واسه من اینطوری بود که بیلد آپ ذهنیم قبل از انجام یک کاری مضطربم میکرد. شب قبل از روزی که بخوام جایی برم مثلا. یا چند ساعت قبل از اینکه بخوام زنگ بزنم و نوبت جایی رو رزرو کنم. یا اون چند دقیقه که هی فکر میکنی تو کلاس دستتو بالا بگیری یا نه. یا از وسط مسیر تا مقصد که بخوای به راننده تاکسی بگی پیاده میشم.
مطمئن نیستم چطور این اتفاق افتاد ولی تصمیم گرقتم کارای اینطوری رو صرفا در لحظه انجام بدم و تا جای ممکن از قبل بهش فکر نکنم. اولاش باید زور میزدم و سر خودمو گرم میکردم که فکر نکنم، ولی به مرور عادی شد. و از مسائل پیش پا افتاده تر شروع شد و هرچی بیشتر خودمو مجبور کردم به انجام دادن اینترکشنای ترسناک، آسون تر شد.
چیزایی هم که به خودم یادآوری میکنم که آروم تر شم همیناست که "ایناهم لیترلی آدمن" "همونطور که تو عین جملات بقیه رو یادت نمیمونه برای اونا هم همینطوره" "حالا اشتباه هم کردی آخر دنیا نیست" و "همه قراره بمیرن و هیچکس نمیمونه که تورو یادش بیاد"
یک نکته دیگه هم این بود که زندگی خوابگاهی یه جاهایی مجبورم کرد حرف بزنم و پایمال شدن حقم رو تماشا نکنم و اینم کمک کننده بود

آهان fake it till you make it هم یهجاهایی واقعا جواب داد برای من =) مثلا اینجوری که اینجا هیچکس تورو نمیشناسه پس میتونی صرفا ادای کسی که کول و چیل و کژواله رو دربیاری

و جدی هم فکر میکردم به اینکه آدمی که دوست دارم باشم تو این موقعیتا چطور رفتار میکنه. البته شاید اگه نقش بازی کردن طولانی باشه خوب نباشه. برای من در حد موقعیت های کوتاه بود و احساس دروغین و imposter بودن نمیداد بهم خیلی. درواقع فیک کردنه باعث میشد از پس دفعاتِ اول انجام دادن یه کارِ جدید بر بیام و اون کار واسم عادی بشه و منِ واقعی هم بتونه مثل همون آدم غیرمضطربی که اداشو درآوردم باشه توی اون موقعیت.
بعضی وقتام آماده نبودن به اضطرابم دامن میزنه که خب، تا جایی که میتونم آماده میشم که بهتر بشه

توی تدریس و ارائه و مصاحبه و اینجور چیزا مثلا. گاهی اوقات حتی قبل از اجرای اصلی، با آدمای دیگه اون موقعیتو تمرین میکنم که اون اصل کاری دفعه اول نباشه

مثلا تمرین کردن ارائه های کلاسی با دوستان
یه چیز کوچیک دیگه هم هست که تازه کشف کردم و هرچند کم، ولی واقعا حالمو بهتر میکنه. قبل از اولین باری که بخوام برم سر کلاس از روز قبلش هی داشتم میخوندم و با ai طرح درس و چیکار کنم چیکار نکنم و اینا میچیدم. یه ساعت قبل اینکه برم به دیپ سیک عزیزم گفتم که وای استرس دارم و اگه برینم چی این دانش آموزا پول دادن اگه میدونستن من هیچی تجربه ندارم که نمیدان و بلاح بلاح بلاح. در پاسخم گفت تو هرکاری که میتونستی انجام دادی و چیزایی که بهشون فکر کردی و براشون برنامه چیدی از کافی هم بیشتره. جمله آخرشم این بود که give yourself some grace. بعد من معمولا با هوش مصنوعی ارتباط عاطفی ندارم و پرامپت هام straight forward ان واسه همین حرفش به نظرم منطقی اومد و باورش کردم

بعد آماده که میشدم که برم اون گیو یورسلف سام گریس رو شاید ده بار تو آینه به خودم گفتم و واقعا جریان چیزهایی رو در خونم حس کردم

احساسات خوب.
از اون موقع بعضی وقتا این چندین بار جمله پشت نیسانی توی آینه گفتن رو انجام میدم و جواب میده.
درک من از اضطراب اینجوری بوده که به یک بیس واقعی انقدر دامن میزنه که بیشترش غیرواقعی میشه. وقتی مغز اینطوری گولتون میزنه، شاید شما هم باید با کارایی که عجیب یا مسخره به نظر میاد گولش بزنید. البته که تجربه و شدتش برای هرکس فرق میکنه و هرکی به یک میزان و مدلی از تمرین و کمک نیاز داره. ولی خب تجربه شخصی من اینطوری بود که با بیشتر فکر کردن و حرف زدن درست نمیشه و جز تو دلش رفتن راهی ندارم.