• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مکالمات و وقایع مترو

فک کنم ۴ سال پیش بود
یک دفعه یه نفر اومد پیشم گفتش ببخشید شما از سایت سمپادیا هستید
گفتم بله
گفت یوزرتون علی پاشا هست
گفتم بله
گفت منم ایکس هستم ( راستش یوزرشون یادم رفته! عذر خواهی میکنم)
و یکم صحبت کردیم و ایستگاه جوانمرد قصاب پیاده شدند!
اتفاق کول ای بود!
 
فک کنم ۴ سال پیش بود
یک دفعه یه نفر اومد پیشم گفتش ببخشید شما از سایت سمپادیا هستید
گفتم بله
گفت یوزرتون علی پاشا هست
گفتم بله
گفت منم ایکس هستم ( راستش یوزرشون یادم رفته! عذر خواهی میکنم)
و یکم صحبت کردیم و ایستگاه جوانمرد قصاب پیاده شدند!
اتفاق کول ای بود!
@بابونه.
 
۴۰۲

طبق معمول داشتیم با مترو بر میگشتیم

یهو دو تا دختر ادامس فروش اومدن سمت من و دوستم

یکیشون لیترالی افتاد روم گفت عمو باید ادامس بخری

من هی میگفتم بخدا ادامس دارم نمیخوام

این دوست "عوضی" مام گفت بهشون سینا پولداره الان ۲ تا ازتون میخره ازتون

گفتم چند؟ گفت دونه ای ۱۵ دو تا ببری بهت ۲۵ میدم

(سال ۴۰۲ ۲۵ برای ادامس خریدن تو مترو خیلیییییییی زیاد بود)

گفتم اوکی بده ۲ تا میبرم خونه

این دوست "عوضی" ما باز گفت : وا سینا نمیخوای بهشون تعارف کنی؟ تو همیشه ادم تعارفی بودیا!

یکی از ادامس ها رو خودشون خوردن

رسید کارت رو داد دیدم ۳۰ کشیده....
 
آبان ۴۰۴
مشهد
ایستگاه قائم
ساعت ۷ عصر

اون روز از صبح با بچه ها رفته بودیم بیرون و کلی راه رفته بودیم اما خستگی چندانی نداشتم
غذای ظهر هم معدمو به شدت اذیت کرده بود
صندلی کناریم خالی شد و خانومی اومد نشست کنارم
گفت خسته به نظر میای، ساق پاهات درد میکنه و مشخصه معدت هم اذیته
دمای بدنت به طور معمول بالاس، لباس رنگ روشن و سرد بپوش
میدونم بچه تابستونم هستی

برگام ریخته بود فک کردم رمالی جادوگری چیزیه
گفتم چطور اینا رو فهمیدین

گفت من روانشناسی خوندم و الانم رو پروپزال؟ دکتریم دارم کار میکنم
از نوع صحبت کردنت فهمیدم خیلی چیزا تو دلت هست که اذیتت میکنه و به کسی چیزی نمیگی
من نجلا هاشمیانم و خوشحال میشم بتونم کمکت کنم


راستش تبلیغات جالبی بود و جذبش شدم اما حیف که دیگه رفتم از مشهد
 
ایستگاه مفتح خط نمیدونم چند ، مشهد ، ۱۴۰۲
راستش این خاطره مال اولین باری هست که من مترو سوار شدم و ۱۳ سالم بود ، چون اصلا توانایی یاد گرفتن آدرس ها و خط ها رو نداشتم و ندارم همیشه با بابام سوار میشدم و از یه جا به بعد بابام هم دیگه حوصله نکرد بهم یاد بده:[
یه قسمت ایستگاه هست که روی نقشه خط های مترو رو معلوم کرده ، توی راه برگشت به خونه بودیم و بابام برای اینکه ببینه من چقدر خط های مترو رو یاد گرفتم ازم پرسید که از روی نقشه بگم که کجاها باید خط عوض کنیم و پیاده بشیم
همینطوری که عین اسکلا به نقشه زل زده بودم یه آقای میانسال که مسافر هم بودن پشت مون منتظر بودن که ما بریم کنار و ایشون نقشه رو ببینن ، ۳_۴ دقیقه گذشت و من همچنان عین اسکلا به نقشه زل زده بودم که این آقاهه اومد جلومون و گفت دختر جون دستتو بزار رو جایی که هستیم و ....(توضیح داد که چیکار کنم)
بعدشم با یه نگاه تاسف آمیز به من و بابام به راهش ادامه داد =))
 
