• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

مامانم سرپرستاره و فامیل من و مامانم یکیه، چون سابقه کارش هم زیاده اکثرا می شناسنش، پتوی بیمارستان بودم خیلی هم تاکید داشتم مامانم ندونه ودر جریان قرار نگیره، مسئول بخش پرسید - فامیل شریفتون؟
منم فامیلمو گفتم و اونم گفت - باخانم فلانی (مامانم) نسبتی دارین؟
منم انکار که نه آفا تشابه فامیله و.... کی هستن ایشون ؟
گفت خانم فلانی از پرسنلن و... :-"
یکهو یکی از همکارای مامانم؟ رسید - عه سلام عزیزم خوبی؟ اینجاچیکار میکنی؟ مامان خوبن؟ :-" :-"
و رو به مسئول بخش - دختر خانم فلانیه B-) :)) :))

:)) :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

یه وقتی فکر نکنین که من بی ادبما...مدیونین اگه چنین فکری کردین...
ما بچه ها بعد کلاس ریاضی رفتیم جزوه هارو فتو کنیم...طرف خیلی کند بود...10 15 دقیقه منتظر بودیم ولی فتو نکرد...منم عجله داشتم...مغازشم کوچیک بود و دو سه نفر بیشتر نمیتونستن داخل باشن...یه مرده بیرون ایستاده بود که داخل خالی شه...سه چهار تا از بچه ها بیرون بودیم...من یه دفه قاطی کردم،گفتم:ای بابا...عجب د***ثیه...خسته شدم...مرده منو نگاه کرد،سرشو انداخت پایین و زد زیر خنده،زیر چشمیم هی نگام میکرد...یه دفه فهمیدم چی گفتم... :o :o :o :oیکی از دوستان اومد جمع کنه،گفت:اسم یکی از فرماندهان ایرانیه...عیبی نداره...بعد همه هرهر خندیدن... :)) :)) :)) :))من رفتم پشت دوستم و در افق محو شدم... :-" :-" :-" :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

-"جزیره ای که اختراع کردن."


حالا منظور چی بوده؟
-"سیّاره ای که کشف کردن."
×خودمم نفهمیدم چجوری این‎جوری شد! :|
 
پاسخ : سوتی‌ها

اومدم بنویسم تار های عصبی، نوشتم تارای عصبی... :))

این یکی خیلی خنده داره ولی از یه خانوم محترمی هستش...

خودش داشت تعریف می کرد:

داشتم تو پیاده رو راه میرفتم که یه پسری بهم چشمک زد منم بهش گفتم خفه شو =)) =)) =)) =)) =)) :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

چندروز پیش به علت خرابی گوشیم مجبورشدم گوشی قدیممیمو روشن کنم
دلمم برا یکی از دوستای قدیمیم تنگ شده بود باکلی ذوق به دوستم اس دادم که سلام خوبی: ;;)
شمارهه:سلام شما؟
من:خاک توسرت الاغ بیشعورمن گوشیمو عوض کردم خطمو که نه الان منو نمیشناسی؟؟
شمارهه:ازدخترایی؟؟
بهش زنگ زدم ج نداد :-"
من:بمیریه فحشی باید پسر باشم ج بدی؟؟2روز تنهات گذاشتم تو خجالت نمیکشی؟؟؟ [-(
شماره: :|
من:کوفت چ غلطی میکنی؟؟باکدوم پسری داری حرف میزینی این موقع شب X-(
انقد عصبی بودم که باز بهش زنگ زدم :D
یه پسری ج داد که کاملا معلوم بود به زور خندشو کنترل کرده
منم خ جدی میگم شما کی باشی؟؟ :-w
پسره: :)) منو نمیشناسی؟؟
من:توکه دوس پسر سابقشی :-" (تازه یادم افتاد اینا که دوست بودن من شماره هر2شونو به یه اسم سیو کرده بودم)
بعدم اومدم توضیح بدم انقد خندیم که خودم خجالت کشیدم X_X
 
پاسخ : سوتی‌ها

:| چه خرافی!!!

u6ge7h532o95.jpg
 
پاسخ : سوتی‌ها

جلو سردر شلوغ بود منم از دور ماشینمونو دیدم (یعنی فک میکردم که دیدم اخه هم رنگش مث مال ما بود هم باربند داشت) خلاصه منم درحالی که عصبانی بودم(چندروز بود دنبال یه نامه بودم ولی هی از این اتاق به اون اتاق میفرستادنم) درماشینو وا کردم و سوار شدم و شروع کردم به دعوا که این زنه بیشعور یه نامه نمیده و ..... و اخرشم گفتم برو دیگه بابا که دراین حین متوجه شدم مرده با حیرت بمن زل زده و منم با سرعت نور از ماشین پیاد شدم و تو افق محو شدم :-"
چند هفته بعدش یادم نیس بحث چی بود ولی یکی از بچه تعریف کرد که بابام گفته عجب( بلانسبت شما )لولی هایی تو دانشگاهتون پیدا میشن و یکی سوار ماشین شده بوده و بدوبیراه میگفته

یعنی من ی خواستم بر تو زمین فقط
 
Back
بالا