• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

روایت‌های شغلی معلمان سمپادیا

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع پرنیان.ک
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ارسال‌ها
2,559
امتیاز
55,566
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
خرم آباد
سال فارغ التحصیلی
94
بیاید شروع کنیم...
نیازی نیست حتما روایت‌هاتون تخصصی باشه و نتیجه‌گیری خاصی داشته باشه. حتی اگه در حد روزمرگی‌هاتون توی مدرسه‌ یا کلاس‌های آموزش آنلاین بود هم باهامون به اشتراک بذارید که مستفیض و مستفیذ بشیم!
 
چراغ اولو خودم روشن می‌کنم.
داشتم فکر می‌کردم به تمام این چند سال تجربه‌ی کاری و فکر زیاد منو برد به یکی از حسرت‌های سال دوم تدریسم.
سال اول تدریس من مصادف با کرونا بود و حقیقتا حس می‌کنم خیلی تجربه‌ی خاصی بهم اضافه نکرد اما سال دوم تدریس حضوری شد، معلم ششم دخترونه بودم و توی یه کلاس ۲۴، ۲۵ نفره یک دانش‌آموز مرزی داشتم.
بچه‌های مرزی یا دیرآموز بهره‌ی هوشی ۷۰ تا ۸۵ دارن و با اینکه نیاز به یکسری توجه‌های ویژه دارن اما متأسفانه در کلاس بچه‌های عادی قرار می‌گیرن، اون هم کلاس‌هایی که جمعیت زیادی دارن و عملا از توان و زمان معلم خارجه که بتونه به اون یک نفر توجه ویژه‌‌ای بکنه تا بهره‌ای از آموزش ببره.
این بندگان خدا نمیتونن با سرعت بچه‌های معمولی مطالب رو یاد بگیرن و نیاز به تکرار بسیار زیاد دارن.
چرا گفتم از حسرت‌های شغلی منه؟ چون واقعا دوست داشتم بهش کمک کنم و بارها می‌شد سر کلاس دلم میخواست زمان اضافه بیارم که بتونم باهاش بیشتر سر و کله بزنم اما خیلی این شانس پیش نمیومد چون پایه‌ای که بود پر از مطلب بود و بچه‌ از بس سر تمام پایه‌های پایین‌تر نادیده گرفته شده بود رسما از دست رفته بود. تلاش کردم روی بحث خواندار و نوشتار تمرکز کنم و تا پایان سال واقعا تفاوت‌ها و پیشرفت‌هایی ایجاد شد اما متأسفانه حساب و ریاضیات رو نشد توی اون زمان‌های کوتاه کاری کرد.
کاش زمانی که با اون بچه برخورد می‌کردم با تجربه‌تر بودم...
 
آخرین ویرایش:
خب امسال اولین سال من بود و نصفش هم مجازی بود اما خب باز هم یسری چیزها همین اول دستگیرم شد.

اولین نکته: مدیر مدرسه از اون چیزی که فکر می‌کنی مهم‌تره، یعنی اونقدرها اهمیت نداره که مدرسه‌ت وسط شهره یا ته محروم‌ترین روستا، دانش‌آموزا در چه سطحن، امکانات مدرسه چطوره، چندروز داری و... .مدیرت اگه خوب باشه دورترین و بدترین مدرسه رو برات تبدیل به بهشت می‌کنه و اگه بد باشه باامکانات‌تربن مدرسه در بهترین لوکیشن رو برات تبدیل به جهنم می‌کنه. خداروشکر مدیر مدرسه من خیلی خوب بود و من تجربه خوبی داشتم و در سال‌های آینده هم برای انتخاب مدرسه حتما اولویتم تحقیق درباره‌ی مدیر اون مدرسه خواهد بود.

