• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

غزل‌خوانی- سعدی (بهار 1405)

شعرخوانی گروهی بعدی؟

  • خیام

  • مولوی

  • حافظ

  • شعر معاصر

  • شاهنامه‌خوانی


نتایج فقط بعد از رای‌دادن قابل مشاهده هستند. لطفا الکی رای ندید!

زهرا

ZahRa
ارسال‌ها
143
امتیاز
3,968
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اردبیل
سال فارغ التحصیلی
1400
با سلام و درود.
غزلیات سعدی 701 تان، امیدوارم تاپیک ادامه داشته باشه و چراغش خاموش نشه، ولی بیاید از غزل اول تا هرجایی تونستیم، هر شب سه غزل رو وویس بگیریم و این‌جا داشته باشیم. اینطوری تا آخر سال تقریباً همۀ غزلیات رو تموم کردیم.
اگر تمایل داشتید، بهم پ.خ بدید تا شمارۀ غزل مشخص کنم. :‌>
@حُسام و @maleck :) مجبورن.
 
سلام سلام سلااام.
از امشب قراره هر شب، 3 غزل بشنویم. یه موزیک هم بنده بعنوان اشانتیون تقدیمتون می‌کنم، شب خوبی داشته باشییید. ^____________^
شب اول، با صدای @حُسام
غزل 1
اول دفتر به نام ایزد دانا
صانع پروردگار حی توانا
اکبر و اعظم، خدای عالم و آدم
صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
از در بخشندگی و بنده‌نوازی
مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا
قسمت خود می‌خورند، مُنعِم و درویش
روزی خود می‌برند پشّه و عَنقا
حاجت موری به علم غیب بداند
در بُنِ چاهی به زیر صخرهٔ صَمّا
جانور از نطفه می‌کند، شکر از نی
برگِ تر از چوب خشک و چشمه ز خارا
شربت نوش آفرید از مگسِ نَحْل
نَخلِ تناور کند ز دانهٔ خرما
از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق
از همه عالم نهان و بر همه پیدا
پرتو نور سُرادِقات جَلالش
از عظمت، ماورای فکرت دانا
خود نه زبان در دهان عارف مدهوش
حمد و ثنا می‌کند، که موی بر اعضا
هر که نداند سپاس نعمت امروز
حیف خورد بر نصیب رحمت فردا
بار خدایا مُهَیْمِنی و مُدَبِّر
وز همه عیبی مقدّسی و مُبَرّا
ما نتوانیم شکر و حمد تو گفتن
با همه کَرّوبیان عالم بالا
سعدی از آن جا که فهم اوست سخن گفت
ور نه کمال تو، وَهْم کی رسد آن جا؟
غزل 2
ای نفسِ خرّمِ بادِ صبا
از برِ یار آمده‌ای، مرحبا!
قافلهٔ شب! چه شنیدی ز صبح؟
مرغِ سلیمان! چه خبر از سبا؟
بر سرِ خشم است هنوز آن حریف؟
یا سخنی می‌رود اندر رضا؟
از درِ صلح آمده‌ای یا خلاف؟
با قدمِ خوف رَوم یا رَجا؟
بارِ دگر گر به سرِ کویِ دوست
بگذری ای پیکِ نسیمِ صبا
گو رمقی بیش نمانْد از ضعیف
چند کُنَد صورتِ بی‌جان بقا؟
آن همه دلداری و پیمان و عهد
نیک نکردی که نکردی وفا

لیکن اگر دورِ وصالی بوَد
صلح فراموش کند ماجرا
تا به گریبان نرسد دستِ مرگ
دست ز دامن نکنیمت رها
دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا

خستگی اندر طلبت راحت است
درد کشیدن به امیدِ دوا
سر نتوانم که برآرم چو چنگ
ور چو دفم پوست بدرّد قَفا
هر سَحر از عشق تو دم می‌زنم
روزِ دگر می‌شنوم بر ملا
قصهٔ دردم همه عالَم گرفت
در که نگیرد سخن آشنا؟
گر برسد نالهٔ سعدی به کوه
از جگر سنگ برآید صدا
غزل 3
روی تو خوش می‌نماید آینهٔ ما
کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا
چون می روشن در آبگینهٔ صافی
خویِ جمیل از جمالِ روی تو پیدا
هر که دمی با تو بود یا قدمی رفت
از تو نباشد به هیچ روی شکیبا
صیدِ بیابان سر از کمند بپیچد
ما همه پیچیده در کمند تو عمدا
طایرِ مسکین که مهر بست به جایی
گر بِکُشندش، نمی‌رود به دگر جا
غیرتم آید شکایت از تو به هر کس
درد اَحِبّا نمی‌برم به اطبّا

