• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

غلتیده در لجن- نصرت رحمانی

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mewme
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

mewme

‌‌‌
ارسال‌ها
21
امتیاز
295
نام مرکز سمپاد
-
شهر
-
سال فارغ التحصیلی
1401
نمی‌خوام با ادبیات تمیز و رسمی نصرت رحمانی رو معرفی کنم! می‌خوام جوری روایت کنم که پیش‌تر برای دوستانم روایت کردم. کمی دقیق‌تر، می‌خوام مثل روزی بگم که وسط بازار، توی چایخونه نشسته بودیم و بحث‌مون با عموی چایخونه‌ی کناری از داماش گیلان و مجاهد خذیراوی، به سورنا و تلخون و بعدتر روایت در هنر و نصرت کشید!

نصرت یکی از شاعران نوگرای ایرانه. متولد تهرانه اما چند سال آخر زندگی خودش رو در رشت و خونه‌ای در محله‌ی پیرسرا گذرونده و تو همین شهر دفن شده.
اهمیتی که نصرت داره در چشم‌هاشه که بی‌واسطه دیده، در زبانیه که انتخاب کرده از کوچه و خیابان کلمه بگیره. رحمانی از عرشِ رمانتیسم و تقدسِ شعر کلاسیک فرار می‌کنه و در لجن‌زارهای پلشت زندگی مردم کوچه و بازار صدای خودش رو بلند می‌کنه!

نصرت رحمانی برای من شاعر و کرکتر جالبیه، سرخوردگی و اضطراب و توصیف‌های عصبی در شعرهاش رو بسیار دوست دارم، بی‌پروایی و بدبینی و رک‌گوییش رو هم همین‌طور.(صحبت‌های ما با عموی چایخونه تقریبا اینجا تموم میشه).
امروز سرچ کردم و دیدم تاپیکی درمورد رحمانی نداریم، حیف بود! سو، در این تاپیک می‌خوایم کتاب‌های نصرت رحمانی رو بررسی کنیم، شعرهای موردعلاقه‌ی خودمون رو از کتاب‌ها به هم معرفی کنیم و درموردشون صحبت کنیم.
منبعی که تفسیر و بررسی اشعار ازش استفاده کردم، کتاب شعر زمان ما- فیض شریفیه‌؛ اگر نقص و اشتباهی دیدید یا توضیح دیگری دارید خوشحال میشم ریپلای کنید و درمیون بذارید~
 
آخرین ویرایش:
کوچ

کوچ اولین مجموعه شعری نصرت رحمانیه، این کتاب شامل ۲۵ قطعه‌ست که چندین قطعه اون در چاپ‌های بعدی حذف شده‌اند.
این کتاب بیشتر بازتاب زندگی مردم کوچه و خیابان، کام و ناکامی‌ها، عشق و گناه، عصیان، تقابل با رسوم اخلاقی و اضطرابه.
شعرهای کوچ شاعری رو نشون میده که درک عمیقی از ادبیات کلاسیک نداره و زبانش پخته نیست ولی در درون‌مایه‌ی این اشعار شاعری رو به تصویر می‌کشه که دارای استعداد و احساسات اصیل و مردمیه.
موضوعات در این کتاب متنوع هستن، عشق عریان بیان شده و شعرهایی مثل "شهر نو"، "لوطی"، "منادی" و "نامه به خواهر" چهره‌ی کریه شهر رو نشون میدن.
گفته میشه "شب‌تاب" که در سال ۱۳۲۷ سروده شده اولین شعر شاعره.
نیما یوشیج درمورد "شب‌تاب" نوشته:
من شعرهای شما را بارها در مطبوعات این شهر خوانده‌ام، اول دفعه قطعه‌ی "شب‌تاب" را که برای من خواندید، من نسبت به احساسات لطیف شما تحریک شدم. آن چیزهایی که در زندگی هست و در شعر دیگران سایه‌ای از خود نشان می‌دهد، در شعر شما بی‌پرده‌اند. اگر این جرات را دیگران نپسندند، برای شما عیب نیست‌...