یکی از خاطرات طلایی،
۵-۶ ماه پیش توی خط قرمز مترو که در نهایت میره کهریزک و اگر شاهد پیاده بشی گاهی تاکسی هست برای فرودگاه امام، ایستگاه شهر ری اینا یه زوج چینی دیدم که با بدبختی می خواستن بفهمن چطوری برن فرودگاه و مسافرای معمولا پایین تر از ترمینال جنوب از لحاظ زبان انگلیسی خب به شدت ضعیفن و این دوتا داشتن بال بال میزدن که ارتباط بگیرن و مشکلشون حل بشه = )))))))
هیچی دیگه "بت من" وار وارد شدم و باهاشون صحبت کردم و به آرامش رسیدند.
بعد خب چون خود من هم شاهد پیاده میشم همراهیشون کردم و اولش میخواستم خودم اسنپ بگیرم براشون و اون ۲۰۰ تومن کرایه رو خودم حساب کنم که خاطره خوب از ایران و مهمان نوازی داشته باشندو اینا ولی دیدم تاکسی هستش دم خروجی مترو و بردمشون پیش تاکسی و ۲ دلار به راننده تاکسی دادند و رهسپار فرودگاه شدن
اما نکته ی جالب اینجا بود که در راستای قدردانی از کمک هام یه کیسه بهم دادن که توش مسواک و شامپو و حلوا شکری های بی کیفیت هتل ایرانشون و چندتا آبنبات افتضاح چینی بود و یه جورایی اگر اونو نمیدادن بهم سنگین تر بود = ))))))))
 
آخرین ویرایش:
ایستگاه‌ بوستان گفت‌وگو در خط هفت مترو تهران خیلی جای قشنگیه؛ تم ایستگاه سبزه و گل هست و کلی گل‌های بزرگ و قشنگ گذاشتن تو قسمت گیت‌ها.
اکثرا ایستگاه‌های خط هفت جالب و به روز هستن و بعضی مواقع بسیار خلوت میشن که باعث میشه خیلی حال آدم خوب بشه.
حالا یه بار تو یکی از این ایستگاه‌های خلوت یه خانم با دوستش تو لاین مخالف ما (اونطرف ایستگاه) ایستاده بود و داشت به همممه نخ می‌داد و با صدای خیلی بلندی با دوستش در مورد بدنشون و بدن پسرایی که باهاشون تو رابطه (واقعا؟) بودن صحبت می‌کردن و کلا مشخص بود دنبال چی‌ن. رو بدن همدیگه می‌زدن و صدای ناجور می‌دادن از خودشون. و‌ همه‌ی ایستگاهِ خلوتِ چند نفری داشت بهشون می‌خندید.
 
رخداد خط ۱

تاریخ وقوع : یادم نمیاد

من خیلی کم خط ۱ سوار میشم معمولا برای پارک اب و اتش سوارش بشم

داشتم اهنگ گوش میدادم؛ یهو دو تا دستفروش پسر گرفتم هم رو زدن

کتک کاری سنگین؛ من اصلا نفهمیدم درباره چیه فقط افتاده بودن کف مترو این یه مشت میزد اون یه مشت دیگه

خوببب که هم رو زدن؛ پاشدن گفتن

" نمایش تموم شد؛ لطفا برای دیدن کارای بیشتر از ما حمایت کنید "
 
ایستگاه وکیل الرعایا خط یک
اون سال ها که تذکر لسانی بود از این خانما به چندتا خانم بی حجاب پریدن
_خانمممممممم اینجااا ایرانه
+ جمع کنید بابا یه جور میگید که انگار ادم اوینی سوار شه مسکو پیدا میشه
 
آخرین ویرایش:
یادم نیست کجا بود
در دوران دانشجوییم
رو صندلی نشسته بودم که آقای کناریم که خوابش برده بود سرش افتاد رو شونه‌ام
تکون نخوردم که بیدار نشه
شاید یه ایستگاه یا حتی کمتر خوابید و بعد یهو تکونی خورد و بیدار شد و کلی عذرخواهی کرد
از نظر من نیازی نبود.
---
یه روز دیگه بود
خودم نشسته بودم تو مترو و داشتم بیهوش میشدم و از ترس اینکه سرم بیوفته رو بغل دستیم به زور خودم رو بیدار نگه داشتم.
با خودم فکر کردم کاش میشد خوابم ببره و بتونم سرم رو برای یک ایستگاه بذارم رو شونه بغل دستیم و از نظرش اشکالی نداشته باشه...
 
