• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قفسه کتاب Vina

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع _Vina_
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ارسال‌ها
1,495
امتیاز
26,667
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اسلامشهر
سال فارغ التحصیلی
1405
سلام!
میخوام کتابایی که میخونم رو یه توضیح کوتاهی ازشون اینجا بنویسم و درباره اشون حرف بزنم^^


بهخوانم همراهی نکرد تا کتابایی که خوندم رو اضافه کنم ، هر وقت درست شد اضافه اشون میکنم^^
 
آخرین ویرایش:

یکی از ما دروغ می‌گوید


نویسنده: کارن‌ام.مک منس
ترجمه: فائزه ابراهیمی
نشر: کوله پشتی
(خیلی سعی کرد تا جایی که امکانش هست کمترین سانسور رو اعمال کنه ولی خب همچنان یه جاهایی مشخصه که سانسور شده ولی طوری نیست که متوجه نشد چه اتفاقی افتاده)


این کتاب رو تو دسته جنایی و معمایی قرار دادن ، پنج نفر از بچه های مدرسه برای تنبیه تو یه کلاسن و یکی از اون ها می‌میره.داستان بیشتر درمورد پیدا کردن قاتله و رازهایی که هرکدوم از اون چهار نفر دارن و میترسن که افشا بشه توسط همون فرد.
واقعیت من بیشتر از ارتباطی که بین شخصیت ها هست خوشم اومد و بنظرم شخصیت سازی نویسنده قوی تر از خط داستانی و پایانی کتاب بود.
من خودم عاشق نیت مکالی شدم ، داستان کوپر هم جالب بود و برگ عجیبی بود که نویسنده رو کرد.
کتاب جنایی و معمایی چندان قوی حساب نمیشه پیش کتابای دیگه ولی از نظر روابط عاشقانه و کششی که بین شخصیت ها هست از بقیه بهتره و من خودم به شخصه میتونم بخاطر برانوین و نیت بهش برچسب عاشقانه بزنم البته روابط دیگه ای هم بود که کمرنگ تر بودن
در نهایت چیزی که ازش برداشت کردم این بود که باید مراقب حرکاتمون و برخوردمون با افراد باشیم و هر عملی یه نتیجه ای رو به دنبال خودش میکشونه.

جملات جالبش:
«پس تو هم بی‌نقص نیستی. خب که چی؟ به دنیای واقعی خوش اومدی.»
به این نتیجه می‌رسم که هرچقدر هم اراده‌ات قوی باشد، نمی‌توانی بعضی چیزها را نادیده بگیری. البته عیبی ندارد.
تبعیض جنسیتی هنوز وجود دارد، حتی در اخبار جرم و جنایت. چون من و برانوین به اندازهٔ نیت و کوپر محبوب نیستیم. مخصوصاً نیت. تمام دخترهایی که در شبکه‌های مجازی دربارهٔ ما می‌نویسند، عاشقش هستند. اصلاً به اینکه فروشندهٔ مواد مخدر است اهمیتی نمی‌دهند، چرا؟ چون چشم‌هایی رؤیایی دارد.
تغییرات سریع طرز فکر مردم خنده‌دار است. مردم در ابتدا باوجود اینکه مظنون به قتل و استفاده از استروئید بودم، مرا پشتیبانی می‌کردند. بعد به‌خاطر مشخص شدن واقعیت، از من متنفر شدند. حالا هم مرا دوست دارند، چون در زمان مناسب، در موقعیت مناسبی بودم
«اما این هیچ‌وقت برای من مهم نبوده و فکر نمی‌کردم برای تو هم مهم باشه. نیت! احساس من تغییری نکرده. من هنوز دوستت دارم.» تابه‌حال چنین چیز مهمی را رک و رودررو به کسی نگفته بودم. اول با خودم فکر کردم که آن‌قدرها هم بد نگفته‌ام اما نیت کمترین اهمیتی نمی‌دهد
با پوتینش به آشغال‌های جلوی پایش می‌کوبد و می‌گوید: «هیچ‌کس نمی‌تونست وجودش رو تحمل کنه. اما حالا، همه به‌خاطر اون شمع روشن کردن. انگار فرشته‌ای چیزی بوده.»
خیلی دلم میخواد یه سری لحظات احساسی رو براتون عکسش رو اپلود کنم ولی خب😭
 
آخرین ویرایش:

روزی مثل امروز



نویسنده: کلی مک نیل
مترجم: سیدرضا حسینی
نشر: آموت
(چندان نیاز به سانسور نداشت)

من این کتاب رو یه دو سه سالی هست میخواستم بخونم چون اسمش رو خیلی شنیده بودم ولی کتاب های زیادی بودن که میخواستم بخونمشون و این در کنار اون ها پایین لیست قرار می‌گرفت ؛ این کتاب تو دسته معمایی قرار میگیره ، خانومی بعد تصادف چشم باز میکنه و میبینه همه چیز تغییر کرده ، شوهرش ، شوهرش نیست ، بچه اش دیگه وجود نداره و داستانش اینطوریه که خانومه با نسخه دنیای موازی خودش جابه جا شده و سعی داره برگرده به زندگی خودش و همه چیز رو درست کنه تو همین حین یه چیزایی درمورد زندگی خودش و زندگی نسخه موازی خودش متوجه میشه.
در کل نمیشه گفت ایده کتاب ایده خیلی نو و جدیده که روش کار نشده قبلا ولی کم کار شده و ارزشش رو داره که خونده بشه.
کتاب نشون میداد که چقدر انتخاب های ما مهم ان حتی اگه بی اهمیت جلوه کنن ، حتی اینکه تصمیم بگیری تو روز برفی از خونه بری بیرون یا نه و...
(و اینکه زمان برای ما واینمیسه و ما باید خودمون رو بهش برسونیم)
دلم میخواست بیشتر درمورد رابطه نائومی و گراهام صحبت میشد با اینکه کل داستان درمورد اَنی بیرز و راه برگشت بود اما جالب میشد اگه همونطور که یه کوچولو درمورد جاناتان و ژوزفین حرف زده شد درمورد اون ها هم حرف زده میشد.
 