شب‌تاب

او؛ همچو ستاره‌ای‌ست مطرود
کز چشم سپهر، اوفتاده‌.
دانسته در آسمان خبر نیست
در روی زمین به‌پا ستاده
-
بر سینه‌ی شب، گلی سپید است
کز عشق، هزار راز دارد
بر صبح امیدبخش فردا
در نیمه‌ی شب نیاز دارد
-
در کوره‌رهی به عشق خورشید
می‌سوزد و نور می‌فشاند
چون صبح شود، ز شرم دیدار
بر چهره نقاب می‌کشاند
-
گویند که داستان شب‌تاب،
چون قصه‌ی شاعری است گمنام،
کز شام، همیشه سوخت تا بام
از بام به کس نگفت تا شام
-
در تیره‌شبان به هر کجایی
شب‌تاب! مکن مرا فراموش
در ظلمت زجرهای شب‌ها
از ظلم زمان مگرد خاموش
-
بر دامن شب، دمی میاسای
شب‌تاب! بتاب در سیاهی
گوینده: نمانده است دیری
کاین‌ شام رود پی تباهی
 
شعرهایی مثل "شهر نو"، "لوطی"، "منادی" و "نامه به خواهر" چهره‌ی کریه شهر رو نشون میدن.

لوطی

کوچه تف کرده ز آفتابی تند
جوی، تن در لجن فرو برده
چند تیر چراغ ساکت و مات،
سایه‌شان آفتاب را خورده
-
مردی آمد به کوچه پای‌کشان
عنتری مرده روی دستش بود.
اشک، لغزنده از دو چشمانش
لب به این گفته دائما می‌سود:
-
_عنترم مرد، وای، ای مردم!
رفت سرمایه‌ام دگر از دست.
بعد از او، چون توان به جا ماندن
رشته‌ی زندگی گسست، گسست
-
نه کلاغی پرید از دیوار،
نه در خانه‌ای کسی بگشود،
لوطی از کوچه پیچ‌ خورد و گذشت
بی‌هدف گریه کرد و ره پیمود.
-
کس نکردش به گفته‌ای خرسند
کم‌ نکردند کاهی از بارش
کس نپرسید درد او از چیست
خنده کردند جمله بر کارش
-
کس نگفتش که: 《راستی، لوطی
عنترت را چه پیش آمد، مرد؟》
تا بگوید که: _گزمه‌ی نادان
زهر در قند کرد و عنتر خورد.
-
شب شد و ماه باز پیدا شد
شب پر پیچ و تاب سردرگم
ناله‌ای از درون کوچه رسید:
_《عنترم مرد، وای، ای مردم!》
-
روز دیگر که آفتاب دمید
دو جسد در کنار کوه دیدند
عنتری بود و صاحبش، آن‌گاه،
زین خبر اهل شهر خندیدند!



منادی

در ظلمت فشرده‌ی یک شام وهمناک
یک قطره خون ز حنجره‌ی مرغ شب چکید
خاری برُست بر سر بیراهه‌ی کویر
شعری به آسیاب دو دندان من لهید
-
در نعره‌های خامشی و مرگ نعره‌ها‌
تیغ سکوت، دوخت لبان امید را!
اشکی فتاد و شمع فرو خفت و ماه مرد
کفتار خورد لاشه‌ی مردی شهید را.
-
ای قصرهای مات! کجا شد حماسه‌ها؟
سردار پیر شهر طلای سیاه کو؟
خورشید از چه روی، نمایان نمی‌شود؟
مداح هرزه، شاعر آن بارگاه کو؟
-
برف از درخت کاج فرو ریخت، سارها
در آبی و کبود افق دور می‌شدند
سگ پارس کرد، جغد به بیغوله‌ای گریخت
خفاش‌ها ز نور شفق کور می‌شدند
-
روبان سرخ دخترکی را گرفت باد
آن را به شاخه‌های بلند چنار زد
شب دست و پای می‌زد و افتاد و جان سپرد
در کوچه‌ها دوید منادی، هوار زد:
_سردار زنده است!
 
