نبرد من

  • شروع کننده موضوع eqsan
  • تاریخ شروع

eqsan

مهمان
کاربر غیرعضو
نبرد من (به آلمانی: Mein Kampf) کتابی، که توسط آدولف هیتلر نوشته شده است، و بیانگر اندیشه‌های سیاسی هیتلر و نازیسم می‌باشد. هیتلر در سال ۱۹۲۴ هنگامی که در قلعه لندربرگ زندانی بود بخش اول کتاب را با دیکته کردن جملات به منشی خود رودلف هس این اثر را به وجود آورد. بخش دوم، پایان همان سال پس از آزادی زودهنگام او از زندان نوشته شد.

با قدرت گرفتن ناسیونال سوسیالیست‌ها در آلمان، فروش و توزیع نبرد من نیز رواج گرفت. از اواسط دهه ۱۹۳۰ کتاب هیتلر به خرج دولت به زوج‌های تازه ازدواج کرده هدیه می‌شد، فروش نسخه‌های دست دوم کتاب ممنوع بود و تدریس آن در مدرسه‌ها به عنوان جزئی از برنامهٔ تبلیغاتی حزب ناسیونال سوسیالیست از همین دوران آغاز شد. از این کتاب تا پایان جنگ دوم جهانی نزدیک به یازده میلیون نسخه انتشار یافت که بخش اعظم آن یا رایگان توزیع، یا به اجبار خریداری شده‌بود.نبرد من پس از جنگ جهانی هرگز در آلمان تجدید چاپ نشده. البته دلیل اصلی آن مخالفت وزارت دارایی ایالت بایرن بوده که امتیاز نشر آن را در اختیار دارد و ممنوعیتی در این زمینه وجود ندارد. این کتاب توسط عنایت‌الله شکیباپور به فارسی ترجمه شده و در ایران به چاپ هجدهم رسیده‌است. ???
 

dr.eniac

لنگر انداخته
ارسال‌ها
3,644
امتیاز
9,476
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی نیشابور
دانشگاه
علوم‌پزشکی مازندران
رشته دانشگاه
دندان‌پزشکی
پاسخ : نبرد من

دوستان من دارم اين كتابو ميذارم تو سايت لينك قسمت اولش اينه :
http://www.sampadia.com/forum/index.php/topic,44348.0.html

اميدوارم بحثا توي كتاب و مجلات ائامه پيدا كنه چون اونور يكم نا مربوطه
پس مطلبشو اگه خواستين منتقل ميكنم اينجا
 

Fallen

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
1,130
امتیاز
319
نام مرکز سمپاد
شهید هاشمی نژاد 1
دانشگاه
صنعتی شریف
رشته دانشگاه
مهندسی شیمی
پاسخ : نبرد من

اگ ه میشه منتقلش کن تا ماهم یه دیدی بهش بزنیم!
 

dr.eniac

لنگر انداخته
ارسال‌ها
3,644
امتیاز
9,476
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی نیشابور
دانشگاه
علوم‌پزشکی مازندران
رشته دانشگاه
دندان‌پزشکی
پاسخ : نبرد من

قسمت اول
شاید خواست خداوند این بود که من در بیستم آوریل سال 1889 در شهر کوچک و سرحدی (براناو-ام-این)بین دو کشور آلمان و اتریش به دنیا بیایم زیرا هم بستگی این دو کشور آرزوهای دیرینه ی هر فرد آلمانی بود.