دومین نکته: با توجه به روحیات من، فهمیدم کار کردن تو روستا برام خیلی بهتره. من از کلاس خصوصی گذاشتن و تستی کار کردن خوشم نمیاد و قرار نیست پول دربیارم، درعوض اینکه بخوام تاثیر معنوی رو یکی بذارم برام خیلی مهم‌تره. توی روستا پره از این کیس‌ها که می‌تونی خیلی تاثیرگذار باشی تو زندگیشون و برای من این خیلی مهم‌تره. البته این واقعا بستگی داره به هدف و روحیات هرشخصی؛ بعضی‌ها دوست دارن پیشرفت کنن و بچه‌ها رو از لحاظ علمی خیلی بالا ببرن، خب این‌تیپ بهتره برن مدارس برتر شهر با دانش‌آموزایی که مشکلات دیگه ندارن و فقط می‌خوان علم و سوادشون رو بیشتر کنن. هرکدوم واقعا لذت خودش رو داره، بستگی داره کدوم برات لذتبخش‌تره اینکه ببینی بیشتر دانش‌آموزات دانشگاه شریف قبول شدن یا شغل‌های خفنی دارن، یا اینکه ببینی یه جایی تونستی یکی رو حتی شده کمی از قعر افسردگی دربیاری یا حتی با محبت بهش کمی احساس ارزشمندی بدی. من خودم مورد دوم رو بیشتر دوست دارم.
بخوام مثال بزنم مثلا من روی نمره خیلی سختگیر نبودم، به کسی که می‌دونم تو این ۷-۸ ماه هیچی بارش نیست و فقط حضور فیزیکی تو کلاس داره مستمر ۱۵ دادم، چون می‌تونم بفهمم چقدر تو ذهنش مشکل داره و خب نمی‌خوام با انداختنش از مدرسه هم جدا کنم. منظورم اینه که خودمونیم، مگه ریاضی چقدر اهمیت داره؟ حالا مثلا یاد نگرفته نمودار قدر مطلق رو رسم کنه خب به درک، چرا الکی استرس بدم بهش و بخاطر این قضیه از مدرسه زده بشه. چون همینطوری هم مشخصه دوست نداره و خب به نظرم همه باید تا ۱۸ سالگی مدرسه باشن. مخصوصا بچه‌های روستا که هیچ تفریح دیگه‌ای ندارن. خلاصه کلام این که درسته دبیرای ریاضی همیشه خیلی سختگیرن و خب اکثر بچه‌ها هم ریاضی رو دوست ندارن، اما من سعی کردم برای بعضیا خیلی جدی نگیرم.

سومین نکته: نظریه کم‌طرفدار، من نه موافق این طرفم که می‌گن حقوق معلما خیلی کمه و نه موافق اون طرف که می‌گن معلم‌ها مفت‌خورن و... . من فکر می‌کنم ما تقریبا به اندازه‌ی کاری که می‌کنیم حقوق می‌گیریم. این رو با مشاغل دیگه مقایسه می‌کنم. مثلا خود من کلا سه روز در هفته سرکار میرم اون هم از یه ربع به ۸ تا یه ربع به ۲ (البته چون روستا میرم دیرتر شروع میشه و زمان و هزینه‌ی رفت و آمد هم هست) بعد خب تابستون هم تعطیله و درکل به نظر من نسبت به انرژی و زمانی که می‌ذارم این پول منطقیه در مقایسه با کارمندهای دیگه. این درصورتیه که دبیرهای ریاضی معمولا بیشتر از بقیه‌ی دروس انرژی می‌ذارن و سنگین‌تره واقعا. حالا من قبول دارم که درکل حقوق کمیه برای زندگی و واقعا نمی‌شه روش حساب کرد و قطعا باید بیشتر بشه، اما خب به نظرم شاید راهکارش این باشه که ساعت کاری رو هم کمی بیشتر کنن و بعد به نسبت حقوق رو. البته این رو در در قیاس با بقیه مشاغل میگم.(البته من برای ابتدایی‌ها نظری ندارم چون تجربه‌ش رو نداشتم)
 
روایت دوم؛ سال چهارم تدریس
مکان: یکی از مدارس هیئت امنایی معروف سطح شهر - پسرانه
اونجا هم پایه‌ی ششم تدریس می‌کردم اما به صورت شناور و درواقع دبیر علومشون بودم.
مدرسه‌ی به شدت شلوغ و پر دردسری بود، دانش‌آموزاش کوچکترین شباهتی به دانش‌آموز ابتدایی نداشتن و اونقدر چشم و گوششون باز بود و بعضا هیکلی بودن که خیلی‌هاشون از خودم خیلیییی گنده‌تر بودن؛ هنوزم که یادآوری میشه واسم عجیبه که چطور از اون مدرسه جون سالم به در بردم :))
داستان از این قراره که ما اونجا چهارتا کلاس ششم داشتم و هر زنگ با همکارای دیگه جاهامون عوض می‌شد دقیقا مثل دبیرستان. سر یکی از این کلاسا حین تدریسم آخرای کلاس شاید چند ثانیه مونده به زنگ تفریح یکی از بچه‌ها سر اون‌یکی رو کوبوند روی نیمکت و خون از سرش سرازیر شد.
اون لحظه من فقط رفتم پیشونی زخمی رو تمیز کردم و دیدم چیز خاصی نیست خیالم راحت شد اما خب مسئولیتش با من بود.
این دانش‌آموز زخمی شده بچه‌ی طلاق بود، یه پدر به شدت بزهکار داشت و ارتباط با مدرسه و معلم‌هاشو یه عمه‌ی عجیب و غریبی به عهده داشت... واقعا نمی‌دونم حجم عجیبی این زن رو توضیح بدم.
خلاصه زنگ زدیم به عمه خانم و اطلاع دادیم که همچین اتفاقی افتاده و البته که حال دانش‌آموز خوبه و هیچ مشکلی نیست.
زنگ تفریح با همکارا نشستیم تو دفتر و منتظر اومدن اولیا بودیم، ضارب و مضروب هم بودن که یهو چشمتون روز بد نبینه، پدر غول تشن مضروب بدون در زدن وارد شد و به سمت دانش آموز ضارب غرش کرد که "تو بچه‌ی منو زدی؟" و یه کشیده‌ی آب نکشیده بست زیر گوش بچه... تمام این عملیات در کسری از دقیقه اتفاق افتاده بود و کسی نتونست از کشیده خوردن دانش‌آموز نادم جلوگیری کنه ولی همین که اتفاق افتاد همکارای آقا هجوم بردن به سمت پدره و رسما دست به یقه شدن حالا این وسط دوتا عموهای همون پسر مضروب هم که تا اون لحظه پشت در بودن وارد دفتر شدن و کار به تهدید و ارعاب رسید و من که شاید مقصرترین بودم اون لحظه به حاشیه رفتم به خاطر کارای اولیای دانش‌آموز، کلاسا رو همکارای خانم جمع کردن و اون زنگ هیچ همکار آقایی نتونست که سر کلاسش بره، در نهایت قبل از زنگ زدن به پلیس جول و پلاسشونو جمع کردن و رفتن...
اینم بگم که من بیشتر از اینکه دخترونه تدریس کنم پسرونه تدریس کردم اما هیچ جایی هنوز دردسرای اون مدرسه رو نداشته، بی اغراق پر بود از دانش‌آموزایی که مشکل اخلاقی، تربیتی، روانی و خانوادگی داشتن.