برخیِ جانت شوم که شمع افق را
پیش بمیرد چراغدانِ ثریا
گر تو شکرخنده آستین نفشانی
هر مگسی طوطیی شوند شکرخا
لعبت شیرین اگر تُرُش ننشیند
مدعیانش طمع کنند به حلوا
مردِ تماشای باغِ حسن تو سعدیست
دستْ فرومایگان برند به یغما

Nimrodel - Camel
 
شب دوم با صدای @Gerrard 2

غزل ۴
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمی شود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را
شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمی داری
نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را
غزل ۵
شب فراق نخواهم دَواج دیبا را
که شب دراز بُوَد خوابگاه، تنها را
ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند
که احتمال نماندست ناشکیبا را
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
چنین جوان که تویی بُرقعی فروآویز
و گر نه دل برود پیر پای برجا را
تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو
بِبُرد قیمت سرو بلندبالا را
دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم
که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را
دو چشم باز نهاده نشسته‌ام همه شب
چو فَرْقَدَین و نگه می‌کنم ثریا را
شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز
نظر به روی تو کوریِّ چشم اعدا را
من از تو پیش که نالم؟ که در شریعت عشق
مُعاف دوست بدارند قتل عمدا را
تو همچنان دل شهری به غمزه‌ای ببری
که بندگان بنی سعد خوان یغما را
در این روش که تویی بر هزار چون سعدی
جفا و جور توانی ولی مکن یارا
غزل ۶
پیش ما رسمِ شکستن نبود عهد وفا را
الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد
سست‌عهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مُخَیَّر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم
تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را
خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید
دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را
باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن
تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را
از سر زلف عروسان چمن دست بدارد
به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را
سر انگشت تَحَیُّر بگزد عقل به دندان
چون تأمل کند این صورت انگشت‌نما را
آرزو می‌کندم شمع‌صفت پیش وجودت
که سراپای بسوزند من بی سر و پا را
چشم کوته‌نظران بر ورق صورت خوبان
خط همی بیند و عارف قلم صنع خدا را
همه را دیده به رویت نگران‌ست ولیکن
خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را
مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند
به سر تربت سعدی بطلب مهرْگیا را
هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را
قُل لِصاحٍ تَرَکَ النّاسَ مِن الوَجْدِ سُکاریٰ

شب فراق - همایون شجریان
شب زیبایی داشته باشید. :‌]
 
درود بر دوستان ادب‌دوست
شب سوم با صدای این‌جانب

غزل ۷
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را

باری به چشم احسان در حال ما نظر کن

کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت

حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را

من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم

کآسایشی نباشد بی دوستان بقا را

چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد

آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را

حال نیازمندی در وصف می‌نیاید

آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را

بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت

دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را

یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت

چندان که باز بیند دیدار آشنا را

نه ملک پادشا را در چشم خوب‌رویان

وقعی‌ست ای برادر نه زهد پارسا را

ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی

تا مدعی نماندی مجنونِ مبتلا را

سعدی قلم به سختی رفته‌ست و نیک‌بختی

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را
غزل ۸
ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را

اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را

من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این

روز فراق دوستان شب‌خوش بگفتم خواب را

هر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذرد

چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را

من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن

گر وی به تیرم می‌زند اِستاده‌ام نُشّاب را

مقدار یار هم‌نفس چون من نداند هیچ‌کس

ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را

وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدم

اکنون همان پنداشتم دریای بی‌پایاب را

امروز حالا غرقه‌ام تا با کناری اوفتم

آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را

گر بی‌وفایی کردمی یَرغو به قاآن بردمی

کآن کافر اعدا می‌کشد وین سنگدل احباب را

فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او

آواز مطرب در سرا زحمت بُوَد بواب را

«سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو»

ای بی‌بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را
غزل ۹
گر ماه من برافکند از رخ نقاب را

برقع فروهلد به جمال آفتاب را

گویی دو چشم جادوی عابدفریب او

بر چشم من به سحر ببستند خواب را

اول نظر ز دست برفتم عنان عقل

وان را که عقل رفت چه داند صواب را

گفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشق

بی‌حاصل است خوردن مستسقی آب را

دعوی درست نیست گر از دست نازنین

چون شربت شکر نخوری زهر ناب را

عشق آدمیت است گر این ذوق در تو نیست

همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را

آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز

تا پادشه خراج نخواهد خراب را

قوم از شراب مست و ز منظور بی‌نصیب

من مست از او چنان که نخواهم شراب را

سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق

تیر نظر بیفکند افراسیاب را
قلاب - همایون شجریان
 
درود،
شب چهارم غزل‌خوانی سعدی با صدای من.
غزل ۱۰
با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را

جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را

من که با مویی به قوّت برنیایم ای عجب

با یکی افتاده‌ام کو بُگسلد زنجیر را

چون کمان در بازو آرد سروقدِ سیم‌تن

آرزویم می‌کند کآماج باشم تیر را

می‌رود تا در کمند افتد به پای خویشتن

گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را

کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرین‌تر سخن

شِکَّر از پستانِ مادر خورده‌ای یا شیر را

روزِ بازارِ جوانی پنج روزی بیش نیست

نقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را

ای که گفتی دیده از دیدارِ بُت‌رویان بدوز

هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را

زهد پیدا، کفر پنهان، بود چندین روزگار

پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را

سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی

همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را

غزل ۱۱
وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را

ساقی بیار آن جام می، مطرب بزن آن ساز را

امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشن است

آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را

دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد

باری حریفی جو که او مستور دارد راز را

روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی

بنگر که لذت چون بود! محبوب خوش‌آواز را

چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند

یا رب که داده‌ست این کمان آن ترک تیرانداز را !؟

شور غم عشقش چنین حیف است پنهان داشتن

در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را

شیرازْ پرغوغا شده‌ست از فتنه‌ی چشم خوشت

ترسم که آشوبِ خوشت برهم زند شیراز را

من مرغکی پربسته‌ام زان در قفس بنشسته‌ام

گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را

سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده‌ام

مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را

غزل ۱۲
دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

شب همه شب انتظار صبح‌رویی می‌رود

کان صباحت نیست این صبح جهان‌افروز را

وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او

تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را

گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم

جان سپر کردند مردانْ ناوکِ دلدوز را

کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست

بر زمستان صبر باید طالب نوروز را

عاقلان خوشه‌چین از سر لیلی غافلند

این کرامت نیست جز مجنون خرمن‌سوز را

عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست

کان نباشد زاهدان مال و جاه‌اندوز را

دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم

ریسمان در پای حاجت نیست دست‌آموز را

سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست

در میان این و آن فرصت شمار امروز را
پ.ن: بابت زن‌ستیزی سعدی در غزل ۱۲، معذرت می‌خوام. اگر دست خودم بود، نمی‌خوندم اون بیت رو🙏🏻

بی‌کلام کمانچه و سنتور
و شبتون بخیر!✨
 
شبتون خوش
گویا دیشب غزل‌های ۱۳ تا ۱۵ نخوندن.
من امشب غزل‌های ۱۶ تا ۱۸ رو تقدیمتون می‌کنم

غزل ۱۶
تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

شربتی تلخ‌تر از زهر فراقت باید
تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند
به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا

سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید
بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا

غزل ۱۷
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را

سرو بالای کمان‌ابرو اگر تیر زند
عاشق آن است که بر دیده نهد پیکان را

دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
سر من دار که در پای تو ریزم جان را

کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن
تا همه خلق ببینند نگارستان را

همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی
تا دگر عیب نگویند من حیران را

لیکن آن نقش که در روی تو من می‌بینم
همه را دیده نباشد که ببینند آن را

چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب
گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را

گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن
که محال است که حاصل کنم این درمان را

پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم
غایت جهل بود مشت زدن سندان را

سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را

سر بنه گر سر میدان ارادت داری
ناگزیر است که گویی بود این میدان را


غزل ۱۸
ساقی بده آن کوزه‌ی یاقوت روان را
یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را

اول پدر پیر خورد رطل دمادم
تا مدعیان هیچ نگویند جوان را

تا مست نباشی نبری بار غم یار
آری شتر مست کشد بار گران را

ای روی تو آرام دل خلق جهانی
بی روی تو شاید که نبینند جهان را

در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت
حسن تو ز تحسین تو بسته است زبان را

آنک عسل اندوخته دارد مگس نحل
شهد لب شیرین تو زنبور میان را

زین دست که دیدار تو دل می‌برد از دست
ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را

یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح
یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را

وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده
تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را

سعدی ز فراق تو نه آن رنج‌کشیده است
کز شادی وصل تو فرامش کند آن را

ور نیز جراحت به دوا باز هم آید
از جای جراحت نتوان برد نشان را


بیکلام تنبور
 
غزل سینزه تا پونزده خدمت شما ( البته یکی از اینا( اونی که از همه بدتر خوندم) جزو مواعظ سعدیه و مشخصا به اکراه خوندم :))، ولی چون امر فرمودن خوندم)
بابت تاخیر هم شرمنده ام

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را (اینو ترجیحا گوش ندید :)) )

