خب ،
روز شنبه که نوبت ما بود از مادربزرگم نگهداری کنیم...
تونستم فقط شیمی و فیزیک رو بخونم.
روز یک شنبه
الکی الکی ! سرِ ی موضوع چرت با داداشم دعوا کردم (شنبه برنامه تموم نکرده بودم...هاپو بودم!)
اونی که نوبتش بود, نیت کرده بود که نیاد!
کلی دروغ گفتم تا بش محرمانه بگم غلط کردی ،پاشو بیا...(الحمدالله موثر واقع شد)
امروز هم حدودا ۵ ساعت خوندم.
از نظر روحی دلم میخواد، خودم مثل سگ کتک بزنم...
فردا (1405.02.15) تولدِ عشق جانم هست...😍❤️
امسال تو کارتم فقط 5 تومن پول دارم که باقی مونده آخرین حقوقم هست....
ازبس پولم زیاده موندم فردا چیکار کنم 😞
یادش بخیر ، سال قبل حدودا ۵۰ دادم برا کادوش...،هزینه گل و ...هم جدا بود.
امیدوارم پزشکی/دندون قبول شم...برم عین خر کار کنم...
خیلی بده ،منی که چندین سال مستقل بودم و برای هر مناسبت داخلی و خارجی کلی ریخت پاش میکردم الان همش ۵ تومن دارم !
الهی که خدایِ مهربونم ،لطفا کنی❤️ ! تولد ۱۲۰ سالگیِ مامانم رو ،من و مامانم و داداشم با نوه و نتیجه هایِ مامانم ، باهم جشن بگیریم.
🍄از 17:30 تا 19:30زیست1\3 01:00 زدن تسهای زیست (به ویژه IQ) برام ، مثل شکنجه هست!
اگه کسی راهکاری داره، لطفا بهم بگه 🤦♀️ 🍄از 23:50 تا 01:50 زیست 1\3 01:00
سوالی که از پروردگارِ رب العالمین دارم، اینکه دقیقا
در خلقتِ بنده چه حرکتی زده که من این همه بی بخار شدم....
شبیه سگ هاری شدم که هرکی از ی متری رد میشه ، پاچش میگیرم!
امروز حوصله نداشتم...انقدر آهنگهای چرت و پرت گوش دادم ...بعد یهو دیدم
ای وای، امروز روز عرفه و شهادت هست(با احترام به تمام دوستان ،من روزهای شهادت و ماه محرم و صفر مشکی میپوشم و اهنگ گوش نمیدم...)
خیلی ضدحال بدی بود...خلاصه
اینجانب چند روزه درس نمیخونم...و بخاطر درس نخوندن عذاب وجدان زیادی دارم.
البته بجای آدم شدن ! ترجیح میدم میزان عذاب وجدان رو چندین برابر کنم.
خودم دلم میخواد انقدر درس بخونم که رو کتاب از خستگی ولو شم...جلو چشام دو وجب گود و کبود بشه...
از استرس و تقلا لاغر بشم...رنگ پوستم زرد!
صبح زود بیدار بشم و گریه کنم که مامان کاش ی آب میزدی به صورتم که خوابم بپره ، نه اینکه منو ببری تو تختم!
مامانم با ی ذوق و عشقی بگه ؛ مگه قصد کشتن دخترم رو دارم...!
چقدر میخونی :)
خالم زنگ بزنه به مامانم گلایه کنه که ، من اصلا در دسترس نیستم...اه چقدر درس میخونم...
نه مهمونی نه خرید نه عروسی...نمیام!
منم بخندم و بگم باز شروع شد ، بمونه بعد کنکور :)
مامانم یواشکی به خالم، بگه نگرانشم! همه میدونیم برا چیزی که میخواد کاملا آماده هست...من میگم تهران واقعا ارزش نداره داره خودش میکشه...همین پزشکی شهرمون چشه مگه! دانشگاه مادر هست....
خالم برگرده بلند بگه ، مگه دخترت حرف گوش میده!
راستی آبجی، برا فلان عروسی چیکار کنیم...و من بی تفاوت برم سر کتابام....
اینایی که نوشتم ، رویاهام نیستن!
همشون ی روز تجربه کردم...
یادش بخیر
و من چه موجود 💩 هستم که عرض چن ماه تمام
تلاشها و پولهای مامانم رو دود کردم:/
یادمه هنوزم که مامانم فقط برای کلاس ریاضیم که
نیمه خصوصی بود و با پنجاه درصد تخفیف ،۱۰ میلیون پول ریخت (اون موقع ی ۲۰۶ حدودا ۲۰ میلیون بود!)
یادمه ، معلمای معروف میگفتن تو فقط بیا کلاسمون (فقط سهم آموزشگاه میدادم)تو رتبه حداکثر ۲۰ بیاری ...اون موقع میگی فلانی مدرسمون بود 😔
گاهی دلم میخواد ، مغزم دربیارم و دو دستی لهش
کنم!
خدایا میشه ، لطفا منو به جای خیلی بالاتر از قبل برسونی🙏
و کنارِ مادرم و داداشم، این موفقیت رو جشن بگیریم و اونقدر بهمون کنارهم عمرطولانی بدی که ثمره این موفقیت رو باهم ببینیم.