+ این مدرسه همون جایی بود که من و همسرم با هم آشنا شدیم و سال بعدش عقد کردیم...
 
آخرین ویرایش:
سومین نکته: نظریه کم‌طرفدار، من نه موافق این طرفم که می‌گن حقوق معلما خیلی کمه و نه موافق اون طرف که می‌گن معلم‌ها مفت‌خورن و... . من فکر می‌کنم ما تقریبا به اندازه‌ی کاری که می‌کنیم حقوق می‌گیریم. این رو با مشاغل دیگه مقایسه می‌کنم. مثلا خود من کلا سه روز در هفته سرکار میرم اون هم از یه ربع به ۸ تا یه ربع به ۲ (البته چون روستا میرم دیرتر شروع میشه و زمان و هزینه‌ی رفت و آمد هم هست) بعد خب تابستون هم تعطیله و درکل به نظر من نسبت به انرژی و زمانی که می‌ذارم این پول منطقیه در مقایسه با کارمندهای دیگه. این درصورتیه که دبیرهای ریاضی معمولا بیشتر از بقیه‌ی دروس انرژی می‌ذارن و سنگین‌تره واقعا. حالا من قبول دارم که درکل حقوق کمیه برای زندگی و واقعا نمی‌شه روش حساب کرد و قطعا باید بیشتر بشه، اما خب به نظرم شاید راهکارش این باشه که ساعت کاری رو هم کمی بیشتر کنن و بعد به نسبت حقوق رو. البته این رو در در قیاس با بقیه مشاغل میگم.(البته من برای ابتدایی‌ها نظری ندارم چون تجربه‌ش رو نداشتم)
طبق همین نکات به نظر من حقوق معلمای ابتدایی واقعا کمتر از زحمتیه که می‌کشن... البته اگه زحمت بکشن، متأسفانه هم تو مقطع دبیرستان و هم ابتدایی معلمایی رو داریم که واقعا کار نمی‌کنن و مفت مفت حقوق می‌گیرن. ولی خب راجع به اونایی که وجدان کاری دارن هنوز؛ واقعا به نظرم آموزش ابتدایی سخت‌ترین و پرزحمت‌ترین مقطعه.
 
طبق همین نکات به نظر من حقوق معلمای ابتدایی واقعا کمتر از زحمتیه که می‌کشن... البته اگه زحمت بکشن، متأسفانه هم تو مقطع دبیرستان و هم ابتدایی معلمایی رو داریم که واقعا کار نمی‌کنن و مفت مفت حقوق می‌گیرن. ولی خب راجع به اونایی که وجدان کاری دارن هنوز؛ واقعا به نظرم آموزش ابتدایی سخت‌ترین و پرزحمت‌ترین مقطعه.
آره واقعا زمانی هم در نظر بگیریم معلم‌های ابتدایی ۵ روز درهفته میرن و کلی هم مسئولیت داره و انرژی میگیره. من خودم که با هفتمام دارم و ۳۰ نفرن کل تایم رو سرپام و اینکه درستو بدی و تلاش کنی متوجه بشن یه چالشه، اینکه کنترلشون کنی یه چالش دیگه.
من خودم از اول خیلی ابتدایی رو دوست داشتم و راستش به تغییر مقطع خیلی فکر می‌کنم، اما بخاطر همین سختی زیادش فعلا مرددم.
 
