• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مکالمات و وقایع مترو

هامون هستم.

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
185
امتیاز
513
نام مرکز سمپاد
-
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
1403
دانشگاه
IUST
رشته دانشگاه
معماری
همیشه در مترو و در ساعات مختلف، صحبت‌هایی رو یا داشته‌ایم یا شنیده‌ایم یا اتفاقی افتاده که به هر دلیلی یادمون مونده و احتمالا جالب هم بودن که یادمون نرفته.
این‌جا اون مکالمات و وقایع رو می‌نویسیم. تحت قوانین زیر:

قالب پیشنهادی:
- تاریخ و زمان حدودی یا دقیق اگر یادمون هست.
- اگر فراموش نشده بود، خط مترو یا ایستگاه.
- شرح کلی و نه دقیق شخصیت‌ها اگر یادمون بود. اگر فراموش شده بودند هم نیاز نیست.
زیاد سر قالب سخت نگیرید.

قوانین:

[1] اگر فکر می‌کنید بیان اون مکالمه یا شرح شخصیت، باعث افشای هویت کسی می‌شه یا آبرویی ریخته می‌شه، از بیانش خودداری کنید.
[2] فحش‌ها رو سانسور کنید.
[3] دیگر قوانین سایت در این‌جا هم برقراره.


پ.ن:
این قوانین ممکنه آپدیت بشه.
 
ایستگاه اکباتان یا استاد معین- بعد از ۷،۸ شب- بعد از نوروز ۱۴۰۴- خسته و خواب آلود
من بودم. ۲-۳نفر دانشجوی هنر که یادم نیست نسبت دختر و پسرشون رو. یه آقا هم بود.

آرشیو لوله‌ای معماریم باهام بود. خیلی هم خسته بودم و توی خواب و بیداری شاید. دو سه نفر دختر و پسر تقریبا هم‌سن ازم پرسیدن شما رشته‌ات نگارگریه؟ فکر کنم از خواب پریدم اول و بعد خیلی بی‌انرژی گفتم نه معماری. گفتم دانشگاه هنرید؟ گفتن آره. گفتم موفق باشید. بعد لوله آرشیو رو تکیه دادم به زمین و سرم رو گذاشتم روش و خوابیدم. یه‌کم بعد از خواب پریدم و تقریبا شبیه یه معتاد خواب آلود راه می‌رفتم توی خلوتی مترو تا برسم به مقصد. شنیدم که به شوخی/جدی می‌گفتن ببخشید کاش بیدارش نکرده بودیم. خسته‌ست. در همین حین اومدم تکیه بدم به کناره در مترو که اون آقا نمی‌دونم چی فکر کرد با خودش ولی تقریبا فرار کرد ازم. یه مقداریم حق داشت. بعد اومدم برم اون‌ور تکیه بدم دوباره فرار کرد. دوباره خوابیدم.
 
آخرین ویرایش:
آخر های بهمن ۴۰۴ توی خط ۶ حوالی ساعت ۱۸
یه آقای نسبتا جوون با پالتوی بلند قهوه‌ای روشن و یک دفترچه نقاشی a5 سوار مترو شد و توی همون شلوغی و ایستاده شروع کرد به کشیدن یکی از مسافر های مترو، فقط هم با یه خودکار آبی معمولی،
تقریبا سه ایستگاه طول کشید و بعد از اینکه تموم شد کیفش رو درآورد تا نقاشی رو بزاره توی کیفش که یکی از مسافرهایی که بغلش بود و پروسه کشیدن نقاشی رو دیده بود گفت حالا که زحمت کشیدی نشونش بده ببینه،
آقای نسبتا مسنی که نقاشیش کشیده شده بود بعد دیدن نقاشیش تقریبا یک دقیقه با یه صورت کاملا سرد خیره شد به نقاشی و مکث کرد بعد یک دقیقه، آقای نقاش رو نگاه کرد و یه لبخند محو زد: آفرین کارت خوبه
بعد هم خودکار آقای نقاش رو ازش گرفت و شروع کرد به کشیدن یه سری خط خطی دور نقاشی؛
نقاشی رو پس داد به آقای نقاش و گفت یک سری کلمه توی خط خطی‌ها نوشتم برات، بگرد پیداشون کن
ایستگاهی که آقای نقاش میخواست پیاده بشه رسید؛ زد روی شونه‌ی طرف و گفت: جناب من پیداشون نکردم میشه بگید چیا نوشتید؟
آقای مسن هم گفت بگرد، بلاخره یه روز پیداشون میکنی
و پیاده شد..
 