جنگجویی که شکست خورد.

این روزها اینگونه‌ام،ببین
دستم چه کُند پیش می‌رود
انگار هر شعر باکره‌ای را نوشته‌ام
پایم چه خسته می‌کشدم
گویی کت بسته از خم هر راه رفته‌ام
تا زیر هر کجا.

حتی شنوده‌ام هر بار شیون تیر خلاص را
ای دوست این روزها با هر که دوست می‌شوم
احساس می‌کنم آنقدر دوست بوده‌ام که
وقت خیانت است.

انبوه غم حریم و حرمت خود را از دست داده است
دیریست هیچ‌کار ندارم
وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره‌ای
مانند یک وزیر
من هیچ‌ کاره‌ام
یعنی که شاعرم.

آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود
آغاز انقراض سلسۀ مردان
تنها بر سنگ گور من بنویسید
یک جنگنجو که نجنگید
اما شکست خورد
 
کوچ

کوچ اولین مجموعه شعری نصرت رحمانیه، این کتاب شامل ۲۵ قطعه‌ست که چندین قطعه اون در چاپ‌های بعدی حذف شده‌اند.
این کتاب بیشتر بازتاب زندگی مردم کوچه و خیابان، کام و ناکامی‌ها، عشق و گناه، عصیان، تقابل با رسوم اخلاقی و اضطرابه.
شعرهای کوچ شاعری رو نشون میده که درک عمیقی از ادبیات کلاسیک نداره و زبانش پخته نیست ولی در درون‌مایه‌ی این اشعار شاعری رو به تصویر می‌کشه که دارای استعداد و احساسات اصیل و مردمیه.
موضوعات در این کتاب متنوع هستن، عشق عریان بیان شده و شعرهایی مثل "شهر نو"، "لوطی"، "منادی" و "نامه به خواهر" چهره‌ی کریه شهر رو نشون میدن.
گفته میشه "شب‌تاب" که در سال ۱۳۲۷ سروده شده اولین شعر شاعره.
نیما یوشیج درمورد "شب‌تاب" نوشته:


شب‌تاب

او؛ همچو ستاره‌ای‌ست مطرود
کز چشم سپهر، اوفتاده‌.
دانسته در آسمان خبر نیست
در روی زمین به‌پا ستاده
-
بر سینه‌ی شب، گلی سپید است
کز عشق، هزار راز دارد
بر صبح امیدبخش فردا
در نیمه‌ی شب نیاز دارد
-
در کوره‌رهی به عشق خورشید
می‌سوزد و نور می‌فشاند
چون صبح شود، ز شرم دیدار
بر چهره نقاب می‌کشاند
-
گویند که داستان شب‌تاب،
چون قصه‌ی شاعری است گمنام،
کز شام، همیشه سوخت تا بام
از بام به کس نگفت تا شام
-
در تیره‌شبان به هر کجایی
شب‌تاب! مکن مرا فراموش
در ظلمت زجرهای شب‌ها
از ظلم زمان مگرد خاموش
-
بر دامن شب، دمی میاسای
شب‌تاب! بتاب در سیاهی
گوینده: نمانده است دیری
کاین‌ شام رود پی تباهی
کتاب کویر پس از مجموعه کوچ و در سال ۳۵ منتشر شد. حدود ۳۱ قطعه شعر داره که اغلب چهارپاره‌اند. رحمانی با جامعه و پدیده‌هایی روبرو میشه که عامل اصلی بیماری‌ها و تب‌های شدید اجتماعیه. در این جامعه رویاهای شاعرانه پودر میشه و در این حالت شاعر کاری جز اندوهگساری و خودآزاری از دستش برنمیاد.

