• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

Silent Eclipse

i hate 802

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
356
امتیاز
1,284
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
1410
گاهی درست در لحظه‌ای که گمان می‌کنی تمام ستاره‌ها مرده‌اند و فرشتگان به خواب رفته‌اند، روشن ترین نور بر تو می‌تابد؛ گویا منجی، تمام این مدت، در انتظار تو بوده ...
چه کسی از گذشته خبر دارد؟چه کسی می‌داند زیر ماهی خونین چه گناهانی را انجام دادیم و چه چیزهایی را از دست داده‌ایم؟
اما آیا اهمیتی دارد؟
آیا گذشته هنوز در تاریکی قدم‌هایت را دنبال می‌کند؟یا سرانجام رهایت کرده تا آرام بگیری؟
سرنوشت را هیچ‌کس نمی‌شناسد...و شاید همین، ترسناک‌ترین حقیقت جهان باشد. 🌔🌓🌒🌑🌘🌗🌖🌕🌚 ژانر ها :عاشقانه_جنایی_تراژدی_🏳️‍🌈
 
آخرین ویرایش:
________________________Silent Eclipse________________ _part:1 نمیتونم هیچ چیز رو حس کنم . نمیفهمم نه نمیفهمم.چه اتفاقی افتاد !؟ پدر!!پدر!! نه نه این فقط یه خوابه اره فقط یه خوابه. اما طناب های زرد سرتاسر اتاق و آژیر ماشین ها چیز دیگری میگفتند... نمیدونم چی شد اما انگار همه چیز تمام شد...ستاره ها خاموش شدند...انگار ماه دیگر نمیدرخشید.انگار تمام دنیا مقابل چشمانم تاریک شد... این فقط یک کابوسه...یه کابوس عادی من فردا بیدار میشم ...اره پدرم...پدرم سالمه و مثل همیشه توی دفترش نشسته! اما خون کف اتاق واقعی تر از یک کابوس بنظر می رسید ...من حتی نتوانستم با او خداحافظی کنم...من نتوانستم نجاتش بدم... ناگهان احساس درد تمام وجودم را گرفت.آه درد لعنتی..دوباره شروع شد..نفس هایم به شماره افتاده بود. روی دو زانو افتادم.قلبم تیر میکشید...سرگیجه داشتم ...صدای خس خس نفس هایم را میشنیدم.بدنم میلرزید.چشمانم سیاهی رفت و دیگر چیزی را حس نکردم
 
چرا متنم تو هم توهم میره :(
 
________Silent Eclipse _part:3 ماه می با دردسر های فراوان و تلخ گذشت ... هیچ چیز مثل قبل نمی شد.هیچکدام از تراپی های مزخرف حالش را بهتر نمیکرد.همیشه برای کمک چنگ میزد اما بدتر غرق در درد ها میشد... روزها بود که به خانه نرفته بود.انجا دیگر بدون پدرش خانه نبود انگار همه چیز دست به دست هم داده بودند تا او را در شعله های درد و غم بسوزانند. ولی او نمیخواست این گونه ادامه دهد...پایان برای داستان او بهتر بود. مکس تصمیمش را گرفته بود...روی میله پل ایستاده بود و آماده پرواز کردن و رهایی بود. هیچ کدام از اخطار های اطرافش برایش مهم نبودند این اخرین باری خواهد بود که درد می کشد..چشمانش را میبندد و لحظه ای نفس میکشد اما ناگهان چند نفر اورا میگیرند مکس سعی کرد مقاومت کنه داد میزد اما دستبندی دور دستش زده شده . 🌀(نماد مکس) : ولم کنید بزارررید کارمو ببکنمم پلیس ها سعی کردند او را به سمت امبولانس میبرند . نمیتوانست مقاومت کند دستانش را گرفته بودند و صدایش هم روی کسی تاثیری نداشت امداد گر گفت : نه هنوز احتمال اسیب زدن به خودش شدیده مکس برای ازاد شدن تقلا میکرد او باید هرطور شده خودش را از چنگ پلیس ها و البته زندگی رها میکرد . سعی کرد بدنش را که توسط پلی ها قفل شده بود ازادد کند اما ناگهان چیزی در بازویش فرو رفت و همه چیز ارام شد...کم کم چشمانش از سو رفت ....
 