مکان: یکی از برندترین مدارس غیر انتفاعی تهران "متوسطه اول"

میخوام یک خاطره عجیب از این مدرسه تعریف کنم. من توی چندین تا از مدارس غیر انتقاعی و برند تدریس کردم ولی این یدونه همه چیزش عجیب بود.
هفته ی سوم کارم بود که دیگه داشتم حس میکردم بچها دارن مودب تر میشن، ولی در عین حال بچها خیلی داشتند باهام احساس راحتی میکردند در حدی که من داشتم از دستشون فرار میکردم؟ چرا و به چه علت؟ یک روز 5 تاشون اومدند توی دفترم و این مکالمه شکل گرفت:
بچها: "خانم دوست پسر دارید؟"
من: "وا بچها این چه سوالیه! از همه ی معلم هاتون همچین چیزی رو میپرسید؟ زشته عه!"
بچها: "بله خانم از همه میپرسیم، فلانی جون، معلمهارو با اسم کوچک+ جون صدا میکردند، دوست پسر داره اسمش هم فلان فلانه ما رفتیم پیج اینستاگرامشو پیدا کردیم حتی خانم اکسش هم پیدا کردیم و..."
من: "زشته عه این چه حرفهایی هست بچها؟ خجالت بکشید!."
بچها: "خانم توی مدرسه ما همه بچها دوست پسر دارند، کسی نداشته باشه اُمُل هست."
من: "فلانی، یعنی تو الان دوست پسر داری؟"
فلانی: "واااااا خانم مگه اُمُلم نداشته باشم؟"
صدای زنگ و پایان مکالمه.​
 
آخرین ویرایش:
عید دوسال پیش-شایدم سه، یادم نیست دقیق! :دی - مشاور دبیرستان سابقم که حالا دیگه از دوستام شده بود، بهم گفته بود که این عید بیاد فرصت عیدانه بچه ها، توی کتابخونه بعنوان فارغ وایسم تا بچه ها حین مطالعه‌شون سوالی داشتن بپرسن. این شاید تحربه غیر مستقیم تدریس باشه ولی زنگ های استراحت، اون حس خیلی جالبی که بچه ها از من رشته مو، نجوه مطالعه مو، درصدارو و … میپرسیدن و راهنمایی‌شون میکردم کلی بهم انرژی و حس خوب میداد. و درضمن، یکی‌شون که خیلی باهام دوست شد، چند ماه بعدش فهمیدم اومد پیش خودم!ث توی دانشگاه=)
 
#خاطره
سال ۹۶ اولین سال تدریس من تو مدرسه بود، یه پیش دبستانی میرفتم، برای آموزش مهندسی خلاقیت
اینا دختر و پسر با هم سر کلاس میشستن
یه بچه‌ای بود اسمش آریانا بود، اکثر مواقع هم بولیز شلوار صورتی میپوشید و همیشه هم کنار دخترا بود. این بشر تو ذهن من دختر بود
یه بار یه موردی پیش اومد، اومدم باهاش صحبت کنم بهش گفتم "دختر گلم"، تمام کلاس اینطوری بودن که خانم آریانا که دختر نیست. و من مونده بودم وسط کلاس که چه جوری این گند رو جمع کنم
 
من یک جلسه رفتم سر کلاس بچه‌های کلاس هشتمی و به عنوان مشاور کلی براشون حرف زدم و همه چیز اوکی بود تا اینکه شب برگشتم خونه و داشتم تو گالری گوشیم می‌گشتم که یهو دیدم یه سری عکس و فیلم از خودم هست که خودم نگرفتمشون. اولش وحشت کردم و بعد باز کردم دیدم موقعی که داشتم درس می‌دادم بچه‌ها گوشی‌مو از روی میز برداشته بودن و با گوشی خودم یواشکی ازم فیلم گرفته بودن 😭:))
از همون جلسه از نسل جدید دانش آموزا ترسیدم:))
 
بنده هم یک خاطره‌ی قدیمی. همون موقع‌ها نوشتمش. سال ۴۰۱. کلاس یازدهم.

دانش‌آموزی گوشه‌ی کلاس نشسته. هیکلی بزرگ‌تر از من دارد. تخمه در دست، بی‌کتاب منتظر که به نوعی شیطنتی بکند و حالی. با کلاسشان فقط انشا دارم. کلاس انشا باید سرحال‌تر باشد پس چندان نمی توانم هیبت نشان بدهم.
+تخمه‌ها رو جمع کن.
- با عصبانیت: پوست‌ها را می‌ریزد روی زمین‌. بقیه‌ی تخمه‌ها را می‌کند توی جیبش‌. زل می‌زند به من.
درگیر نمی‌شوم.

