کنه.

او در همه‌ی مقاله‌های فلسفی خود بین وجود و هستی تفاوت قائل می‌شد و تردیدی نداشت که یکی از آن‌ها بر دیگری مقدم است و ارجحیت دارد، هرچند دقیقن نمی‌توانست بگوید کدام یک. کمال شعور انسانی، به باور نیدلمن، عبارت بود از آگاهی از پوچی حیات و بیهودگی استفاده از زبان. برای مدت ده سال پرسش اساسی او در پایان سخنرانی‌هایش این بود:"خدا خاموش است، چه کنیم که انسان خفقان بگیرد؟"

خلاصه، آقایی که شما باشین من سر از دارالتادیب المیرا درآوردم. اون‌جا یه خراب شده‌ی جهنمی واقعی بود. پنج دفعه از اون‌جا دررفتم. دفعه‌ی اول پریدم تو بار یه کامیونی که داشت رخت چرکای زندونیا رو می‌برد بیرون. دم در، ایست بازرسی ماشینو نگه‌داشت و یکی از نگهبونا متوجه حضور من بین رخت چرکا شد. با باتومش یه سیخونک به پهلوی من زد و خیلی رک پرسید که من اون‌جا دقیقن دارم چه غلطی می‌کنم. من هم خیلی معصومانه جواب دادم:" جان ارواح آقات... من یه مشت رخت چرکم." می‌تونم قسم بخورم که صداقت حرف زدن من تو وجودش اثر کرد و واسه یه لحظه شک کرد.
 
پاسخ : آخرین کتابی که خوندید؟

پاییز فصل آخر سال است/نسیم مرعشی


کتاب خوبی بود هرچند خیلی قوی نبود ولی احساسات آدمو تحریک میکرد. درواقع داستان سه تا خانم جوان بود و مشکلاتی که براشون پیش اومده بود و حالا باید باوجود اون مشکلات زندگی میکردن. بحث مهاجرت خیلی توش مطرح شده بود.
 
پاسخ : آخرین کتابی که خوندید؟

{رساله درباره ی نادر فارابی/مصطفی مستور}

اگه قلمِ منحصر به فرد مستورُ میپسندین (بپسندین،خیلی خوبه >:D<} قطعن این کتابُ دوس خواهید داشت.

#پیشنهاد : قبلش کتاب سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگارُ بخونید.

بخش اول مقدمه ش میگه : این متن پیش از هر چیز ،رساله ی پژوهشی کوتاهی ست در وقایع نگاری ترانه سرای منزوی،نادر فارابی که غروب هفدهم دی ماه 1390 به شکلی ناگهانی ناپدید شد..

بیشتر نمیگم،بروید و بخوانید 8-^


کاش دنیا مثل دیواری بود که پشت داشت و می شد رفت پشت آن ایستاد. کاش دنیا در خروجی داشت که می شد از آن بیرون زد و رفت توی حیاط پشتی آن و دراز کشید و خوابید یا در بی خیالی محض دست ها را توی جیب گذاشت و سوت زد یا در تنهایی مطلق نشست و سیگار کشید و قهوه خورد. کاش می شد دنیا را، منظورم این است همه ی دنیا را، همه ی دنیا را با ستاره ها و کهکشان ها و آسمان ها و زمین هایش، مثل قالی لوله کرد و کنار گذاشت...
.
 
پاسخ : آخرین کتابی که خوندید؟

گلبرگ (راجع به ازدواج و اينا :-" )
 
پاسخ : آخرین کتابی که خوندید؟

{حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه/مصطفی مستور}

از این کتابایی که تو یه ساعت میخونیش خیال میکنی تموم شده ولی حالا حالاها واست تموم نمیشه .
طرز نگاه مستور به عشق همیسه برام رمزآلود و ستودنیه .

اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگتر از دل می شود، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردنشان- بس که بزرگ اند- باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت دارم» خلاصه ش کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خودم لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برا ی همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعت اش از مرزهای «دوست داشتن» فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم «دوستت دارم» تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه ای هم که شده، بیندازم روی زمین.
 
Back
بالا