شمس لنگرودی در کتاب تاریخ تحلیلی شعر نو می‌نویسه:
《... که همچنان همان خشم و خروش رمانتیسم و همان درد اثرگذار اشعار مجموعه نخستین کویر را داشت... زبان کویر نسبت به کوچ پخته‌تر و سنجیده‌تر است؛ و اشعارش آن‌قدر خودجوش، دردمندانه و عاطفی دارد که گمان هرگونه صنعتگری‌ آگاهانه را منتفی می‌کند.》
و سیروس طاهباز معتقده:
《... نصرت رحمانی فاتح شعر جاری آن سال‌هاست، و اگر نگوییم نخستین کس، از نخستین کسانی است که در شعر به زندگی روزانه، زندگی کوچهه و خیابان نزدیک شد و اشیا عادی و لغات محاوره‌ای را بی‌هیچ تامل و با رنگی تند از شهوت در شعرهایش به‌کار گرفت و توفیق یافت و گروهی عظیم را به‌دنبال خود کشید.》
بعدتر شاعر کوچ و کویر رو در یک مجموعه قرار میده و در چاپ سوم اسمش رو کوچ می‌ذاره. شعرهای سروده‌شده مابین سال‌های ۳۲-۳۴ منسوب به دفتر کویر هستن.
 
کویر

ای رهگذر درنگ که چون مار تشنه‌کام
خوابیده‌ام کنار گون‌‌های نیمه‌راه
زنجیر تن به زهر هوس آب داده‌ام
تا پیچمت‌ به پای در این دوزخ سیاه
-
ابلیسم، آی رهگذر، ابلیس زندگی
مردم‌فریب و رهزن خودخواه خون‌پرست
خورشید من سیاهی و فریاد من سکوت
هستی من تباهی و پیروزیم شکست
-
بر سینه‌ام مکاو، کویریست جای دل
تف کرده از لهیب نفس‌های کرکسان
امیدهای من همه در او فنا شدند
جز جای پا نمانده از آنها به جا نشان
-
بر دیده‌ام مخواب که گوریست جای چشم
در آن نگاه‌های مرا خاک‌ کرده‌اند
هرگه‌ که طرح عشق کشیدم به گونه‌ای
با زهر کینه طرح مرا پاک کرده‌اند
-
تابوت من کجاست؟ که در انتظار مرگ
در این کویر شب‌زده تنها غنوده‌ام
ای مرگ سرگذار دمی روی شانه‌ام
شعری برای آمدنت من سروده‌ام


تریاک
یکی از معروف‌ترین آثار نصرت رحمانیه :))
توضیح خود نصرت رحمانی درمورد این شعر:
آیینه روشن روح هنرمندان جوان ما از غبار گذشته‌ها زنگار گرفته. پس شگفت نیست اگر بشنویم که در آغوش فراموشی افیون و الکل پناه می‌برند. شعر زیر گلایه مادری از فرزند هنرمند خویش است‌ ولی این شکوه تنها، شکوه یک مادر نیست! بلکه شکوه همه‌ مادرها و پدرهاست که چشم به راه هنر درخشان فرزندان خویش نشسته‌اند‌.
من در این شعر "خود" را نمونه آن دسته از هنرمندان قرار داده‌ام تا شائبه تهمت بر کسی نرود‌.

