• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

#bloody_black

مشقلی

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
298
امتیاز
1,010
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
1410
چطور بگم گاهی آدما درست ترین اشتباه رو میکنن ...نمیدونم میفهمی یا نه.دکستر که همانطور با لبخند به مکس نگاه می کرد گفت: (درست مثل روزی که تو من رو انتخاب کردی؟)مکس با لبخندی کم رنگ و چهره ای گل انداخته گفت: ( آره...درست مثل من و تو..)ادامه....
خب درود دوستان من میخوام اینجا داستان هایی که از اعماق تخیلاتم اومده رو بنویسم
امیدوارم شما هم لذت ببرید ✨ 🌼
 
#bloody_black
Chapter:1
■☆■☆■☆■☆■☆■☆■☆■☆■☆■☆
مکس نمیدونست چیکار کنه.این چندمین بار بود که اشتباه کرده؟دوباره بازی خورده بود.سرش رو روی میز گذاشته بود و دستهاش روی سرش قرار داده بود.حالا باید چیکار میکرد؟جواب بقیرو چی می داد؟در همین فکر ها بود که پدرش با وارد شدن به اتاق رشته افکارش رو پاره کرد.مکس نمیخوای از اشتباهاتت درس بگیری؟تا کی باید تاوان اشتباهاتو بدیم؟جواب سرمایه گذارارو بدیم؟مکس در حالی که عین بید لرزان بود گفت: ( من...من نمیخواستم ...اینطوری بشه.ببخ...ببخشید...)پدر مکس سر مکس فریاد زد و گفت: (معذرت خواهی تو چه کمکی میکنه؟هوم؟خسارت هارو جبران میکنه؟یا جواب سرمایه گذار هارو میده؟.مکس ازت خسته شدم.کاش هر کسی جز تو پسرم بود)پدر مکس با قدم های سنگین از اتاق رفت و در را کوبید)بغض مکس ترکید...چه گندی زده بود...کاش..کاش واقعا هر کسی بجز خودش بود...اگر نبود چطور...اره اگر نبود...مکس با افکاری پریشان از اتاق بیرون رفت و سرگردان به مقصدی نا معلوم رفت
....ادامه دارد....
☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●
 
#bloody_black
Chapter:2
■☆■☆■☆■☆■☆■☆■☆■☆■☆■☆
مکس دیگه خسته شده بود.نمیخواست خودش باشه. همونطور که لب پل ایستاده بود و داشت با خودش کلنجار میرفت تا همه چیز رو پشت سر بزاره و خودش رو آزاد کنه.صدایی از پشت گفت : (هوی چیکار میکنی؟)لحظه ای توجه مکس به غریبه جلب شد.اما دوباره تمرکزش رو روی کارش جمع کرد.اره...بلاخره باید تمومش کنه...بلاخره باید خودشو نجات بده-در همین فکر بود که غریبه کنار پل اومد و گفت: (من قبلا این کارو کردم.ارتفاعش زیادی کمه)مکس نا امید شده بود .خودش را روی میله سر داد و نشست.سرش رو توی دست هاش گرفت ولی به وضوح از روی صدای هق هق میشد فهمید که داره چیکار میکنه...خیلی آشوب بود...بلاخره حق داشت...اون نمیخواست اینطوری بشه..غریبه نزدیک تر اومد و گفت: (تو چرا خودت رو محکوم به مرگ میدونی؟)مکس از زیر چشم به غریبه کرد.غریبه ای با قد بلند و موهای موج دار شرابی مست کننده...چشم هایی سبز از جنس جنگل....اما مکس جوابی نداد...نمیخواست صحبت کنه...نمیخواست کسی پیشش باشه...اون باید این کار رو میکرد ...باید امروز رو تبدیل به روز اخرش می کرد
☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●y
 
#bloody_black
Chapter:3
■☆■☆■☆■☆■☆■☆■☆■☆■☆■☆
مکس از میله پل پایین اومد و چند ثانیه صبر کرد.همانطور که غریبه به او خیره شده بود ناگهان میان خیابان پرید(منظور همون پل هست که ماشین از روش رد میشه)اره این باید اخرین دردی باشه که تجربه میکنه...چشم هایش را بست اما چیزی او را عقب کشید .مکس فریادی مثل غرش کشید و گفت: (با من چیکار داری؟تو نمیدونی چه زجری دارم میکشم پس بزار تمومش کنم)غریبه دست مکس رو محکم گرفته بود و گفت: (نباید اینکارو بکنی) مکس با گریه به غریبه نگاه کرد و گفت: (مرگ من از زندگی که توش هر روز تا پرتگاه میرم خیلی بهتره) غریبه گفت: (چرا این فکر رو میکنی؟)مکس به چهره غریبه همانطور که اشک از گونه هایش مانند ابشاری بهاری سر میخورد نگاه کرد و گفت: (بیخیالم بشو .برو و راه خودت رو ادامه بده.)غریبه هنوز مچ مکس رو گرفته بود .با صدای دلگرم کننده ای گفت: (بگو .امیدوارم بتونم بهت کمک کنم.میدونم نمیتونم دردت رو تسکین بدم .)مکس اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و گفت : (باشه....اما چرا اصلا به من کمک میکنی؟تو هم باید من رو مثل همه نادیده میگرفتی) غریبه لبخندی تلخ زد

☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●
 
#bloody_black
Chapter:4
■☆■☆■☆■☆■☆■☆■☆■☆■☆■☆
غریبه گفت: (نمیتونم بگم درکت میکنم.اما من هم این حس رو داشتم.میدونی شاید حق با تو باشه...شاید مرگ بهتره...)مکس با گریه کنار خیابان نشست .غریبه کنار مکس نشست و دستی روی شانه اون گذاشت و گفت: (من پیش تو اومدم چون من هم قبلا میخواستم این کارو بکنم...و پریدم اره چیزی نشده...کلی چیز دیگه هم امتحان کردم...اما خب ...میدونی چیه...پشیمون شدم اره ...نه نه پشیمون نشدم...یجورایی خودم رو کشتم و یکی جدید شدم.شاید تو هم بتونی دوباره زمستون توی دلت رو بهار کنی)مکس زیر لب گفت: (گندی که من زدم بزرگتر از این حرفاس...من جایی برای تغییر ندارم انگار غرق میشم اما خفه نمیشم انگار ضربه میخورم اما نمیشکنم انگار ...همه چیزم روی چرخه بی پایانه .اما من باید بلاخره تمومش کنم.گریه مکس شدید تر شد .)غریبه تزدیک تر شد و اون رو بغل کرد.با بغل اون انگار داغ دل مکس زیر سایه درخت بغل اون خنک تر شد.مکس تا به حال توسط کسی نجات پیدا نکرده بود اما حالا...شاید منجی پیدا کرده بود
☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●☆●
 
آخرین ویرایش:
Back
بالا