+ خب بیایید بخوانید! هر چه نوشته‌اید.
نفر اول می‌آید. شروع می‌کند به خواندن انشا. دانش‌آموز تخمه‌شکن مشغول سر و صداست و گه‌گاه خیره‌خیره به من نگاه می‌کند که ببیند چه واکنشی می‌دهم. یکی دو انشا می‌گذرد. دیگر سکوت جایز نیست.
+ آقای فلانی! بیرون از کلاس!
_ برای چی آقا؟
+ ساده‌ست‌. به انشای بقیه گوش نمی‌دهی!
_ آقا ما مجبور نیستیم به انشای کسی گوش بدیم! (همراه با مقداری لاتی!)
+ خب قرار بود که انشا بنویسی؟؟ دفترت کو؟ بیا بخون یا برو بیرون!
_ آقا شما نگفتین بنویسیم. گفتین بخونیم. ما انشامون رو حفظیم!
+ عجب! خب چه اشکالی داره؟ بیا از حفظ بخون.
_ [به من‌من می‌افتد. قاطعیتم مقداری مرددش کرده‌. ] باشه آقا.
+ متوجه هستی که خواندن از روی چیزی‌ است؟ کاری که می‌کنی گفتن است نه خواندن! حالا انشایت را بگو اشکال ندارد.
_ بسم‌ الله الرحمن الرحیم. من فلانی هستم مممم ممم مم دانش‌آموز فلان کلاس‌. امروز می‌خواهم برایتان انشا بخوانم. در مورد موضوعی مهم ممم ممم مم م خب آقا این مقدمه‌ی انشا!
+ عجب! خب ادامه! متن اصلی انشا را بخوان.
_ ممم ممم من مممم ممم [یکی از بچه‌های از ته کلاس: آبروی خودت رو بردی فلانی! ارزش نداشت‌.] ممم ممم
+ من: میشه یه بار دیگه مقدمه رو بخونی جناب حافظ؟
_ آقا یه بار خوندیم که.
+ خب دوباره. نکات مهمی داشت‌. بچه‌ها باید دوباره بشنون
_ مممم باشه آقا. بسم‌الله الرحمن الرحیم ممم
+ همانطور که داشت صحبت می‌کرد. من: خب دیگه چه خبر بچه‌ها؟؟ خوش می‌گذره؟
_ [با عصبانیت] آقا شما که گوش نمیدین!!
+ ما وظیفه نداریم به انشای تو گوش بدیم بچه جان!
_ ممم ممم [بهش برخورده است. حق هم داشت! ضد حمله‌ی خوبی خورده بود. با همه‌ی توصیفات بچه‌ی بامرامی‌ست و دوستش دارم] صدایش را صاف‌تر می‌کند و با مقداری‌ فروخوردگی: بسم‌الله الرحمن الرحیم من فلانی هستم ممم مم هیچ کس نمی‌تواند به من زور بگوید. من زیر بار زور هیچ کس نمی‌روم و هیچ کس نمی‌تواند مرا مجبور به کاری‌ کند ممم مم هیچ کس‌.
+ من در حالی که مقداری در دلم تحسینش می‌کردم: هااا ایول ایول. خب حالا نتیجه‌گیری.
_ دوباره همان جملات را تکرار می‌کند
+ خب خوبه خوبه‌‌. برو بشین یه مثبت برات گذاشتم. چون گفتی زیر بار زور نمیری. اما یادت باشه: نه تو مجبوری بیای سر کلاس. نه من مجبورم به تو نمره‌ای بدم! اگه نمی‌خوای چیزی‌ بنویسی نیا سر کلاس! اینجوری مجبور به کاری هم نیستی!
_____
کلاس مقداری آرام‌تر شده. اگرچه حس می‌شود بچه‌ها مقداری مانده‌اند که چه موضعی باید به این اتفاق بگیرند و جو کماکان ملتهب است!
____

آخر کلاس همان دانش‌آموز:
+ آقا ما شما رو دوست داریم که هنوز سر کلاسیم! اگه مثل معلم ساعت قبل بود پنج دقیقه هم سر کلاس نمی‌تونستین تحمل کنین!

_ عجب! [می‌خندم] دل به دل راه داره!
نگارا من از آزمایش به آیم!
مرا باش تا بیش از این آزمایی!
 
