تلاش سوم
این سطل آشغال ذهن منه ، پر خاطرات مضخرف و سوتی های داغون ، ازبس زیاد هستن پر شده و سرریز کرده ، چون سرریز کرده یادآوری میشن برام
الان اون مثلا خون هست
نقاشیم هنوز اونقدر خوب نیست ، ولی بهتر شده ، دیگه چیزی نمیکشم تا هفته دیگه (درس دارم)، این رو هم میخواستم بیشتر گسترش بدم ولی وقت نیست
این هنوز ناقصه ولی چون سرش زحمت کشیدم میزارمش اینجا که اگه گوشیم هم ترکید این از بین نره
بفرستم واسه گوشی یکی از اعضای خانوادهام؟
عمرما ، ببینن من رو میندازن توی همین سلولی که کشیدم
هر کاری میکنم ماته،پارچه رو هم نمیتونم بردارم چون زنجیرها یه طوری هستن انگار گرانش نیست
یا بالایی یا همین
یکیشون رو انتخاب میکنم ادامه میدم تا تکمیل ، نظری راهی چیزی داشتین بگین
تلاش چهارم
پیام:مخفی کردن غم ، درد و سختی
مرده رو تا تونستم پیر و خسته کشیدم با چشمهای از کاسه دررفته
هم دنیاها ، هم نقاشی ها بدون آدم قشنگتر هستن
از این به بعد سعی میکنم انسان رو تمرین کنم تا نقاشی های من با آدم زشت نشن
پن:راضیم ، به هرحال چهارمین نقاشی هست ، هنوز اول راهه