من تاپیکو نزدم (درحالی که سوالات از شخصی که تاپیک رو زده پرسیده شدن)، با اینحال فکر میکنم بعضی از این سوالات خوبن و بعضیاشون ناشی از سوءتفاهمن، و چون تاپیک هم آزاده، به خودم اجازه میدم که دخالت کنم و بهشون جواب بدم.
از لحاظ تاریخی و جامعهشناسی معنای وطن به اون معنی قدیم ، که نمونههایی مثل نسل کشی از پیامدهای غیرمستقیمش میشد تقریبا وجود نداره و به شکل دیگهای وجود داره که اون شکل دیگه به شکل جنگخواهی و ایجاد جنگ نیست!
خوبه مدت زیادی از شروع جنگ اوکراین نگذشته ها! جنگ به قصد یا کشورگشایی مستقیم (مثل جنگ فعلی اوکراین و روسیه، و همچنین اشغال مناظق آبخازیا و اوستیای جنوبی توی گرجستان بازهم توسط روسیه، یا تهدیدهای گه گاه چین به تایوان) یا به قصد تاثیرگذاری بیشتر روی سیاست یه کشور (مثل جنگ های آمریکا) هنوز وجود دارن. فقط نسبت به سابق شاید کمتر به طور دقیق نسلکشی رخ بده، که اونم بخاطر کنوانسیونهای بین المللی و سختگیری بیشتر علیهشه؛ یعنی نمونهای از نهادهای بینالمللی که اتفاقا توسط جهانوطنگراها تشویق میشن.
جنگ ها معمولا به خاطر کلمهی «وطن» به وجود نمیاد و بیشتر به خاطر جامعهی داخل اون وطن و نمایندهشون به اسم دولت پیش میاد. یعنی مردم به خودی خود الان خیلی کمتر از یک آدم متنفرند چون با اون هموطن نیستند. جنگها بر سر قلمروی دولتها و منافع جمعی دولت (که میتونه همسو با منافع مردم باشه و میتونه نباشه) رخ میدن. نمونه های واضحشو ما ایرانی ها در سطح روزمره میبینم.
اینکه جنگ و حمله به یه منطقه دیگه رو برای منافع جمعی منطقه خودمون مجاز بدونیم، دقیقا یکی از وجوه تیپیکال شوونیسمه. این جنگ ها دقیقا به این دلیل توجیه میشن چون در راستای "منافع ملی و بهبود وطن" هستن و "منافع ملی بر هر منفعت دیگه ای اولویت دارن، چون وطنمون عالیه".
البته بدیهتا میشه حالتی از وطندوستی رو هم درنظر گرفت که تا این حد خشن و افراطی و تمامیتخواه نباشه، که خب در این حالت انتقاد جنگ طلبی به این شکل از وطندوستی صادق نیست. ضمن اینکه "وطندوستی" به طور کلی کلمه خیلی مبهمیه، هم به دلیل ابهام توی "وطن" (مثلا یکی میتونه به راحتی بگه که هرجا دل خوشه، همونجا وطنه؛ برای این حتی عبارت لاتین تاریخی و معروف ubi bene, ibi patria وجود داره) و هم "دوستی". مثلا کمتر کسی میگه که "مردم هرگز نباید هیچ دلبستگیای به منطقه ای که توش به دنیا اومدن و مردمی که بهشون شبیه ترن داشته باشن". چیزی که تحت عنوان نقد وطن پرستی یا حمایت از جهانوطنگرایی مطرحه، معمولا مخالفت با این ادعاهاست:
1. منافع ملی ما چنان مهمن که مجازیم (یا حتی باید) منافع بین المللی (مثلا بیرون اومدن از کنوانسیون های جهانی محیط زیستی به قصد تقویت صنعت ملی با استفاده بیشتر از سوخت فسیلی) یا منافع ملی بقیه کشورا (مثلا از طریق مداخله توی بقیه کشورا برای کسب منفعت بیشتر، یا ایجاد جنگ باهاشون و کشورگشایی. باید توجه کرد که منظور حالتی نیست که یه کشور، تهدیدی برای یه کشور دیگه ست و کشور دیگه، برای حفاظت از خودش از خطر، مجبور به دخالت توی اون یکی کشوره) رو براشون قربانی کنیم.
2. وظیفه داریم که به وطن و مردم و فرهنگ و تاریخش علاقه داشته باشیم، یا حداقل به بقیه ترجیحشون بدیم (چیزی که مورد اعتراضه، این نیست که مجازیم که چنین ترجیحی داشته باشیم، بلکه اینه که "باید" چنین ترجیحی داشته باشیم، وگرنه کار غیراخلاقیای کردیم).