رخداد : شهریور ۱۴۰۳

مترو مشهد به سمت وکیل آباد


بعد از یه میتینگ سرپایی با @sara-s و گرفتن یه بسته پستی ویژه برای @Noelle داشتم بر میگشتم خونه

دم سکو احساس کردم یک نفر داره خیلی خیلی بهم چپ چپ نگاه میکنه، هی یه نگاه به ریختم میکردم میگفتم من چمه؟

شلوارم زیپ نداره باز باشه، بند کفشمم که بستس، لباسمم تمیزه

عطرم که ۵ دقیقه پیش زدم

هیچ چیز گرونیم باهام نبود

خلاصه اومدم تو مترو، طبق معمول تلگرام رو باز کردم سرگرم شم که با این پیوی مواجه شدم :

Screenshot_20240818-222344_Telegram(1).jpg
 
۴۰۴
یه پیرمرده طرشت سوار شد و یه ایستگاه مونده تا صادقیه شروع کرد آب معدنی فروختن
با کلی تبلیغ : آب گوارا، خوشمزه و...
...
خط دو: یه خانومه علاوه بر فروختن پیرسینگ و ... گوش هم سوراخ می‌کرد وسط مترو
...
ایستگاه نواب موقع خط عوض کردن از پله برقی استفاده کنید و تلاش نکنید از پله برید چون یهو به خودتون میاید و می‌بینید پله ها تمومی ندارن.
...
بعضی از قطارا بین واگن‌هاشون در ندارن و اگه ته مترو وایسین و جمعیت زیاد نباشه حرکت واگنا موقع پیچیدن تصویر قشنگی می‌سازه.
 
استادم تعریف میکرد
یکی از شاگرداش تو مترو شنیده دو تا پسر دارن میگن استاد ب. اینجوریه و اونجوریه (زیاد چیز بدی نگفته بودن). اینم از فرمشون فهمیده مال اژه‌ای ۲ بودن، بعدم دیده ایستگاه دروازه دولت پیاده شدن. بعدا به استادمون گفته بوده این قضیه رو
هفته بعد استادمون رفته بوده سر همون کلاس اژه‌ای. بهشون گفته من ماشینم خراب شده و امروز میخوام با مترو برم. کدومتون دروازه دولت پیاده میشه که من باهاش بیام‌. این دو تا هم خودشونو لو داده بودن گفتن ما.
استادمون که اصن به روشون نیاوره بود ولی جالب بود داستان😂😂
 
چند بار انگشت‌شمار که خط ۲ به سمت فرهنگسرا سوار شدم تجربه‌های عجیبی بودن. تقریبا همه دفعات چندتا دستفروش با هم بلند بلند داد میزدن، یه بار هم که دو نفر با فاصله چند قدمی هم داشتن دو تا آواز کاملا متفاوت میخوندن و اصلا عجیب. ظاهر آدمها هم نسبت به خطهای دیگه متفاوت و عجیبتر بودن. کلا من اون خط رو از دروازه شمیران تا فرهنگسرا سرزمین عجایب میدونم :‌)
 
تابستون ۴۰۳ ایستگاه شهید حقانی
داشتیم با دوستم می‌رفتیم باغ‌ کتاب و رسیده بودیم میخواستیم پیاده شیم یه دخترک فال فروش اومد جلوم گفت «فال بگیر.» گفتم «نه ممنون.» گفت «بگیر دیگه.» گفتم «نیاز ندارم.» گفت «چرا؟ مگه آرزویی نداری؟» گفتم «نه آرزویی ندارم.»
گفت «خب بردار من برات ارزو کنم.»
گرفتم و حقیقتا یکی از قشنگترین فال‌های حافظی بود که خوندم: ))))

[همون دختره از دوستم پرسید همینارو دوستم کوتاه نیومد، تهش به دوستم گفت «تو چقدر درمیاری ماهانه؟»
دوستم گفت «درامدی ندارم، دانشجو‌ام.»
دختره گفت «من هفته‌ای دو سه تومن در میارم بیا پیش خودم بشین= )»
اصلا دوستم بنده‌خدا تا اخر روز حالش گرفته بود😂😂😭]
 
آخرین ویرایش:
خیلی سال پیش یک آقای پا به سنی در خط متروی زردرنگ فعالیت می‌کرد که آب معدنی و تنقلات می‌فروخت. یک سخنرانی متطوری هم می‌کرد با لحنی حماسی درمورد آب. آخرشم یادمه می‌گفت: و پایان سخنرانی.
قبل جنگ دوباره دیدمش یه‌جا. داشتم فکر می‌کردم چه جالب و اینا که توی اینستاگرام پیجش برام اومد. پیج زده بود بزرگوار. نمی‌دونم شماها هم دیدید این آقا رو یا نه.
ویرایش: الآن دیدم بالاتر به این آقا اشاره شده.
------------
یه چیز خیلی روی مخی که توی خط سبز متروی تهران یعنی همون خط به سمت کرج هست اینه که وقتی خسته و کوفته‌ای یا اول صبحه و این بندگان خدای گلس‌فروش میان برای تبلیغ، چنان محکم روی صفحه گوشی می‌زنن با اون پیچ‌گوشتی که قبل جنگ حتی همه تراماتایز می‌شدن با اون صدا که چنان توی مغز فرو می‌رفت شدتش.
 