_: نصرت! چه می‌کنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش، تن به دل خاک می‌کشی!
گم‌گشته ای به پهنه تاریک زندگی
_: نصرت! شنیده‌ام که تو تریاک می‌کشی
-
_: نصرت! تو شمع روشن یک خانواده‌ای
این دست کیست، در رهِ بادت نشانده است؟
پرهیز کن ز قافله‌سالار راه مرگ
چون، چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!
-
بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته‌ای
ای مرغ خوش‌نوا، ز چه خاموش گشته‌ای؟
روزی به خویش آیی و بینی که، ای… دریغ
با این همه هنر، تو فراموش گشته‌ای!
-
هر شب که مست، دست به دیوار می‌کِشی
از خواب می‌جهد پدرت، آه… می‌کِشد!
نجوا‌کنان به ناله سراید:《که این جوان
گردونه امید به بیراه می‌کشد!》
-
دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:
_《آمد دوباره شاعر بدنام شهر ما!》
_ مادر!… بس است…
وای…
فراموش کن مرا.
باید که گفت : شاعر ناکام شهر ما!
-
مادر! به تنگ آمده‌ام از دست ناکسان
دست از سرم بدار، نمی‌دانی چه می‌کشم
دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد، کِی به گفته درآید که می‌کشم؟
-
نصرت! از آن مردم خویشی، نه مال خود
زنهار! تیرگی زند راه نام تو
هر گوش، منتظر به سرود تو مانده است!
”نصرت!”شرنگ مرگ نریزد به جام تو!
 
آخرین ویرایش:
کتاب کویر پس از مجموعه کوچ و در سال ۳۵ منتشر شد. حدود ۳۱ قطعه شعر داره که اغلب چهارپاره‌اند. رحمانی با جامعه و پدیده‌هایی روبرو میشه که عامل اصلی بیماری‌ها و تب‌های شدید اجتماعیه. در این جامعه رویاهای شاعرانه پودر میشه و در این حالت شاعر کاری جز اندوهگساری و خودآزاری از دستش برنمیاد.

شمس لنگرودی در کتاب تاریخ تحلیلی شعر نو می‌نویسه:
《... که همچنان همان خشم و خروش رمانتیسم و همان درد اثرگذار اشعار مجموعه نخستین کویر را داشت... زبان کویر نسبت به کوچ پخته‌تر و سنجیده‌تر است؛ و اشعارش آن‌قدر خودجوش، دردمندانه و عاطفی دارد که گمان هرگونه صنعتگری‌ آگاهانه را منتفی می‌کند.》
و سیروس طاهباز معتقده:
《... نصرت رحمانی فاتح شعر جاری آن سال‌هاست، و اگر نگوییم نخستین کس، از نخستین کسانی است که در شعر به زندگی روزانه، زندگی کوچهه و خیابان نزدیک شد و اشیا عادی و لغات محاوره‌ای را بی‌هیچ تامل و با رنگی تند از شهوت در شعرهایش به‌کار گرفت و توفیق یافت و گروهی عظیم را به‌دنبال خود کشید.》
بعدتر شاعر کوچ و کویر رو در یک مجموعه قرار میده و در چاپ سوم اسمش رو کوچ می‌ذاره. شعرهای سروده‌شده مابین سال‌های ۳۲-۳۴ منسوب به دفتر کویر هستن.
ترمه سومین دفتر شعر رحمانیه و در سال ۱۳۳۶ چاپ شده، یک مقدمه و ۵۱ شعر داره(شعر کفر در چاپ سوم ازش حذف شده گویا).
بخشی از مقدمه کتاب:
《راستی این نام ترمه می‌تواند به این دلیل روی کتاب چون نبشته‌ای بر تارک کتیبه‌ای حک شده باشد که نمایش‌گر رنگ ملی است که از طاقه‌ی شال‌های ترمه گرفته‌ شده است و می‌تواند رساننده رنگ و آیین پدران باشد. با تحقیقی نه‌چندان نزدیک به یقین مرده‌ریگی است یا تنهای تنها به‌خاطر شکل کلمه و آهنگ آن است و بس. از زاویه‌ی دیگر با دیدی مشکوک اگر نگاه کنم چه می‌بینم! ترمه آیا پیامی در پنهانِ خود به امانت دارد و به دلیل طاقه‌شال‌های ترمه بوده است که بر روی مردگان می‌کشند.》
در این کتاب ۲۲ شعر نیمایی، ۱۷ چهارپاره، ۴ غزل و ۸ دوبیتی نو وجود داره. زبان پخته‌تر و سنجیده‌تره و تصویرسازی شاعر هم توانمندتر و اثرگذارتر شده‌.
درسته این کتاب در ادامه‌ی موضوعی دو کتاب اول یعنی کوچ و کویره، اما در عین حال پلی‌ست که به دفتر شعر بعدی یعنی "میعاد در لجن" می‌رسه.