به سمت تجریش- عصر- تاریخشو یادم نیست ولی سال ۱۴۰۴
خانم مسن نوازنده- آقای حدودا ۴۰ ساله نوازنده
یک خانم مسن نوازنده‌ای داشت ساز دهنی می‌زد فکر کنم و پول جمع می‌کرد. یک آقایی با دف بود یا چی خیلی ناشیانه داشت گل باغمی تو رو می‌خوند. رسیدن به هم. خانم مسن با یه مقدار شوخ‌طبعی بهش گفت نکن. هنر رو خراب نکن. آقاعه هم گفت چه کار داری هرکی خواست پول می‌ده دیگه. تهش فکر کنم به هیچ‌کدوم کسی پول نداد.
 
خط ۳

هر ساعت، هر ایستگاه

"هندزفیری، شارژر، کابل شارژ، او تی جی"


من کلا با آدم ها توی مترو خیلی مکالمه نداشتم چون اهنگ گوش میدادم ولی یک خاطره بخوام بگم

"یلحظه برم بیارم"

من هر موقع استرس بگیرم همه چی یادم میره

نمره میان ترم فارسیم رو میخواستم بدونم، با استاد هم مسیر به سمت خونه شدم، آخر هم نمرم رو نفهمیدم ولی خب تو مکالمه ای که داشتم فارسی هم یادم رفت



مهندس جنرال تو عمرم نگفته بودم که به استاد فارسیم گفتم.

اومدم تو خود مترو جمعش کنم گفت قصدی برای اپلای داری؟

گفتم والا مرا دو تدبیر(پلن) است.



..............

۹۰ درصد مواقع که از دانشگاه میام بیرون تا مترو که ۵ دقیقه باشه کلا؛ هندزفری تو گوشم هست

امروز یکی از اون ۱۰ درصد مواقع بود که هندزفری تو گوشم نبود

بعد آزمون فیزیک هم بود خسته بودم و کلافه و بهم ریخته

یه بنده خدایی از پشتم صدا زد خوشتیپ کجا میری و صداش اصلا آشنا نبود

با این حال نمیدونم در خودم و وضعم چی دیدم که برگشتم ببینم منظورش با من هست یا نه :/

.......

ساعت ۱۰ تا ۱ بعد از ظهر بیشتر تعداد دست فروش های مترو رو شاهد هستیم

یکی داره پاسور میفروشه ، ۳ نفر جوراب ، یکی داره گلس نصب میکنه!(اینو برای بار اول دیدم) ، یکی منچ و مار پله

اینا هیچی

همزمان ۲ نفر دارن میخونن

گوش چپ هایده گوش راست ابی

"شب که میشه به عشق تو ، صدای پات از همه جاده ها میاد"

.......

مترو دو تا بلند گو داره هر واگن

یکیش داره در جهت شمال ایستگاه ها رو میخونه

یکیش در جهت جنوب

چجوری میشه اصلا؟:/

......

دوستان مترو یک وسیله عمومی هست ، برای همه هست ، ازش مراقبت کنید و اینا.....