________Silent Eclipse _part:4 همه چیز دور سرش میچرخید.گیج بود.این جا کجاست؟ چند دقیقه طول کشید تا به یاد بیاورد که چه شده.اخم هایش در هم رفت.
آه او دوباره در تخت اورژانس بود آرام بلند شد و روی تخت نشست و زانو هایش را با ناامیدی بغل کرد .
برای لحظه‌ای به پنجره خیره شد.
طبقه چندم بود؟
اگر شیشه را می‌شکست...
صدای در زدن امد و سپس در باز شد.مردی قد بلند با روپوش پزشکی وارد شد
👾(دکتر):سلام آقای مگانس .خوبید؟
نمیخواست جواب هیچ سوالی را بدهد .نمیخواست صحبت کند
🌀:متشکرم.بهترم انگشتانش روی لبه تخت منقبض شد.
👾 خب اقای مگانس باید چندتا سوال ازتون بپرسم مکس به ارومی ناله ای از سر خستگی سر داد. چیزی نگفت.
دکتر شروع به پرسش کرد 👾 : چرا روی پل بودی؟ 🌀مهم نیست
👾قصد داشتی بپری؟
🌀...
به پنجره نگاه میکرد و اهمیت نمیداد.هیچکس براش مهم نیست که چی سرم بیاد حتی خودم
👾اگر پلیس نمی‌رسید چه اتفاقی می‌افتاد؟
مکس جوابی نداد و دکتر تکرار کرد
 
آخرین ویرایش:
👾 اگر پلیس نمی‌رسید چه اتفاقی می‌افتاد؟ دستش رو مشت کرد و با بی حوصلگی فریاد زد
🌀آزاد میشدم! سکوت سنگینی در اتاق برقرار شد 🌀از جهنمی که واسم ساخته شده ازاد میشدم 👾اگر الان آزادت کنیم به خودت آسیب می‌زنی؟ مکس خنده ای تمسخر امیز زد
.جواب های درست هر سوال رو میدونست اما چه فایده ای داره؟ دکتر تکرار کرد
👾 اگر الان آزادت کنیم به خودت آسیب می‌زنی؟ 🌀نه
مکس میدونست که این یه دروغه اما چه فرقی داره؟اصلا برای کسی مهم نیست حتی خودش
. باز هم همان سوال‌ها...
جوابشان قرار بود پدرش را برگرداند یا حال مکس رو بهتر کنه؟ بی شک * نه*
👾فکر نمی کنم این تمام حقیقت باشه
مکس بلند میشه با فریاد میگه
🌀توقع داری چی بگم؟؟؟جوابی که خواستی رو شنیدی مگه نه ؟ اره حالم خوبه حالا بزارید من لعنتی برم به جهنم
دردی شدید بدنش را در بر گرفت...نفس کشیدنش بریده شد و بعد دو زانو روی زمین میوفته ف.ک دوباره به قلب لعنتیش فشار وارد شده
. مکس محکم مشتشو به زمین میکوبه اشک های داغ از روی گونه اش روانه میشه و فریاد میزنه و میگه
🌀ولم کنید...بسه..بسه....خسته شدم...تنهام بزارید.... چند پرستار دیگه با صدای داد و فریاد به اتاق میان و به مکس کمک میکنن تا بلند شه و به سمت تخت بره و علایم مکس رو چک میکنن
دکتر زیر لب به یکی از پرستار ها میگه
👾هنوز افکار آسیب به خود داره...باید بستریش کنیم.. و از اتاق رفت
 
آخرین ویرایش:
در پشت سرش بسته شد. انگار وارد دنیای جدیدی شده بود بعضی‌ها بی‌تفاوت از کنارش رد شدند. بعضی‌ها نگاهش کردند و دوباره به کار خودشان برگشتند. اما مکس حس می‌کرد همه او را می‌بینند. سعی کرد ارام قدم بردارد و به سمت اتاقش برود.سرش را پایین گرفته بود. صدا هایی مبهم از دور میامد .بوی شدید ضد عفونی کننده فضا را پر کرده بود. به دور و اطراف نگاهی کرد. زنی که موهای ژولیده و قهوه ای رنگ داشت و رژ لبش به طور ناقضی از لب هایش بیرون زده بود روبه‌روی پنجره ایستاده بود و با کسی حرف می‌زد که آنجا نبود. یا مردی میان سال که مدام به دستانش ماده ضد عفونی کننده میزد.آن‌قدر این کار را تکرار می‌کرد که مکس فکر کرد هر لحظه پوست دستش کنده خواهد شد. ایا سرنوشت او هم همین بود؟ ایا روزی می‌رسید که او هم با آدم‌هایی حرف بزند که وجود نداشتند؟ فقط می‌خواست هرچه زودتر از آن راهرو خارج شود. قدم‌هایش ناخودآگاه تندتر شدند. با اینکه می‌دانست هر قدم تندتر، درد را بدتر می‌کند با این کارش صدای چند خنده از پشت سر امد . نمی‌دانست به او می‌خندند یا نه.
اما جرئت نکرد برگردد .مکس بلاخره به اتاقش رسید .به داخل رفت و در را قفل کرد. قلبش تیر می‌کشید.
نفس‌هایش کوتاه و بریده شده بودند.
حتی دستانش هم آرام نمی‌گرفتند. لامپ را خاموش کرد روی تختش دراز کشید. به هیچ قیمتی حاضرنبود از اتاقش خارج شود. حتی اگر همان اتاق آخرین جایی بود که می‌دید. در همین افکار بود که خوابش برد @fantasy2
 