ترمه

چشم‌اش به دردناکی شب‌ها بود
شب‌های دم‌گرفته‌ی طوفانی
زیبایی غریب غمینی داشت
چون ترمه‌های کهنه‌ی ایرانی
-
تابوت سینه‌اش تهی از دل بود
یخ بسته بود جوی نگاه او
گویی که سایه‌های فراموشان
ماسیده‌ بود بر تن راه او
-
با جادوی شراب به خوابم بست
بازوی گرم بر تن سردم بافت
معتاد خون تلخ شیاطین بود
دردا، که سرب در رگ خشکم یافت
-
آن شب درید سینه‌ی مردی را
مردی که شادمانی‌اش از غم بود
مردی که دربه‌در پی خود می‌گشت
مردی که قفل‌بان جهنم بود
-
چشم‌اش به دردناکی شب‌ها بود
شب‌های دم‌گرفته‌ی طوفانی
زیبایی غریب غمینی داشت
چون ترمه‌های کهنه‌ی ایرانی
 
ترمه سومین دفتر شعر رحمانیه و در سال ۱۳۳۶ چاپ شده، یک مقدمه و ۵۱ شعر داره(شعر کفر در چاپ سوم ازش حذف شده گویا).
بخشی از مقدمه کتاب:
《راستی این نام ترمه می‌تواند به این دلیل روی کتاب چون نبشته‌ای بر تارک کتیبه‌ای حک شده باشد که نمایش‌گر رنگ ملی است که از طاقه‌ی شال‌های ترمه گرفته‌ شده است و می‌تواند رساننده رنگ و آیین پدران باشد. با تحقیقی نه‌چندان نزدیک به یقین مرده‌ریگی است یا تنهای تنها به‌خاطر شکل کلمه و آهنگ آن است و بس. از زاویه‌ی دیگر با دیدی مشکوک اگر نگاه کنم چه می‌بینم! ترمه آیا پیامی در پنهانِ خود به امانت دارد و به دلیل طاقه‌شال‌های ترمه بوده است که بر روی مردگان می‌کشند.》
در این کتاب ۲۲ شعر نیمایی، ۱۷ چهارپاره، ۴ غزل و ۸ دوبیتی نو وجود داره. زبان پخته‌تر و سنجیده‌تره و تصویرسازی شاعر هم توانمندتر و اثرگذارتر شده‌.
درسته این کتاب در ادامه‌ی موضوعی دو کتاب اول یعنی کوچ و کویره، اما در عین حال پلی‌ست که به دفتر شعر بعدی یعنی "میعاد در لجن" می‌رسه.


ترمه

چشم‌اش به دردناکی شب‌ها بود
شب‌های دم‌گرفته‌ی طوفانی
زیبایی غریب غمینی داشت
چون ترمه‌های کهنه‌ی ایرانی
-
تابوت سینه‌اش تهی از دل بود
یخ بسته بود جوی نگاه او
گویی که سایه‌های فراموشان
ماسیده‌ بود بر تن راه او
-
با جادوی شراب به خوابم بست
بازوی گرم بر تن سردم بافت
معتاد خون تلخ شیاطین بود
دردا، که سرب در رگ خشکم یافت
-
آن شب درید سینه‌ی مردی را
مردی که شادمانی‌اش از غم بود
مردی که دربه‌در پی خود می‌گشت
مردی که قفل‌بان جهنم بود
-
چشم‌اش به دردناکی شب‌ها بود
شب‌های دم‌گرفته‌ی طوفانی
زیبایی غریب غمینی داشت
چون ترمه‌های کهنه‌ی ایرانی