آخرین ویرایش:

و آوا در در کوه ها میپیچد

نویسنده:خالد حسینی
مترجم:زیبا گنجی ، پریسا سلیمان زاده
نشر:مروارید

این سومین کتابی بود که من از خالد حسینی خوندم و واقعیت اوایلش یادمه به @s@rah گفتم به اندازه قبلیا قوی نیست و هنوز تحت تاثیرم قرار نداده و بلاه بلاه بلاه ولی خب خالد حسینی کارشو بلده ، کتاب واقعا خوبی بود و کلا ۹ فصل بود و تقریبا هر فصل از زبان یک فرد جدید بود و خسته کننده پیش نمی‌رفت و هر سری یه در جدید رو برای ادامه داستان باز میکرد.
پیشنهاد میکنم اگه کتابای دیگه خالد حسینی مثل بادبادک باز و هزار خورشید تابان رو خوندید این رو هم بخونید ، مقدار دردناک و غم انگیز بودنش به اونا نمیرسه ولی کتاب قشنگیه.
داستان با خواهر و برادر شروع میشه و با پیچ خم زندگی اونا ادامه پیدا میکنه و به پایان میرسه ، تقریبا از زمان کودکی اون ها و پیریشون.
داستان روابط عجیبی هم داشت در حدی که منو سارا اینطوری بودیم که خالد داری چیکار میکنی...


بخش های جالبش:
طی ماه گذشته ، روی برای او یک موجود انتزاعی شده است ، مثل شخصیتی در یک نمایشنامه ، ارتباطشان سست شده. ان صمیمیت ناگهانی ، با ان حدت و شدت ، که در بیمارستان به او دست داد ، حالا دیگر تحلیل رفته. از قدرت ان کاسته شده است. فهمید ان عزم جزمی که داشت در حقیقت توهم بود ، سرابی بیش نبود ، تحت تاثیر چیزی شبیه مواد مخدر بود. حالا کران تا کران با او فاصله داشت. فاصله ای بی انتها و غیر قابل عبور و قول و قرار هم با ان دختر از روی اشتباه ، بی حساب و کتاب و ملاحظه بود ، برآورد نسنجیده ای از توانایی و خواسته و شخصیت خودش ، مسئله ای که بهتر است فراموش شود. او ظرفیتش را نداشت. به همین راحتی. در دو هفته اخیر او سه ایمیل از اَمرا دریافت کرده است. اولی را خوانده و جواب نداد. دوتای بعدی را بی آنکه بخواند ، پاک کرد.
روشی بی آنکه مژه بزند به اون نگاه میکند ، هرچند نشان نمی‌دهد که او را شناخته ، هرچند مودبانه لبخندی بر لب دارد ، اما توی چهره اش ردی از حیرت و سردی دیده می‌شود ، ردی از بازیگوشی ، شیطنت و بی باکی. ایم حالت ، ادریس را درهم می‌شکند و ناگهان تمام واژه هایی که پیدا کرده بود ، حتی توی راه که داشت می‌آمد نوشته و تمرین کرده بود ، ناپدید می‌شوند. قادر نیست لب از لب بگشاید. فقط با نگاهی گنگ و ابلهانه همان جا می ایستد.
نیلا وحدتی: من به فرانسه رفتم چون دلم میخواست دخترام را از آن نوع زندگی نجات دهم.
اتین باستلر: چه نوع زندگی؟
نیلا وحدتی: نمیخواستم او برخلاف اراده و طبیعتش به یکی از ان زنان سخت کوش و غمگینی تبدیل شود که مادام‌العمر از بیگاری محض کمتر خم کرده اند و مدام از دیده شدن ، حرف زدن یا انجام کاری غلط واهمه دارند. زنانی که به بهانه صبوریشان در برابر زندگی های دشوار ، توسط عده ای در غرب _مثلا خود فرانسه_ قهرمان نمایی می‌شوند ، همان کسانی که حاضر نیستند حتی یک روز جای آنها باشند و دورادور هندوانه زیر بغلشان می‌گذارند. زنانی که آرزویشان برباد رفته و از رویایتان چشم پوشی کرده‌اند، اما _بدبختی اینجاست مسیو باستلر_ آدم میبیند که لبخند می‌زنند وانمود می‌کنند هیچ غم و غصه ای ندارند. انگار که از زندگی رشک برانگیزی برخوردارند. اما خوب که توی بحران می‌روید، ان نگاه مأیوس را می‌بینید که همه چیز را وارونه و به ظاهر شاد نشان می‌دهد. این خیلی رقت انگیز است مسیو باستلر. من نمیخواستم دخترم به این وضع دچار شود.
 
آخرین ویرایش:
Back
بالا