ما هرگز خواستار این نبودیم که آلمان و اتریش از لحاظ مسائل اقتصادی با هم یکی شوند،جنبه های مالی در نظر ما زیاد اهمیت نداشت ولی آرزوی دیرینه ی ما این بود تاروزی که دو کشور آلمان و اتریش با هم متحد نشوند،ملت آلمان نمیتواند استقلال سیاسی خودرا حفظ کند،این ایده آل مانند این بود که می خواستیم فرزندان آلمانی در کانون خانوادگی خود جمع شوند. اگر روزی رایش بتواند بر تمامیخاک آلمانی نشین حکومت کند دنیای سعادت و نیکبختی او آغاز خواهد شد و در صورتی که قادر به تهیه ی مواد خام و امور تغذیه ی مردم خود نباشد قانون زندگی این حق را به او خواهد داد که از زمین بیگانگان برای تأمین معاش خود استفاده کند و در آن وقت کشاورزی جای جنگ را خواهد گرفت و اشک های قربانیان زمین های حاصلخیز جهان را آبیاری خواهد کرد.این آرزوی دیرین هر فرد آلمانی است،تا جایی که تاریخ نشان می دهداین نقطه ی سرحدی که زادگاه من به شمار می آید،شاهد پیکار ها و خونریزی های دامنه دار بوده و جوانان برومندی را به خاک نشانده و در همه وقت با اینکه یک شهر اتریشی بوده،جوانان و سرسپردگان این خاک حاضر نشده اند در برابر قدرت بیگانگان تسلیم شوند.

پدرم هم مانند من در این دهکده ی سرحدی به دنیا آمد.او یکی از کارمندان جزء و با احساس بودو مادرم نیز با همان احساس پاک فرزندان خود را پرورش داد.البته این خاطرات تعلق به زمان خیلی دور دارد زیرا پدرم بعد از چندی با یک شغل ناچیز در شهر دیگری به نام ((پاسو))که چندان از این نقطه فاصله نداشت و جزء متصرفات آلمان بود مهاجرت کرد.اما معلوم است که سرنوشت یک کارمند جزء گمرک همیشه به یک حال نمی ماند و چندی بعد به شهر (لینز)برگشت و تقریباً دوران بازنشستگی خود را در آنجا گذراند.برای این پیرمرد زحمتکش چنین وضعی استراحت و آسایش کامل به شمار نمی آمد.زندگی پدرم از کجا آغاز شد؟او فرزند یک زارع خرده مالک بود و ناچار شد از ابتدای جوانی خانه ی پدری را ترک کند.

در سن سیزده سالگی برای تأمین امرار معاش خود ناچار شد که از کانون خانوادگی خارج شود.با اینکه دهقانان محل به او اصرار می کردند تادر نزد پدرش بماند،اما او برای تهیه ی یک شغل و حرفه ی مناسب به وین رفت.

این مهاجرت در سال 1850 واقع شد ،البته تصمیم او برای خودش بسیار مرارت بار بود زیرا مجبور بود از پدر ومادر دور باشد و وقتی از آنجا خارج شد بیش از سه سکه نقره چیزی نداشت و بعد از گذراندن چهارسال در غربت هنوز وضع و حالش رضایت بخش نبود،بدبختیها و نابسامانی های زیاد وادارش ساخته بود برای تأمین زندگی از آنجا مهاجرت کند و با تحمل رنج ها و مشقات فراوان درحالی که در بینوایی و تنگدستی دست و پا می زد در 17 سالگی به کارمندی رسید و با خود پیمان بسته بود که تا خود را به جایی نرساند به دهکده ی زادگاه خود مراجعت نکند.البته در آن روزگار دیگر به خیال خودش به جایی رسیده بود ولی در آن زمان کسی آن جوان فقیر و پای برهنه ی سالهای گذشته را به خاطر نداشت بنابراین دهکده اش برای او حکم یک منطقه ی خارجی را داشت،بالاخره در سن 56 سالگی خدمت را ترک گفت اما او مردی نبود که وقت خود را یک ساعت به بیکاری و ولگردی بگذراند به این جهت با کوشش زیاد در دهکده ی (لامباخ)و قسمت علیای اتریش زمین زراعتی خرید و برای خود درآمد سالیانه درست کرد و چون مردی کاری و فعال بود تا اندازه ای توانست وضع زندگی خود را مرتب کند.

از همان تاریخ اندیشه های شخصی من آغاز شد،با سروصداهای آزادی و فرار از مدرسه و معاشرت با افراد بزرگتر از خودم،که غالب این معاشرت ها مادرم را غصه دار و ناراحت می کرد ،مرا کمی هشیار ساخت،و غالب اوقات درباره ی همه چیز از خود می پرسیدم. زیرا فکر و سلیقه ی من به کلی مخالف با نحوه ی زندگی و افکار پدرم بود.گمان می کنم استعدادی که در سخنرانی داشتم و می توانستم با خطابه ها توجه جمعی را بسوی خود جلب نمایم در پیشرفت این افکار تأثیر به سزایی داشت.از همان دوران کودکی برای خودم یک آقای کوچولو بودم که در عین حال شاگرد مدرسه ی خوبی هم بودم،خوب کار می کردم،اما همه کس نمی توانست با من به راحتی کنار بیاید.

