خـــدای مــن!
کمـی پایین بـیا...
و روی این نیمکت کـنارم بنشـین...
کـمی دستم را بگیـر...
کـمی شانـه هایم را بفشـار
کـمی از گریـه هایم را تماشا کن
میـدانی؟
عجیـب گرفته ام..
رهایم نکــن... شاعر گمنام
زندگی هم با همین بیش و همین کم ها خوش است
لابه لایِ خنده ها هم غصه ی دنیا خوش است
غم اگر در ما نباشد معنیِ شادی کجاست
سخت اگر هرشب نگیری زندگی هر جا خوش است سهراب عرب زاده
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
سعدی