از دانشگاه بر میگردم ، تو عمرم ۳ ۴ بار از دست فروش های مترو خرید کردم ، میخواستم یبار دیگه هم ۲ ۳ بسته آدامس بگیرم

کیف پول نقدم رو داخل کیفم میذارم این آقا دست فروش اومد سمت من چون مترو خلوت بود کیفم بغل دستم بود اومدم کیف پولم رو بردارم یهو خانم کناریم بهم توپید " آقااا شما حق نداری به من دست بزنی!!!" من اینطوری بودم جیزز کرایز ، وات د هل من اومدم کیف پولمو بردارم شمارو چیکار دارم تو سرعت شاید سهوی برخورد کردم

منم خب عذرخواهی کردم ولی واقعا مقصر نبودم ، دیدم اینطوریه کیفمم از کنار دستم برداشتم گذاشتم زیر پام ولیعصر که شد یکی بشینه

اقا ولیعصر شد خب ملت ریختن تو

یه آقا اومد بشینه خب کیف من حجمش در حد ۷۵ درصد یک آدم بود کافی بود خانم که از دو ور عین حریم رودخونه آدم دورش نبود یکمی بره کنار که سمت راست خانم یکی نشست به فاصله همون ۲۵ درصد آدم ترسید😂 این آقا بهش گفت خانم یکمی برید اونور منم بشینم

نمیرفت که ، میگفت جا نمیشی ، جای منه

آقاعه مونده بود بابا صندلیا ۶ نفرست ، ۵ نفرید کنارتم خالیه ، نرفت که ، گفت نمیرم ، بعد به این آقاعه هم توپید گفت باشه برو عقب برو عقب من برم اونور وایستم مثل اینکه میخوای بزایی!!


زن روانی متوهم تا بحال انقدر از نزدیک ندیده بودم:///

.......

اینم آخرین پیام از جنگل امروز و سرتون رو درد نیارم

رفتنی من مترو هروی سوار شدم تا تئاتر شهر رفتم بعد سمت میدون فردوسی ، اونجا گفتن مشکلات سایت منتقل شده ۱۰۰۰ متر بالاتر مدرسه عبدالی

کارم که تموم شد متوجه شدم ایستگاه مترو ولیعصر آتش گرفته و مترو حرکت نمیکنه😐

مجبور شدم تا هفت تیر پیاده بیام که از تقاطع ۳ و ۱ بجا ۴ و ۳ استفاده بکنم توی هفت تیر هم گفتن خط ۳ فعلا مترو حرکت نداره


واقعا ایران هر روز سوپرایز داره...

.......

امروز دوستم و دوستم داشتن سر یدونه تک جا که مونده بود تعارف میکردن
اون میگفت نه تو بشین خسته ای میخوای بری هروی راهت زیاده من جهاد پیاده میشم ، اون میگفت چه ربطی داره تو بشین ایستگاه بعد من خالی میشه میشینم
همین حین یه آقای میان سالی اومد از اپسیلون فضای پشت دوستم رد شد و گفت "آقایون ببخشید(لحنش اینطوری بود برید کنار باد بیاد)" و نشست همونجا

دیگه تو مترو تعارف نمیکنیم:/

......

امروز یک پسر دستفروش تو مترو بود فکر کنم ۱۵ ۱۶ سال
تیشرت میفروخت ۷۰...
نمد یکی یچی بهش گفت با بغض گفت اره ۷۰، تومن ۷۰ میفروشم.
بساطشو از کولش جمع کرد نشست کنار من بعدشم رفت قسمت زنونه نشست کف زمین.
یه آقایی زنونه بود بهش کمی دلداری داد و پرسید که چی شده
دستشو برد رو نقشه مترو
تقریبا تا اون موقع از روز کل ۷ خط تهران رو یدور رفت و برگشته بود و فقط یدونه فروخته بود:(
میگفت از صبح فقط یدونه فروختم ، چرا کسی از من چیزی نمیخره😔
کلا که خرید کردن از مترو رو نهی میکنم ولی دنیای بی عدالتی هستش که همون تیشرتی که ۷۰ تومن از این پسر تو مترو خریدار نداره رو ببری بزاری تو ویترین مغازه برند(همون تیشرت)
۷۰۰ تومن پولش میشه و کلی خریدار داره:(