3. معقوله که به وطن و مردم و فرهنگ و تاریخش به صرف اینکه برای خودمونن دلبستگی داشته باشیم (در مقابل، از این دفاع میشه که این دلبستگی باید براساس معیارهای خوب و عینی باشه؛ وقتی فرهنگی ضعیفه، باید تغییرش داد و دلیل معقولی برای دلبستگی بهش وجود نداره).
4. دولتهای ملّی باید بالاترین و مهمترین واحد تصمیمگیری سیاسی در جهان باشن (حتی کنوانسیونهای بین المللی فعلی هم مبتنی بر این هستن که دولتها فقط وقتی وظیفه رعایتشونو داشته باشن، که خودشون آزادانه بهشون پیوسته باشن، و همچنین بعد از پیوستن هم حق خروج دارن؛ یعنی اقتدار این کنوانسیون ها روی دولت های ملّی به شدت محدوده و حتی خودشون، در نهایت، قدرتشونو از دولتها دارن و کاملا مستقل نیستن).
5. دولتهای ملّی حق دارن که مرزاشونو به هر دلیلی که میخوان بسته نگه دارن. با اینحال درباره این نکته باید توجه داشت که منظور این نیست که "الزاما" باید مرزاشونو باز نگه دارن؛ ممکنه یه کشور واقعا توان پذیرایی از میزانی از مهاجرا رو نداشته باشه و بنابراین مجازه که مرزشو در اون شرایط ببنده. ولی این یه شرایط استثناست و تا وقتی که ضرورت بزرگی برای بستن مرز وجود نداره، حق اینکارو نداره. بنابراین، جهانوطنی قرار نیست حتما به آشوب توی مرزها و آزادی مطلق مهاجرت منجر بشه؛ اما مهاجرت رو یه حق میدونه که فقط وقتی که منجر به تهدید جدی بقیه حقوق بشه، میشه محدودش کرد. درحالی که در حالت فعلی، یه دولت ممکنه کاملا توان پذیرش مهاجر رو داشته باشه، اما مطلقا آزاده که حتی یه دونه مهاجر هم راه نده. بنابراین، کل این بخش، جوابی به این بخش هم هست:
مردم migration های آزاد انجام میدن و به مرور از ناحیه های فقیر تر به ناحیه های غنی تر مردم حرکت میکنن. چون این رو باید در نظر بگیری که بخشی از کره زمین خیلی بیشتر منابع طبیعی داره تا بخش های دیگه، مثلا کسی علاقهی خاصی نخواهد داشت که تو سیبری زندگی کنه
این شاید به نظر بدون ایراد به نظر برسه ولی از لحاظ اقتصادی لزوما پیامد خوبی نداره ، بیشتر شدن مهاجرت نیاز به مدیریت سنگین میخواد ، پدیده های اقتصادی به سرعت هندل نمیشن و مشکلات بیکاری ، تورم ، جا و مکان برای خواب ، خوراک و غذا ، درمان و ... رو باید دولت ها manage کنن.
و یه نکته کلی درباره ازبین رفتن مرز:
منطقا میشه جهانوطنگراییای رو تصور کرد که به طور مطلق هرنوع مرزبندی رو ازبین ببره. با اینحال، چنین حالت افراطیای خیلی کم مطرح میشه؛ چون مرزها سازماندهی رو راحت تر میکنن.
با اینحال، چیزی که عمدتا توسط جهان وطن گرایانی مثل Joseph Carens ازش حمایت میشه، اینه که رابطه مرزهای کشورها و دولتهای ملّی به دولت جهانی، چیزی شبیه به رابطه یه ایالت به خودِ دولت ملی باید باشه: درون یه کشور، میشه آزادانه به توی ایالتها جابجا شد، هرچند اگه شخص میخواد اقامت کنه، باید اقامتشو ثبت کنه. همچنین گاهی اوقات شهرها و ایالتها بخاطر شرایط اضطراری، به موارد معدود و استثنا، ممکنه موقتا ورود دیگران رو سخت تر کنن یا کلا مرزشونو ببندن، اما نه برای همیشه و نه به دلبخواهی (درحالی که در حالت فعلی، با اینکه شهرا و ایالتا نمیتونن مرزاشونو هروقت دلشون خواست ببندن، ولی دولتا میتونن)؛ همچنین وقتی که خیلی پر میشن و یه ایالت دیگه آسیب دیده و قراره بازم ازش موج مهاجر بیاد، ممکنه اون موج جدید رو راه ندن؛ در این حالت، وظیفه دولته که اون افراد جدید رو توی بقیه ایالتا جا بده، یا سریعا وضع ایالت خودشونو بهتر کنه.