با اینکه نیاز به یکسری توجه‌های ویژه دارن اما متأسفانه در کلاس
هرجای آموزش پرورش رو نگاه میکنی یه ایده نسبتا خوبی میلیونها سال پیش مطرح شده و بعد بقیه‌شو همینجوری الله بختکی پیش بردن
دیدن اوکی همینجوریشم کلاسا ۳۰ نفر جمعیت دارن و دانش‌آموزی که نیاز ویژه‌ای داره چندبرابر بقیه عقب میمونه بابت کمبود وقت و منابع و معلم، جداشون کردن. ولی فکر کنم این بچه‌ها در نهایت بیشتر از همه نادیده گرفته میشن.
ما رفتیم بازدید از یه دبیرستان استثنایی برای بچه‌های کم توان حرکتی و کم‌شنوا و ناشنوا. مدرسه دوتا دبیر زبان داشت که رشته یکیشون اصلا زبان نبود و زبان اشاره رو یکم توی همون مدرسه یاد گرفته بود (خودش میگفت من بارها رفتم اداره که منتقل بشم ولی هربار بهم میگن خانم فلانی فقط برو سر کلاس ما انتظار دیگه‌ای نداریم). دبیر دوم هم بازنشسته شده بود و بخاطر تعلق خاطرش به مدرسه و بچه‌ها همچنان تدریس میکرد.
من اون دو ساعتی که اونجا بودم اینو دیدم که یک سیستم مناسب همه این بچه‌ها نیست اصلا. کتاباشون که چون کم‌توانی ذهنی نداشتن هیچ فرقی با باقی هنرستان های فنی حرفه‌ای و کاردانش نداشت. همون محتوا و همون حجم. توی کلاسا دانش آموزایی که درصدی شنوایی داشتن باز وضعشون بهتر بود، ولی ناشنواها عملا کنار گذاشته شده بودن.
ما قبل امتحانای نهایی رفتیم. دانش آموز پایه دهم و ناشنوایی بود که معلم واضحا گفت وسطای سال هم من از اون ناامید شدم و هم اون از من. با وجود جمعیت کم کلاسا معلم میگفت بودجه رو وقت نمیکنیم برسونیم. مطالبی که کار کرده بود هم بچه‌ها شاید ۱۰ درصدش رو میدونستن. میگفت اکثر بچه‌هارو همینجوری پاس میکنیم برن مقطع بعد که فقط فارغ‌التحصیل شن.
از اونور دوتا دانش آموز یازدهم بودن که یکیشون صرف شرایط فیزیکیش، بودنش در مدرسه‌ای دیگه رو سخت میکرد و دیگری هم کم شنوا بود و حتی چند ماه اول سال هم به اصرار خودش و خانواده‌ش توی یه دبیرستان دیگه سر کلاس تجربی رفته بود ولی نتونسته بود به بچه‌ها برسه و باز برگشته بود. درصورتی که اگه اوضاع طوری باشه که مدرسه و معلم واقعا بتونه به تک تک بچه‌ها برسه، انتخاب این همه رشته نظری به همین سادگی از این آدم گرفته نمیشد.
 
آخرین ویرایش:
تجربیات من هنوز جدی نشده واسه همین بعضی وقتا باید مطالب تنذ رو بپذیرید ازم
اتوریته معلم سر کلاس رو هنوز خیلی تجربه‌ نکردم و بهش عادت ندارم. اولین روزی که رفتم کارورزی فرستادنم سر یه کلاس که معلم نداشت و بچه‌ها که بلند شدن پشمام ریخت:)) اینجوری بودم که من این لحظه رو اینجوری برای بقیه تعریف میکنم که "پشمام ریخت" واسه کی دارید بلند میشید:)) یا مثلا میگفتن "خانوم اجازه" و ذهن من اینجوری بود که کی من؟ منتظری من اجازه بدم بری بیرون؟؟؟
خانوم خطاب شدن عجیبه برام. هم انگار "خانوم" من نیستم و هم اون حس مادرانه‌ای که از لیترلی پنج سالگی داشتم رو قلقلک میده و اینجوری میشم:
do.php

دو سه باری هم مراقب امتحان وایسادم و دیدم ای داد. همه اون دفعاتی که معلم "حواسش نبود" و من "حرفه‌ای" تقلب میکردم همه رو میدیده. یعنی من سرم پایین بود ولی واضحا میدیدم زیرچشمی نگاه میکنن ببینن من دارم نگاه میکنم یا نه، یا وقتی نگاه میکردم ژست تفکر میگرفتن:)) خیلی بامزه.
جوونم و ذوق دارم. امیدوارم درصدی از این ذوق تا آخرش با من بمونه.
 
من تجربه معلمی نداشتم ولی خب به جهت اینکه در خاندان معلم زندگی کردم به تدریس علاقه مند بودم از کودکی ولی خب آدم فرهنگیان نبودم..
تجربه اندک من از تدریس ۷ ۸ جلسه نجوم آماتوری برای دانشجو های دانشگاه:
سخت بود در یک کلام 😂 حالا بچه ها دانشجو بودن و ذهن ها آمادگی یک سری مفاهیم رو داشت اما بازم اینکه از کجا وارد بشی از کجا خارج بشی تا مفهوم جابیوفته واسه اشون پیچیده بود اونم واسه دانشجو علوم پزشکی که خیلی بیس فیزیک نخوندن و اینا....
ی زمانی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شهرمون هم نجوم یاد میدادم به بچه ها اما اونجا خیلی فرق می‌کرد بیشتر تصویر سازی بود و در قالب داستان پیش می‌بردم یا ایفای نقش حالت تئاتر گونه...و خب شیرینی بچه ها سختی کارو کم می‌کرد 🥰

و در نهایت من همیشه به این باور داشتم که معلم ها میتونن مسیر زندگی آدما رو عوض کنن، به بچه ها شخصیت ببخشن،هویت بدن بهشون....
همون طور که امیرحسین امروز به پیشنهاد دبیر علومش نجوم رو دنبال کرد و جهانی متفاوتی رو تجربه کرد، یا دبیرای ادبیاتش از معرفی کتاب هاش سر کلاس انشا حمایت میکردن و علاقه اش به نوشتن و خوندن صد چندان گشت...
من بدون شک مدیونشون خواهم ماند.
 
آخرین ویرایش:
ساعت ۸:۲۰ رسیدم حلی ۵ و اولین کسی رو که دیدم مدیر مدرسه آقای صفوی بود...