تمام رخداد ها خط ۳ مترو

بین ۴۰۴ تا ۴۰۲
 
خط ۶ مترو؛ آذر ۱۴۰۳
قبل ایستگاه اشرفی یهو مترو وسط تونل وایساد و تقریبا ۵ دقیقه هیچ حرکتی نکرد، اواسط اون پنج دقیقه برق مترو ثانیه‌ای قطع و وصل می‌شد و ما مسافر ها فقط همدیگه رو نگاه می‌کردیم و لبخند می‌زدیم (احتمالا خنده عصبی با منشأ اضطراب)
اون روز گذشت و چند ماه بعد توی کارگاه هنری بچه‌های یازدهم یه اجرای مترو با همین سناریو وجود داشت؛ توی اون اجرا دست فروش مترو به مسافر ها می‌گفت آرزوهای آخرشونو بکنن چون اگه ارتباط مترو ها با هم قطع شده باشه تا چند دقیقه دیگه متروی قبلی قراره بخوره بهشون و احتمالا خدا رحمتشون کنه..
اون اجرا که قطعا بزرگ‌نمایی های زیادی داشت ولی خب در حین اجرا یه حس "از بیخ گوشمون رد شد عجیبی" داشتم.
 
تابستان ۱۴۰۴- اواخر مرداد شاید- ایستگاه‌های تئاتر شهر و میدان انقلاب
۲ زن جوان- لباس‌های عجیب و چسبنده و براقی که شاید به کلاب‌های مناطق پائین‌دست آمریکا، اروپا یا در کل بلاد خارجه می‌خورد. تتوهای زیاد و عجیب. هاله‌ای از سیگار و مواد. یکیشون خیلی کم‌سن‌تر از دیگری بود. رنج روزگار هم مشهود بود بر چهره‌شون. / آقای میان‌سالی هم در بین این دو نفر.

اونی که جوان‌تر بود، قهر بود با دیگری و نوعی مظلومیت داشت و طرف بزرگ‌تر، انگار می‌خواست چیزی از دل طرف جوان‌تر در بیاره. هی می‌خواست سر شوخی باهاش باز کنه یا هرچی. هی دستش رو می‌کشید و در وسط این دو هم آقای میان‌سال و بسیار معذب. گفت می‌خواید این سمت کنار دوستتون بنشینید؟ (یا همچین چیزی گفت) و بزرگ‌تره گفت نه اوکیه. مشغول خندیدن در دلم به این موقعیت بودم و... که چیزی دیدم و خشکم زد. اونی که جوان‌تر بود جزوه درسی خیلی سبز انسانی (تقریبا یادمه انسانی نوشته بود) دستش بود و دبیرستانی بود. ایستگاه تئاتر شهر پیاده شدند. ایستگاه بعدی اومدم بیرون و لعنتی فرستادم به این روزگار.
 
اواخر فروردین ۱۴۰۵
ایستگاه مترو میرزای شیرازی
ایستگاه خلوت بود. همراه با سوار شدن من یک خانم مسن هم پشت سرم اومد داخل.
رفت نشست صندلی ردیف بعد. روبروش یه خانم دیگه ای نشسته بود. اینا شروع به صحبت کردن. کم کم صداشون رفت بالا و رسید به داد و هوار. داشتیم میرسیدیم به ایستگاه بعد.
زن ۱: تو حتی سواد هم نداری!
زن ۲: خودت رو به نفهمی نزن!
*رسیدیم به ایستگاه و در باز شد
زن ۱: برو یکم مطالعه کن حراااااااامزادهههههه
(اینو یجوری داد زد که کل ایستگاه شنید.)
و از عصبانیت زن ۲ همون لحظه پیاده شد.
 