در پشت سرش بسته شد. انگار وارد دنیای جدیدی شده بود بعضی‌ها بی‌تفاوت از کنارش رد شدند. بعضی‌ها نگاهش کردند و دوباره به کار خودشان برگشتند. اما مکس حس می‌کرد همه او را می‌بینند. سعی کرد ارام قدم بردارد و به سمت اتاقش برود.سرش را پایین گرفته بود. صدا هایی مبهم از دور میامد .بوی شدید ضد عفونی کننده فضا را پر کرده بود. به دور و اطراف نگاهی کرد. زنی که موهای ژولیده و قهوه ای رنگ داشت و رژ لبش به طور ناقضی از لب هایش بیرون زده بود روبه‌روی پنجره ایستاده بود و با کسی حرف می‌زد که آنجا نبود. یا مردی میان سال که مدام به دستانش ماده ضد عفونی کننده میزد.آن‌قدر این کار را تکرار می‌کرد که مکس فکر کرد هر لحظه پوست دستش کنده خواهد شد. ایا سرنوشت او هم همین بود؟ ایا روزی می‌رسید که او هم با آدم‌هایی حرف بزند که وجود نداشتند؟ فقط می‌خواست هرچه زودتر از آن راهرو خارج شود. قدم‌هایش ناخودآگاه تندتر شدند. با اینکه می‌دانست هر قدم تندتر، درد را بدتر می‌کند با این کارش صدای چند خنده از پشت سر امد . نمی‌دانست به او می‌خندند یا نه.
اما جرئت نکرد برگردد .مکس بلاخره به اتاقش رسید .به داخل رفت و در را قفل کرد. قلبش تیر می‌کشید.
نفس‌هایش کوتاه و بریده شده بودند.
حتی دستانش هم آرام نمی‌گرفتند. لامپ را خاموش کرد روی تختش دراز کشید. به هیچ قیمتی حاضر
 
نبود از اتاقش خارج شود. حتی اگر همان اتاق آخرین جایی بود که می‌دید. در همین افکار بود که خوابش برد @fantasy2
 
________Silent Eclipse _part:6 با صدای تق تق در از خواب پرید قلبش هنوز تند میزد.بوی ضد عفونی کننده و همهمه بهش یاداوری شد که کجاست. ارام بلند شد. اه لعنت قلبش هنوز تیر میکشید. صدای تق تق در دوباره به گوشش رسید 🥀(پرستار)آقای مکس!آقای مکس!در رو باز کنید دلش نمی‌خواست از جایش بلند شود. حتی باز کردن در هم برایش شبیه یک نبرد بود. روی تخت نشست و جوابی نداد.چشمهایش را بست و سعی کرد طوری رفتار کند که انگار چیزی نمیشنید و حس نمیکند. اما بعد صدای باز شدن قفل در امد .در باز شد و پرستاری در چهارچوب در ایستاد و پشت سر او چند پرستار دیگر و دسته ای از بیماران ایستاده بودند.انگار داشتن به نمایش خیمه شب بازی نگاه میکردند. گوش هاشو رو با دستاش پوشوند همهمه‌ی راهرو ناگهان برایش بلند و ترسناک تر از همیشه شد... 🥀حالتون خوبه اقای مکس؟ مکس ساکت ماند 🥀آقای مکس؟ صدای منو می‌شنوید؟خوبید؟ مکس اخم کرد و بلند شد به سمت در رفت و داد کشید🌀آرهه.خوبم مگه نمیبینی؟؟ و در را در صورت پرستار بست پشت در نشست . ذهنش هیچ جوره از کابوسی که دیده بود جدا نمیشد. انگار همه چیز برگشته بود...
.وقتی فقط شش سال داشت.
هنوز مادرش کنارش بود.
پدرش هنوز پشت او بود.
برادرش فقط رقیب بازی‌های کودکانه‌اش بود..
 
.
و درد...
هنوز راهی به قلبش پیدا نکرده بود. اما نمایش تمام شد و ناگهان طوفانی همه چیز را برد. و درد، مثل جوانه‌ای، آرام‌آرام در قلبش ریشه دواند اما این فقط یک کابوس نبود. انگار تصویری از زندگیش بود زندگی که بدتر و ترسناک تر از کابوس بود اما کابوس همیشه تمام می‌شد. اما زندگی او... روی دور تکرار بود @fantasy2
 
Back
بالا