من رو کامل یادش بود ، بالاخره اونجا هم که بودم فعال بودم در حوزه های مختلف...

خلاصه ما رسیدم اونجا سلام و احوال پرسی کردیم و یهویی اقای صفوی گفت "سینا امروز یک کمک به ما میکنی؟" تخیلات من در اون این لحظه این بود که خب قراره امروز تو امور اداری و مالی کمک کنم که با کمال میل گفتم "بله" که یهویی گفتن امروز آقای شیخ عطار (که من مشتاقانه منتظر این بودم که بعد از اتمام گفتگوم با اقای صفوی برم از اقای سلطانی بپرسم امروز با کدوم کلاس ها کلاس دارند) نیومده و اگر میتونی تو جای ایشون برو سر کلاس...

خب من آمادگی نداشتم حس میکردم قراره گند بزنم ولی خب بهم گفتن محکم باشی چیزی نمیشه فردا آزمون میان ترم دارن و تو برو براشون رفع اشکال کن یکسری سوال بهشون دادیم...

بعد از اینکه از خشک زده بودن در اومدم و با مسئول پایه نهم رفتیم سر کلاس ۹۰۴ و اینطوری منو معرفی کردند "خب دوستان امروز آقای شیخ عطار تشریف نیاوردند بجاشون آقای ثابتی فرد که دانشجو (اینجا دوباره خشکم زد ، چون میدونستم قطعا ازم میپرسم کجا درس میخونم چی میخونم چه رتبه ای اوردم و من هیچ جوابی نداشتم چون اصلا دانشجو نیستم:/) براتون رفع اشکال میکنند مباحث آزمون فردا رو ...

در کلاس رو بستند و شروع شد امیدوار بودم سوتی خاصی ندهم. از قضا این کلاس ۹۰۴ شلوغ ترین و شیطون ترین کلاسی بود که ممکن بود برای جلسه اول داشته باشم،ولی خب به خیر گذشت و هر چی سوال داشتند براشون حل و توضیح دادم

زنگ دوم با کلاس ۹۰۶ کلاس داشتم ، کلاسی به شدت آروم تر و به نظرم درسخون تر ( از همون اول آروم سر جاشون نشستن و برگه های تمرین و تست رو پخش کردم و خودشون خود جوش شروع به حل کردن) اتفاقا کلاسی بودن که بیشتر سوال داشتند که این نشون میداد واقعا داشتن حل میکردن(یه نکته جدید که اینجا برام روشن شد این بود من که امروز در جایگاه کمک معلم بودم نه تنها از سوال پرسیدن بچه ها ناراحت و عصبانی نمیشدم بلکه خوشحال هم میشدم)

زنگ دوم خیلی زود گذشت چون هم استرسی دیگر نداشتم هم کمی اعتماد به نفس پیدا کرده بودم،برای اینکه طبیعی تر هم جلوه داده شود رفتم تالار دبیران://
اخرین باری که تالار دبیران حلی ۵ رفته بودم اولین و آخرین بار بود ،جلسه معارفه مدرسه ، همه معلم هایی که امکان داشت را ببینم همانجا بودم و خوشحالم که من را یادشون بود:)

زنگ سوم دوباره با همان کلاس شلوغ و شیطون ۹۰۴ کلاس داشتم و چون برگه های تست جدید نرسیده بود ۵ ۶ دقیقه ای من را سوال پیچ کردن(نه اینکه سوالاشان سخت باشد چون من باید دروغ میگفتم ) وگرنه میخواستند ۱۵ دقیقه زودتر کلاس را تعطیل کنم تا بتونند برای زمین فوتبال نوبت بگیرند

+استاد شما کجا درس میخونی؟

گفتم اگر شریف و تهران و امیرکبیر را بگویم احتمالا باید رتبه کنکور فوق العاده ای داشته بوده باشم و اسمم تو لیست نفرات ممتاز مدرسه بوده باشه که خب نبود.
-علم و صنعت مهندسی کامپیوتر میخونم.

+رتبتون چند شد؟

باز هم میدانستم باید یک رتبه ای بگویم که هم با علم و صنعت بخواند هم توی قلمچی اسمم نباشد
-رتبه چیز شخصیه ولی همینو بدونید زیر ۱۰۰۰ شد بالای ۵۰۰

+استاد سال دهم یازدهم دوازدهم چقدر درس خوندید؟

با اینکه الان من با تلاش فراوان و کلی کار بزور ۳۰ الی ۳۵ ساعت بطور هفتگی میخوانم

- اگر میخواید رتبه خوب بیارید دهم ۲۰ ۲۵ یازدهم ۳۵ ۴۰ دوازدهم بالا ۵۰ تازه این برای ریاضی هاست اگر تجربی میرید این اعداد رو +۱۵ کنید

درک درستی از دبیرستان ندارند حق هم دارند اصلا مگه ۷۰ ساعت در خانه هستند که بخواهند درس بخونند.