دی ۴۰۳ - خط ۷ - ایستگاه تربیت مدرس
داشتم خط عوض می‌کردم به سمت کوهسار یکی یهو اومد کنارم ازم پرسید «ببخشید چه کتابی می‌خونید؟» منم کتاب رو نشونش دادم، در یه تصمیم یهویی کتاب‌ها رو عوض کردیم و دیگ همدیگه رو ندیدیم
 
حدود اوایل دی 1404 بود. ایشتگاه سی و سه پل اگر اشتباه نکنم
ساعت 7 و 8 شب
داشتم از کلاس ریاضی بر میگشتم
تو راه مترو یه ساندویچ خریدم .
بعد رفتم و منتظر مترو نشستم و ساندویچم رو که تو یه پاکت قهوه ای کاهی طور بود گذاشته بودم کنارم رو صندلی بغلی (مترو خیلی خلوت بود )
2 تا دختر اومدن و یکیشون نشست و به ساندویچم تکیه داد
بعد من بهش گفتم یه لحظه میشه بردارم وسیلمو . بعد برداشتم و بهم گفت ببخشید
و من هم در جوابش به جای اینکه بگم مرسییی
گفتم فاکینگگگگ ببخشیدددد . وای . خیلی خجالت اور بود
 
آخرین ویرایش:
این تو بی‌آر‌تی اتفاق افتاد

آخرای اردیبهشت ۱۴۰۲ بود
من اون موقع حال خوبی نداشتم و اون روز یکی از بدترین روزا بود برام. از مدرسه داشتم برمیگشتم، سوار بی‌آرتی شدم. به شدت شلوغ بود و هوا هم خیلی گرم بود. تقریبا وسطای مسیرم بود که اتوبوس خراب شد و همه رو پیاده کرد.. دو تا بی‌آرتی رد شدن و چون خیلی شلوغ بود نتونستم سوار شم. با حال و اعصاب خراب وایساده بودم که یه خانمی وارد ایستگاه شد.. سومین بی‌آرتی رو سوار شدیم و یکم که گذشت همون خانم اومد جلو و ازم پرسید شما فرزانگان هستی؟ و شروع کرد باهام صحبت کردن.. از روی رنگ خاص و مزخرف یونیفرم مدرسه که سالها ثابت بود شناخته بود. اونقدر فکرم درگیر بود که به ذهنم نرسید اسمش رو بپرسم و بپرسم کجاست و چیکار میکنه..فقط میدونم فارغ‌التحصیل ۹۷ فرزانگان بود.. حرفاش باعث شد من ادامه اون روز رو با حال خوبی بگذرونم
چهرش هنوز یادمه :‌‌)
 
آخرین ویرایش:
خط ۱
حوالی ترمینال جنوب
نشسته بودم و دیدم از دور صدای یه ملودی آشنا میاد.
پا شدم رفتم سمت صدا و دیدم یه آدمی که انگار از خود بی‌خوده، داره با گیتار سونات مهتاب بتهوون رو (که برای پیانوئه) می‌نوازه و خیلی هم روی گیتار نشسته بود.
 
اواسط بهار ۱۴۰۲، تئاتر شهر، اون ساعت شلوغ و کذایی‌ای که انگار نصف جمعیت تهران رو ریختن توی این ایستگاه؛ من -تقریبا- گوشیم دزدیده شد.

خب ببینید من ذاتا همیشه خیلی فوبیای دزدیده شدن گوشی/کیف پول/وسایل در مترو و اتوبوس رو داشتم و همیشه مطمئن می‌شدم در غیرقابل‌دسترسی‌ترین نقطه باشن بعد وارد مترو می‌شدم، اون روز هم از این قاعده مستثنی نبود؛ گوشیم رو گذاشته بودم داخل آستینم و از پایین گرفته بودمش (امیدوارم قابل تصور باشه:((‌) ولی دفعه‌ی اول یا دومی بود که کارم به این ایستگاه افتاده بود و هنوز نمی‌دونستم که یک ثانیه غفلت در تئاتر شهر = یک عمر پشیمانی.