همچنین ایالتها میتونن بعضی سیاست هارو مستقل از دولت مرکزی اتخاذ کنن؛ ولی بطور کلی، در مسائل بنیادین، تابع دولت مرکزین و اون دولت، به ایالتها اقتدار نهایی و واقعی رو داره.
چیزی که ازش حمایت میشه، وجود چنین سیستمی در سطح جهانیه. دولتهای ملی نهایتا تابع دولت جهانین، اما در مواردی هم حق خودمختاری دارن و بسته به ضرورت، میتونن برای مدت موقتی مرزاشونو ببندن. بنابراین، دولت جهانی الزاما مرزهای کشورا رو ازبین نمیبره، همونطور که دولت ملی هم مرزای شهرها و ایالتهارو ازبین نمیبره، اما در هردو حالت، قدرت اون مرزها به شدت کم میشه و اقتدار اصلی نیستن؛ درحالی که الان دولت های ملی در قالب مرزهاشون، اقتدار تقریبا مطلق دارن.
ساده ترین مثال برای نشون دادنش هم همون مثال خانوادست
خدایی نکرده فرض کن یکی از عزیزان و نزدیکانت در یه مشکلی داره دست و پنجه نرم میکنه و در یک مشکل خطرناکیه(مثال کلاسیکش همون غرق شدن رو در نظر بگیر) - ترجیحت نجات کیه؟ یک غریبه یا یکی از نزدیکان؟
ساده ترش - مادر یا یک فرد رندوم آفریقایی؟
همین ارزشمند تر شدن افراد نزدیک تر بهت باعث به وجود اومدن ناخودآگاه کلونی های کمک کننده به هم میشه . درنظر بگیر که افرادی که از یک فرهنگ و خانوادن احتمال اینکه به هم کمک کنن از بدو تولد بیشتره تا بقیه .
در حالی که بعضی فیلسوفان اخلاق واقعا معتقدن که ما وظیفه داریم توی تمام این نوع تصمیمگیری های اخلاقی، با همه به طور برابر رفتار کنیم، ولی خیلیا هم چنین عقیدهای رو ندارن، و جهانوطنگرایی هم مستلزم این عقیده نیست (هرچند بدیهتا "میتونه" باهاش همراه باشه).
چیزی که جهانوطنگرایان عمدتا روش توافق نظر دارن اینه که اولا، نه "وظیفه" و نه "دلیل بطور عینی معقولی" برای ترجیح هموطن/همشهری/همفرهنگ به بقیه نداریم (ولی مجازیم که انجامش بدیم)، و دوما، مجاز نیستیم که بخاطر اونا، به بقیه آسیب بزنیم (هرچند مجازیم که نجات اونارو اولویت بدیم؛ اما وظیفه یا دلیل عینیای برای چنین اولویتی نداریم)، همونطور که مثلا مجاز نیستیم به دلیل نیاز خانواده، از بقیه دزدی کنیم.
هرچند، درحالی که همونطور که گفتم، لزوما همه جهانوطن گراها نمیگن که حق نداریم نجات نزدیکانمون رو به بقیه اولویت بدیم، ولی معمولا "ایدئال" رو همون میدونن که شخص واقعا با همه برابر رفتار کنه؛ مثلا اگه با نجات یه نفر از نزدیکانش، نتونه ده نفر دیگه رو نجات بده، بجاش اون ده نفر رو نجات بده، چون نجات ده تا آدم ارزش اخلاقی بالاتری نسبت به یکی داره.
+ ضمن اینکه این استدلال که بطور طبیعی نزدیکانمون رو بیشتر نجات میدیم، لزوما وطنپرستی رو نتیجه نمیده؛ توی بعضی موارد میتونه حتی ضدش عمل کنه. مثلا یه نفر ممکنه پدر و مادرش از دو کشور متفاوت باشن، ولی فقط تابعیت یکی از اون کشورا رو داشته باشه و اونجا بزرگ شده باشه (یعنی "وطنش" اونجاست)، با اینحال با خانوادهی والدش از اون یکی کشور ارتباط بیشتری داره و این باعث شده دلبستگیش به اون کشور هم بیشتر بشه. اگه بخواد براساس اصل "ترجیح نزدیکان" عمل کنه، باید مردم گروه دوم رو ترجیح بده، درحالی که این کار برخلاف وطن پرستیه، چون اصلا اونجا زندگی نمیکنه و تابعیتش رو هم نداره. و یا افراد زیادی هم مردمی از بقیه ملل و فرهنگهارو به مردم کشور خودشون ترجیح میدن؛ خودمم یکی از همین افرادم و مثلا مردم آلمان که فقط 4 ساله توش زندگی میکنم رو به مردم ایران که 16 سال توش بودم ترجیح میدم (منظورم فقط شرایط کشور نیست، بلکه واقعا خود مردم).