زنگ چهارم دیگه انگار جدی جدی فکر کردم اره من معلمم خیلی شیک و مجلسی رفتم کلاس با یه دیسپلینی کارهایی که میخواستم بکنم رو شرح دادم و با هماهنگی استاد شیخ عطار یذره بهشون امید دادم که فردا آزمون خوبی خواهید داشت و ۲ ۳ تا ماژیکم از نماینده گرفتم یکسری سوالات رو براشون با نکات تستی و تشریحی حل کردم و اخر سر هم بهشون گفتم بیاید یه عکس بندازیم که
دیگه اون آخراش اونقدر تو فاز رفته بودم که اسنپ اومد سر در مدرسه رو خوند گفت باریکلا دانش آموز اینجایی بی اختیار گفتم معلمم:/



پ.ن : من این متن رو همون اسفند ۱۴۰۱ نوشتم



یک دانش آموزش شیطوننن داشتن؛ این زنگ سوم کلا رو مخ من بود استاد بذار برم پایین نوبت تیم فوتبال بگیرم؛ گفتم مگه همینطوریه؟


گفت ببین ؛ من با خودت حال کردم موندم؛ من کلاس خود استادمون هم نمیام؛ ولی دیدم مشتی هستی گفتم بیام

در نهایت اجازه ندادم زودتر بره؛ فقط تا زنگ خورد گفتم خسته نباشید

نکته به شدت دارک ماجرا این بود این داستان رو داخل اینستاگرامم نوشته بودم و ۱۱۰ تا فالویر داشتم و پیچم بسته بود؛ این آدم من رو فالو داشت و خونده بود کل دروغ هایی که گفتم رو...



به بقیشون نگفته بود؛ سال بعد اینها اومدن حلی ۱ من رو تو صف بوفه دیده بودن؛ برام جا خالی کردن گفتن بچه ها اول استاد سفارش بده

یه ۲ ۳ ماهی طول کشید بفهمن من دانش آموز بودم؛ نه دانشجو

20230311_143350.jpg
 
آخرین ویرایش:
به مناسبت آخرین روز تدریس مجازی سال تحصیلی ۱۴۰۵ - ۱۴۰۴ خواستم هم یه یادگاری اینجا بذارم و هم راجع به کارای ساده‌ای که انجام دادم و باعث گرفتن این پیام شد توضیح مختصری بدم:
h411691_Screenshot_20260526-151236.jpg

خب من چند سالی هست که پشت سر هم پسرونه تدریس کردم و همه هم پنجم و ششم بودن.
لابد می‌دونید که از پسربچه‌های این سنی بخوای منظم ، مرتب و خوش‌خط بنویسن حکم شکستن شاخ غوله!
اما من امسال با یه مقدار تأکید بیشتر روی نظم دفتراشون و البته ایجاد یه مقایسه‌ و رقابت بین دست‌خط‌هاشون [دقت کردم به اینکه به کسی احساس کمبود ندم] فضایی تو کلاس درست کرده بودم که دانش‌آموزای پسر زمانی که می‌خواستن چیزی بنویسن ۱۰ قلم خودکار رنگی و ماژیک فسفری ردیف می‌کردن روی میزشون :)) راجع به املاشون هم علاوه‌بر تمرین‌هایی که توی خونه می‌دادم، تأکیدم بر داشتن دیکته‌های بدون اشتباه بود و همیشه بعد از تصحیح دیکته یا هر آزمونی بچه‌هایی که بدون اشتباه بودن رو اعلام می‌کردم و این خودش انگیزه می‌شد که بیشتر دقت کنن.
چند باری هم فعالیت‌ها و بازی‌های املایی سرکلاس انجام می‌دادیم که کارای تلفیقی محسوب می‌شدن...
از کارای دیگه‌ای هم که امسال انجام دادم واسه اینکه خواندن و نوشتن بچه‌ها بهتر بشه این بود که از اول سال روزی ۱ الی ۲ صفحه خوندن از کتاب "ماهی سیاه کوچولو - صمد بهرنگی" یکی از تکالیف ثابتشون بود (پی‌دی‌افش رو براشون توی گروه فرستاده بودم) و بعد از اینکه کتاب رو تموم کردیم خلاصشو به صورت انشا اومدن و تعریف کردن.
در کل امسال هم مثل سالای قبل خیلی کارا کردیم؛
با یه سطل آب و آینه، رنگین‌کمان رو نشوندیم روی دست بچه‌ها:
p38642_Screenshot_20260526-153506_Gallery.jpg

فسیل درست کردیم:
c887925_Screenshot_20260526-153536_Gallery.jpg

کسرها رو واسه بچه‌ها رنگی کردیم:
g551438_IMG_20251119_155037_567.jpg

ماکت چشم و پوست رو ساختیم و...
v56737_20260221_084908.jpg

u080063_20260221_084933.jpg

و دهن چندین دانش‌آموز دیگه رو هم با موفقیت با امتحانات سرویس کردیم :))
u497815_20260225_092424.jpg
 
آخرین ویرایش:
Back
بالا