خلاصه همچنان گوشیم داشت تحت تدابیر خیلی امنیتی محافظت می‌شد تا اینکه خواستم بلیط بگیرم و گذاشتمش تو جیبم -که بتونم دستم رو بیارم بالا:‌))- و انقدر صف طولانی‌ای بود که بعد از چند دقیقه دوستهام گفتن بیخیال بابا بیا بریم و تو هم پشت ما سریع رد شو. منم اینجوری بودم که اوکی. گوشیم هم که همچنان تو جیبم بود.
من بین دو تا از دوستهام بودم که یکهو گیتی که پشتش وایستاده بودیم خراب شد و ما + کلی آدم دیگه همه رفتیم سراغ گیت کناری و وضعیت خیلی به‌هم‌ریخته و فشرده شد. رفتیم جلو و دقیقا همون ثانیه‌ای که کارت زده شد و خواستم رد شم یکهو حس کردم سنگینی گوشیم از تو جیبم برداشته شد، همون رو چرخیدم و در حالی که تقریبا مطمئن بودم که آقا دزده آلردی گوشیم رو برداشته و برده و فرار کرده و دیگه بدبخت و بیچاره شدم و کاری‌ از دستم برنمیاد در مستاصل‌ترین حالت کت آقای پشت سری‌م که روی دستش انداخته بود رو گرفتم و به هیستریک‌ترین حالت ممکن هی پشت هم تکرار می‌کردم گوشیم گوشیم نیست آی گوشیم فلان بهمان.​
بعد حدس می‌‌زنید چی‌شد؟ طرف گوشیم رو از زیر کتش درآورد داد دستم و گفت چته چرا این‌جوری می‌کنی بگیر بابا اینم گوشیت:((
قیافه‌ی من: ؟'،'&#*@[!!&﷼^+؟؟(#‌!٪÷!"

هیچی دیگه در نهایت هم تا من از شوک در بیام و باور کنم گوشیم رو پس گرفتم یک نفر هلم داد اونطرف و آقا دزده هم فرار کرد:<
 
آخرین ویرایش:
خاطره به خصوصی ندارم ولی در مترو یهو موتور اجتماعی بودنم روشن میشه مثلا یکبار یک خانومه یک دستبند مروارید بنفش داشت و یهو سر صحبت رو باز کردیم و تا پیاده بشم داشتیم در مورد اینکه انرژی این سنگ / کسی که هدیه داده بود بهشون صحبت میکردیم
یا یکبار چون کیف آرشیو دستم بود و اون جلسه تحویل موقت داشتیم تو مترو سعی کردم طرحم رو تکمیل کنم و یک خانوم خیلی ناز و نسبتا مسن باهام در مورد اینکه چقدر عاشق معماریه صحبت کرد بعدم گفت قول بده برای خودم خونه طراحی کنیا** خنده های مضطرب یک ترم اولی
یا یکبار با دانشجو های علامه برخوردم و انقدر خوش انرژی بودن که کلی خندیدیم تا پیاده شدیم
ولی واقعا دویدن های داخل مترو * برای اینکه جا نمونی از قطار بعدی خیلی هیجان انگیز بود و البته کلی خنده دار
بیشتر خاطراتی که گفتم صادقیه به سمت کرج بود
 
فروردین ۱۴۰۴ - نمی‌دونم کدوم خط
+ عمو یه گل واسه خانوم خوشگلت نمی‌خری؟
گل رو از سطلش بیرون آورد و قبل از اینکه دستم بده شروع کرد با اون انگشتای کوچیکش تیغارو کندن
+ خاله تو خیلی خوشگلی بذار خاراشو درارم دستت زخم نشه
خسته بودم و اون لحظه احساس خوشگل بودن نداشتم اما اینقدر این بچه شیرین و مهربون بود که حس کردم واقعا خوشگلم و نتونستم بی تفاوت از کنارش بگذرم؛ واسم گل گرفت، باهاش عکس گرفتم و برام شبیه نگینای خودش کنار چشمم چسبوند.
do.php
 