شک

شاید که قطره‌ای چکد از خورشید
فانوس راه پرت شبی گردد
مهتاب خیس روی زمین ماسد
شعری شکفته روی لبی گردد

شاید که باد عطر تن او را
از لای در به بستر من ریزد
از روی برگ‌های گل زنبق
آوازهای گم شده برخیزد

شاید شبی کنار درخت کاج
آوای گام او شکند شب را
ریزد به روی دامن شب بوسه
ساید چو روی سنگ لبم، لب را

تف بر من و سکوت من و شعرم
تف بر تو باد و زندگی و شاید
تف بر کسی که چشم به ره ماند
تف بر کسی که سوی کسی آید

شاید که عشق هدیه ابلیس است
اندوه اگر سزای وفا باشد
شاید اگر شکوفه نومیدیست
شاید که مرگ هستی ما باشد

امشب صدای باد نمی‌آید
شاید که مرگ پیش زمان خفته‌ست
راز گناهکاری آنان را
شیطان به بندگان خدا گفته‌ست

نفرین به سر بلندی و پستی باد
نفرین به عشق باد و به هستی باد
نفرین به هوشیاری و مستی باد
نفرین به مرگ باد و به هستی باد
 
متاسفانه سایت‌هایی که شعرها و آرشیو نسبتا کاملی از نصرت رحمانی داشته باشن اکثرا باز نمیشن و همه‌ی فایل‌های پی‌دی‌افی که از اسکن کتاب‌های قدیمی داشتم در تلگرام جا مونده‌ن :< شاید بعد درست‌شدن وضعیت دوباره پست‌ها رو ادیت بزنم؟ یا ریپلای کنم و شعرهای بیشتری از هر مجموعه اینجا بفرستم.
اما فعلا از چیزهایی که در دسترسن؛ یکی دیگه از شعرهای مجموعه ترمه که خودم دوسش دارم!

نفرین‌ شده

مهتاب می‌چکید ز دندان ابرها
ره چون طناب بسته تن دشت خفته را
هذیان باد نشئه طنین بست در فضا
گویی سرود قصه‌ی دردی نهفته را
-
من خسته‌پای، مانده در آغوش راه‌ها
بازوی زیر سر زده، مست از شراب خواب
در پشت پلک‌ بسته‌ام افتاده نقش‌هل
نقشی ز صد جهنم و نقشی ز صد سراب
-
خواب آه خواب شیره‌ی مرفین دردهاست
افسوس خواب من همه بیداری من است
در خواب مرگ پنجه کشد بر روانم: آه،
بیداری‌ام‌ فسانه‌ی بیماری تن است.
-
باری سخن دراز شد
_آن شب درون خواب
فریاد می‌کشید ز دشت تهی کسی
برخاستم ز خواب شنیدم که بازگفت:
_"نصرت" شتاب کن که به فریاد من رسی.
-
دندانم از هراس گرانی کلید شد
وحشت کشید پنجه‌ی لرزان به پیکرم
ای درد، باز نعره‌ی او روی دشت ریخت
_"نصرت" شتاب کن که رسی زود بر سرم
-
افتان، نفس شکسته، در آن ظلمت غلیظ
همراه باد و خاک و گون‌ها روان شدم
در لابلای ریگ روان بی‌چراغ مله
بر لب سکوت بستم و در شب نهان شدم
-
خاموش و خسته گام در اندیشه‌ای غریب
تا تپه‌های گمشده آن شب شتافتم
دیدم که دست لاشه‌ای از زیر خاک‌ها
پیداست، سخت نعره کشیدم که
_یافتم!
-
سودم به ریگ پنجه و دستان مرده را
بیرون کشیدم از تن تبدار گرم خاک
دیدم دریغ و درد که آن لاشه‌ی من است
لب‌هایش از غریو کمک، گشته چاک چاک