آخرین ویرایش:
خط متروی حلی ۱ با خط متروی امیرکبیر یکیه

جفتشون خط ۳ باید سوار شی(اگر میخوای بری خط ۶ یا خط ۴ یا حتی خط ۱ من که خودم ۳ میمونم تا هروی)

یبار ترم ۱ یا ترم ۲ بود خاطرم نیست؛ یکی از کلاس های دانشگاهم جوری تموم شد که بچه های حلی هم کلاساشون تموم شده بود تو یه واگن در اومدیم(منیریه قبل تیاتر شهره)

خلاصه این ها من رو دیدن و خب میشناختن عموما من رو

براشون سرپا رفتم رو منبر

تو چه حوزه ای؟

المپیاد

خلاصه داشتم نصیحتشون میکردم در المپیاد خواندن و نخواندن و این ها و نمیدونم از کجای مسیر دیدم یک پسر هم سن خودمون هم تقریبا زیر ما نشسته داره گوش میده

حالا من هم مزایای المپیاد داشتم میگفتم هم از عیب هاش

رسیدم هروی میخواستم پیاده شم(اون پا منبری ها مسیرشون ادامه داشت) و این پسر هم میخواست پیاده شه و فهمید که منبر من تموم شده

یهو گفت ولی به نظر من المپیاد با هر ضرری که داره می ارزه؛ شک نکنید به رفتن توی این مسیر

گفتم بله ولی به هر حال من دوست المپیادی زیاد داشتم تجربه اونا رو گفتم؛ شما خودت تجربه ای داشتی؟


که جواب داد

بله من پ.آ هستم طلا ۶ کشوری المپیاد فیزیک ۱۴۰۲.


و من هنوزم برام جالبه این بشر نمیدونم از کجای مسیر پای منبر من نشست و چیزی نگفت؛ یا داشتم درست میگفتم یا محو منبر چرت و پرت من شده بود
 
خط فرهنگسرا- حدود یک سال پیش- ۸ شب
همه خسته بودن. به معنای کلمه می‌شد خستگی رو دید توی اون واگن. یه پسر جوانی داشت آکاردئون می‌زد و رد می‌شد. کلا کسی بهش توجه نمی‌کرد تا قبل این که به واگنی که من توش بودم برسه. نور واگن هم کم بود. نزدیک که شد، شروع کرد یه آهنگ غمگین رو زدن. انگار یهو همه وارد یه فاز دیگه شدن. چند ثانیه بعد از شروع اون آهنگ غمگین، تقریبا هرکسی کنارم بود، بهش یه اسکناس داد.
 
خط ۱_ دروازه دولت بود فکر کنم به سمت تجریش
یکی دوسال پیش

نشسته بودیم تو صندلی یه آقای حدود ۵۰ تا ۵۵ ساله با یه لباس شلوار کهنه پاره شبیه این ضایعاتی های اَملی بود؛ سریع اومد وارد مترو شد خودشو چسبوند به پشت یه دختر که وایستاده بود، قشنگ یجوری خودشو نزدیک کرد من اولش فکر کردم شاید اشنایی چیزیه بعد دیدم دختراومد اینورتر این مرد باز خودشو نزدیک کرد و دوباره تکرار شد آخر سر دختره بهش گفت آقا میشه بری اونور وایسی؛ مرده با یه مکثی رفت اونور دوباره به یه دختر دیگه خودشو چسبوند، یعنی دقیقا صورت و بدنش رو چسبوند به طرف و تو صورت دختره داشت نفس میکشید؛ کل مترو داشتن میدین کثافت کاریه این حیوونو ولی هیشکی چیزی نمیگفت؛ من هعی میخواستم پاشم یه کشیده بکشم دهن این بی ناموس بندازمش بیرون ولی نخواستم دخالت کنم و حوصله دردسر نداشتم. آخرش قبل اینکه درها بسته شه پیاده شد. دختره یکی جاشو داد بهش نشست دقیقا روبروی من از چشاش میشد فهمید ترسیده و تو فکر رفته؛ خواستم یه چیزی بهش بگم یا دلداری چیزی ولی ترسیدم حرصشو سر من دربیاره شما مردا همتون آشغالید و از این حرفا ، منم که نمیشناختمش ولی واقعا منم ناراحت شدم. چنین افرادی نباید راس راس تو خیابون راه برن یه همچین بیمارای جنسی نیاز به مراقبت ویژه دارن.
 
آخرین ویرایش:
Back
بالا