• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

پارسال قرار بود دخترخالم بیاد بازارچه مون.هر چی صبر کردم دیدم نیومد.با موبایل مامانم زنگ زدم خونشون:
+مریم ِ...دو ساعته منُ معطل کردی!
-سحر سحر مـن...
+دختره ی...منُ کاشتی!بدو بیا دیگه!
-سحر سحر من مریم نیستم به خدا!
+ا ِ؟ ;D ببخشید میشه به مریم بگی به من زنگ بزنه؟ ;D
-باشه! #:-S
خاله م بودن ایشون که برداشتن! :))
+اون ... ها خیلی زشت نبودن فقط خوشم نمیاد کسی دست به پستم بزنه.
 
پاسخ : سوتی‌ها

با دوستم رفتم تو مغازه ساعت فروشی بعد یه ساعت قشنگی انتخاب کرد گفت ببخشید این چنده ؟ مرده یه نگاهی کرد گف 8 تومن ! دوستم خوشحال \:D/ /m\ سریع 8 هزار تومن داد مرده خندید :)) گفت نه ! 8 میلیون تومن !! دوستم :-" ببخشید اشتباه اومدیم ! ما ها =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

سوتیای معلم دفاع سال پش ما ;D :
فامیلاتون مثل زن عمو پسر عمو خواهر عمو :))
این چندمین ماهه از هفت جلسه ایکه میایم :))
هفته ی آینده نه اونیکی آینده :))
جواب این پاسخهارو بنویسین :))
بهتون هفت دقیقه فرصت میدم مطالعه کنین فوقش پنج دیقه :))
یکی از بچه ها میخواست اشکال بپرسه:خانوم ببخشید خانوم با جدیت:خواهش میکنم بعدشم کلا پاشد رفت ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

معاونمون مياد سر كلاس و ميگه:
چرا بچه ها شما از بيرون "زقال اخته"ميگريد؟
من:خانم!من همسرويسيام كه دبيرستانين واسم ميگيرن...بهشون ميگم دوست ندارما!
معاونمون:همسرويسيات كي هستن
من:خواهرم و دختر عم.... X_X
يعني كلاس تركيد.....
 
پاسخ : سوتی‌ها

وای این سوتی من هیچ وقت از یادم نمیره.
رفته بودیم آسایشگاه جانبازان با مدرسه. من برگشتم از جانباز پرسیدم چه جوری شهید شدین؟! من:X_X بچه ها: =))

همین امسال رفته بودیم مدرسه راهنماییم. مدیرمون ازم پرسید فرزانگان خوبه؟! من: بله سلام داره خدمتتون!مدیرمون: :o من: X_X

اینم مامانم برام تعریف کرده( یعنی اینو مامانم یادش بود من یادم نمیومد که یه همچین کاری کردم.) : بچه که بودم 3 سالم بود برای اولین بار تو یه مملکت غریب رفتم مهد کودک. خلاصه خیلی هم دست و پامو گم کرده بودم و بدبختانه با یه معلم خیلی بد اخلاق افتادم. معلمه هی از من میپرسید اسمت چیه منم که مغزم قفل کرده بود حسابی، جواب نمیدادم. تا اینکه این خانم بد اخلاق یهو عصبی شد و گرفت دست منو کشید منم که هم عصبی بودم و هم خجالت زده، یهو که این خانومه خم شد جلوی من زدم تو گوشش جلو همه. :-[ من: :> B-) معلمه: :-\ :o اینم نامردی نکرد و رفت زنگ زد به مامانم و همه چی رو براش تعریف کرد و تهش هم به مامانم گفت بچه شما نِروِسه. خلاصه کلی ماجرا داشتیم تا اینکه فرداش کلاس منو عوض کردن.
 
پاسخ : سوتی‌ها

سر کلاس جغرافیا بودیم معلم گفت بچه ها کی جنگل های حرا رفته دو تا از بچه ها دستشونو بردن بالانفر اول که گفت من بچه بودم هیچی یادم نیست

معلم: خوب جنگل های حرا کجاست؟؟؟(مخاطب :دانش اموز دوم)

دانش اموز : همینجاست

-کجا؟

ـ همین جا تو کتاب اینحا تو نقشه....
 
پاسخ : سوتی‌ها

ی بار امام جماعت شهر زنجان میره مدرسه دختر عمومینا(تو محرم) برا اقامه نماز ظهر و عصر و سخنرانی
بعد تو سخنرانی هاش میگه : همتون آنجلینا جولی و جنیفر و مایکل جکسون و برد پیت و سلنا و جاستین رو میشناسین و میدونین ک این دوشنبه(خیلی وخ پیشا) جنیفر کنسرت داره :o ولی آیا امام حسین خودتونو میشناسین؟

یکی نبوده ب خودش بگه تو خودت اینارو از کجا میشناسی :)) حتی زمان کنسرتارو هم میدونسته ;)) :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

يكي از بچه ها يه روز غايب شده بود
فرداش معاون اومد دركلاس صداش زد و بهش گفت كه گواهي پزشكشو بياره
اونم سركلاس دستشو كرد تو كيفش و دفتري رو كه گواهي رو گذاشته بود بين ورقه هاش برداشت و رفت سمت معاون
وسط كلاس دفترو باز كرد كه گواهي رو بده كه 3-4 تا سي دي از دفترش ريخت كف كلاس
جلوي معاون و دبير....
 
پاسخ : سوتی‌ها

تو خيابون منو مامانم داشتيم راه ميرفتيم مامانم هم داشت با موبايلش حرف ميزد
بعد يهو واستاد تو كيفشو نگا كرد بعد ازم پرسيد زينب موبايلم كو؟!!من با تعجب گفتم:داري باهاش حرف ميزني!
مامانم اول چشاش گرد شد بعد گفت ا!راس ميگيا!من:مامان خوبي؟!!! ^-^ ^-^
 
پاسخ : سوتی‌ها

بابام سر ِ ظهر اومد تو اتاق بخوابه، بعد گفت آني اون چراغ رو خاموش كن اينجا خيلي روشنه. بعد من گفتم خورشيد رو خاموش كنم يعني؟ :-"
+
داداشم داشت علوم مي خوند. با اين قيافه => :-? اومده مي پرسه: مامان تبخير يعني گرما تبديل به آب ميشه؟! :-" كلا اين داداش ِ ما مُخ ِ شيميه
 
Back
بالا