خب با این تصویرپردازی زیبا، شب بخیر :))
 
نصرت رحمانی رو دوست ندارم. اما کدوم شاعره که حداقل در "لحظاتی" با اهل شعر دیگه‌ای دوست نبوده باشه؟ "آوازی در فرجام" رو دو سال پیش توی یکی از پیاده‌روی‌های انقلاب گرفتم تا بهونه‌ی دوستی‌ای باشه که اتفاق نیفتاد. با این حال برای امشب و به مناسبت این تاپیک با تورقی نیم‌ساعته:

برده

مستم کن و با خود ببرم این من و این تو
با جام دگر برده‌ی می را بخر امشب
این پیکر مس‌رنگ قوی را نظری کن
مستم کن و با خود ببر امشب ببر امشب

فرمان بده هر کار که گوئی دهم انجام
فرمان بده هر بار گران را کشم آرام
زین پس‌ تو خداوندی و من بنده‌ی بی‌نام
امشب بخرم مفت بخر مفت به یک جام
 
  • لایک
امتیازات: mewme
اهریمن

ای آمده از راه در این ظلمت جاوید
فانوس رهائی به ره باد نشانده
ای آمده از چشمه‌ی خورشید تمنا
دامن لب مرداب پر از ننگ کشانده!

ای برکه‌ی گم‌گشته به صحرای محبت
مگذار که تن بر تو کشد نصرتِ بدنام
مگذار زبان بر تو زند این سگ ولگرد
مگذار که این هرزه به رویت بنهد گام

تبدار لب تشنه به هم دوز و میالای
با بوسه‌ی مردی که گنه سوخته جانش
آغوش تهی‌ دار از این کالبد پست
بر سینه‌ی‌ پر مهر خود او را نکشانش

گم کن نگه سوخته را در ته چشمت
از دیده‌ی اهریمن ناپاک بپرهیز
با خشم به هم ساقه‌ی بازوی گره زن
بر شانه‌ی این شاعر خودخواه میاویز
 
  • دابل‌لایک
امتیازات: mewme
نصرت رحمانی رو دوست ندارم
به‌عنوان اولین جمله در تاپیک نصرت رحمانی واقعا :))
چون تاپیک فقط برای شعر نیست و کلا درمورد رحمانیه اگه حوصله داشته باشی بنویسی از عدم علاقه‌ت، واقعا جالب میشه. ازونجایی که پست اول من در حال فن‌گرلی‌کردن هستم بالانس میشه.
 
خیلی ممنونم از @هادی. که گفتن یه بخشی از کتاب‌های نصرت رحمانی رو پیش‌تر آپلود کرده بودن (اینجا)، تو سایت گنجورک‌ که بالا آوردن هم چندتا شعر از نصرت رحمانی هست ^-^

شعر کفر که هیچ جا پیدا نمی‌شد:

خدایا تو بوسیده‌ای هیچگاه
لب سرخ فام زنی مست را؟
ز وسواس، لرزید دندان تو؟
به پستان کالش زدی دست را؟
خدایا تو لرزیده‌ای هیچگاه
به محرابِ چشمانِ گم رنگِ او؟
شنیدی تو بانگ دل خویش را
ز تاریکیِ سینه‌ی تنگ او؟
خدایا تو گرییده‌ای هیچ‌گاه
به دنبالِ تابوت‌های سیاه؟
ز چشمان خاموش پاشیده‌ای
به چشمِ کسی خون بجای نگاه؟
دریغا تو احساس اگر داشتی
دلت را چو من مفت می‌باختی
برای خود ای ایزد بی‌خدا
خدایی دگر نیز می‌ساختی
 
آخرین ویرایش:
Back
بالا