در ساعات بیکاری وقت خودرا در آواز خوانی و سرود های مذهبی در کلیسای لامباخ می گذراندم و فرصت های خوبی برای من پیش می آمد تا بتوانم در امور مذهبی مباحثه کنم.

یکی از کشیش ها که با پدرم رابطه ی دوستی زیادی داشت،افکارم را عوض کرد و از آنروز با اندیشه های تازه بکار افتادم،اما چندی بعد این حوس از سرم افتاد و جای خود را به امیدواری ها و آرزو های دیگر داد وچون همیشه کتابخانه ی پدرم را به هم می زدم چندین کتاب نظامی بدست آوردم که یکی از آنها درباره ی جنگ اخیر بین فرانسه و آلمان در سال1870بود و دو جلد از ان در همان سال چاپ شده بود.این کتاب سرگرمی روزانه ام بود و در مدت کمی جنگهای جهان و حوادث بزرگ توجهم را به خود جلب کرد و از آن تاریخ هر کتابی را که درباره جنگ و حوادث نظامی نوشته شده بود می خواندم.

خواندن این کتابها افکارم را کاملاً روشن کرد.برای اولین بار به وضعی ابهام آمیز با بعضی مسائل آشنا شدم و فکرم را به خود مشغول داشت،از جمله از خود می پرسیدم:آیا بین آلمانها که در جنگ شکست خورده بودند و دیگران چه تفاوتی وجود داشت؟و برای چه پدرم و دیگران و اتریشی ها در جنگ شرکت کرده بودند؟آیا ما با سایر آلمانها تفاوتی داریم؟آیا نباید با هم از راهی که آنها رفته اند برویم؟
 

mazda

کاربر جدید
ارسال‌ها
1
امتیاز
3
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
تهران
پاسخ : نبرد من

میگم تو خیلی پر رویی اخه بچه جون همین دیرئز این رو تو اینترنت سرچ کردم واقعا که !! ابروی هیتلرو دادن دست چه متقلبی" :-&"" از دوستان تقاضا میشه که اگه باور ندارند خودشون سرچ کنن!!!!!! :)) :))
 

dr.eniac

لنگر انداخته
ارسال‌ها
3,644
امتیاز
9,476
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی نیشابور
دانشگاه
علوم‌پزشکی مازندران
رشته دانشگاه
دندان‌پزشکی
پاسخ : نبرد من

به نقل از mazda :
میگم تو خیلی پر رویی اخه بچه جون همین دیرئز این رو تو اینترنت سرچ کردم واقعا که !! ابروی هیتلرو دادن دست چه متقلبی" :-&"" از دوستان تقاضا میشه که اگه باور ندارند خودشون سرچ کنن!!!!!! :)) :))
از كدوم سايت گرفتيش تاريخا رو مقايسه كن ببين www.greathitler.blogfa.com از همه قديمي تر نيست ؟؟؟؟
بيا و زحمت بكش دست ننم درد نكنه
اين لينك pdf انگليسيش :
http://dl.irpdf.com/CD20/Omoomi-Motf...%286903%29.pdf
 

A GIRL

کاربر فعال
ارسال‌ها
67
امتیاز
8
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 1 تهران
شهر
طهران، تهران
پاسخ : نبرد من

من خیلی خوشم اومد ... !
 

Fallen

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
1,130
امتیاز
319
نام مرکز سمپاد
شهید هاشمی نژاد 1
دانشگاه
صنعتی شریف
رشته دانشگاه
مهندسی شیمی
پاسخ : نبرد من

لينك فارسيشو نداري؟
 

dr.eniac

لنگر انداخته
ارسال‌ها
3,644
امتیاز
9,476
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی نیشابور
دانشگاه
علوم‌پزشکی مازندران
رشته دانشگاه
دندان‌پزشکی
بالا