خط ۶، ایستگاه اشرفی اصفهانی، آذر ۱۴۰۴
یه خانوم گلفروش با یه دسته گل بیست شاخه‌ای رز و چندتا نرگس توی یه سطل
+گل نمیخواید؟
-رز شاخه‌ای چنده؟
+شاخه‌ای صد میدادم، خیلی خسته شدم، هشتاد میدم ببر
توی کارتم خیلی پول نبود، از طرفی هم خیلی خسته بود و دلم میخواست حداقل یه چیزی ازش بگیرم
-پنج شاخشو بهم بدید
+شاخه‌ای پنجاه میدم بهت، کلش رو ببر
-اونقدر پول ندارم، همون چهارصد رو میدم بهتون، پنج شاخشو بدید
+فدای سرت، کلشو با همون چهارصد ببر. دستم دیگه جون نداره بخوام جابه‌جا کنم. ببر بره.
کل بیست شاخه رو داد دستم و نشست روی زمین و خوابید.
 
آخرین ویرایش:
یه دست فروش دختر بچه ۱۰ سال گیر داده بود به یه دختر و پسر ۲۵ ۳۰ سال که عمو نمیخوای برای دوست دختر خوشگلت وبفر بخری؟ ببین گشنشه الان تو بخری خوشحال میشه، بخر دیگه جنتلمن..


یه ۴ ۵ دقیفه اینارو گفت دید جواب نمیده

گفت اَه اصلا نخواستم، نه خودت خوشگلی نه اون دوست دختر زشتت.
 
عجب تاپیک قشنگی..

بهار سال ۱۴۰۲ بود، با مادر و خاله‌ام سوار مترو شده بودیم فکر میکنم هنوز به ایستگاه بیمه نرسیده بودیم.

سه نفر رو دیدم که ظاهر ترسناکی داشتن. گوشای پاره شده. گوشواره های عجیب و نمادِ فراماسونر ها ، انگشترای خیلی عجیب، ابرو های تراشیده شده و تیر آخر کتابی بود که روش علامت های فراماسونری داشت.

داشتن باهم صحبت می‌کردن، یه چیزایی راجب به انجمن میگفتن.. یادمه که اون موقع خیلی شوکه بودم. و البته ترسیده.
 
من کلا حافظه خوبی ندارم برای همین خیلی کلی می‌گم.

دو سال پیش با دوستم داشتیم می‌رفتیم بازارچه پروانه و فکر کنم ایستگاه حقانی بودیم. من یه پیراهن بلند پوشیده بودم.
یه خانم دستفروش توی ایستگاه کنارم نشسته بود و بهم گفت که ببخشید چقدر لباس شما خوشگله، انگار از فیلم‌های فرانسوی اومدید. من همیشه دوست داشتم دامن و پیراهن بپوشم.
منم تشکر کردم و پرسیدم که خب چرا نمی‌پوشید؟ لبخند تلخی زد و گفت زندگی باهام خوب برخورد نکرد. بعد از عشقش به پاریس گفت و آرزوهاش. و یکم از مشکلاتش گفت.
راستش این خاطره برام پررنگه چون دیدن حسرت اون خانم برام سخت بود. خیلی خجالت کشیدم، انگار از روزگار، که چرا اوضاع من خوبه و اوضاع این آدم این طوریه. به اون خانمی که عاشق مد و پاریس بود ولی از دست سرنوشت، یه دستفروش ساده بود، زیاد فکر می‌کنم.
 
اردیبهشت ۴۰۴ ایستگاه ولیعصر نزدیک ساعت ۲
یه پسر بچه‌ی احتمالا کلاس اولی، فال گرفته بود دستش و می‌نشست کنار آدمایی که صندلیشون خالی بود و سعی می‌کرد قانعشون کنه ازش فال بخرن،
تا اینکه رسید به یه فرد جوون که خیلی ناراحت و بی‌حوصله به نظر میومد، گفت عمو فال بگیرم برات؟
طرف گفت پول ندارما
گفت باشه عیب نداره
فالش و داد بهش و اومد بره که طرف ازش شماره کارتشو پرسید
و بعدش به اندازه پول کل فال های پسربچه (به گفته خودش) واسش کارت به کارت کرد؛
خلاصه که نتیجه مهربونیشو خیلی زود گرفت و یه مقدار زیادی ذوق کرد‌..
 
آخرین ویرایش:
Back
بالا