وه که گر من باز بینم روی یار خویش را

امشب سبک‌تر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را
 
سلام
حیفه که روز بزرگداشت سعدی تاپیک بالا نباشه... :-"
غزل‌های ۱۹ تا ۲۱ فرستاده نشدن ولی من سه تا غزل بعدیش رو خونده بودم و به مناسبت این روز تقدیم‌تون می‌کنم. :D


غزل ۲۲
لاابالی چه کند دفتر دانایی را
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند
نتواند که کند عشق و شکیبایی را

دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را

عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست
یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را

همه دانند که من سبزه‌ی خط دارم دوست
نه چو دیگر حیوان سبزه‌ی صحرایی را

من همان روز دل و صبر به یغما دادم
که مقید شدم آن دلبر یغمایی را

سرو بگذار که قدی و قیامی دارد
گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را

گر برانی نرود ور برود باز آید
ناگزیر است مگس دکه حلوایی را

بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را


سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت
یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

غزل ۲۳
تفاوتی نکند قدر پادشایی را
که التفات کند کمترین گدایی را

به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد
که در به روی ببندند آشنایی را

مگر حلال نباشد که بندگان ملوک
ز خیل خانه برانند بی‌نوایی را

و گر تو جور کنی رای ما دگر نشود
هزار شکر بگوییم هر جفایی را

همه سلامت نفس آرزو کند مردم
خلاف من که به جان می‌خرم بلایی را

حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر
به سر نکوفته باشد در سرایی را


خیال در همه عالم برفت و بازآمد
که از حضور تو خوشتر ندید جایی را

سری به صحبت بیچارگان فرود آور
همین قدر که ببوسند خاک پایی را

قبای خوشتر از این در بدن تواند بود
بدن نیفتد از این خوبتر قبایی را

اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حسن
دگر نبینی در پارس پارسایی را

منه به جان تو بار فراق بر دل ریش
که پشه‌ای نبرد سنگ آسیایی را

دگر به دست نیاید چو من وفاداری
که ترک می‌ندهم عهد بی‌وفایی را

دعای سعدی اگر بشنوی زیان نکنی
که یحتمل که اجابت بود دعایی را

غزل ۲۴
من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را
وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را

روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن
مشک غمازست نتواند نهفتن بوی را

ای موافق صورت و معنی که تا چشم من است
از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را

گر به سر می‌گردم از بیچارگی عیبم مکن
چون تو چوگان می‌زنی جرمی نباشد گوی را

هر که را وقتی دمی بودست و دردی سوخته‌ست
دوست دارد ناله مستان و هایاهوی را

ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق
کنج خلوت پارسایان سلامت جوی را

بوستان را هیچ دیگر در نمی‌باید به حسن
بلکه سروی چون تو می‌باید کنار جوی را

ای گل خوش بوی اگر صد قرن بازآید بهار
مثل من دیگر نبینی بلبل خوشگوی را


سعدیا گر بوسه بر دستش نمی‌یاری نهاد
چاره آن دانم که در پایش بمالی روی را


تکنوازان شماره ۳۰۱ - دشتی
 
غزل ۲۵
رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما
رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما
فرمای خدمتی که برآید ز دست ما
برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک
هر جا که هست بی‌تو نباشد نشست ما
با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی
ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما؟
جرمی نکرده‌ام که عقوبت کند ولیک
مردم به شرع می‌نکشد ترک مست ما
شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد
باشد که توبه‌ای بکند بت‌پرست ما
سعدی نگفتمت که به سرو بلند او
مشکل توان رسید به بالای پست ما
غزل ۲۶
وقتی دل سودایی، می‌رفت به بستان‌ها
وقتی دل سودایی، می‌رفت به بستان‌ها
بی‌خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان‌ها
گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم، از یاد برفت آن‌ها
ای مهر تو در دل‌ها، وی مهر تو بر لب‌ها
وی شور تو در سرها، وی سِر تو در جان‌ها
تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمان‌ها
تا خار غم عشقت، آویخته در دامن
کوته‌نظری باشد، رفتن به گلستان‌ها
آن را که چنین دردی، از پای دراندازد
باید که فروشوید، دست از همه درمان‌ها
گر در طلبت رنجی، ما را برسد شاید
چون عشق حرم باشد، سهل است بیابان‌ها
هر تیر که در کیش است، گر بر دلِ ریش آید
ما نیز یکی باشیم، از جملهٔ قربان‌ها
هر کاو نظری دارد، با یار کمان‌ابرو
باید که سپر باشد، پیش همه پیکان‌ها
گویند «مگو سعدی! چندین سخن از عشقش»
می‌گویم و بعد از من، گویند به دوران‌ها
غزل ۲۷
غافلند از زندگی مستان خواب
غافلند از زندگی مستان خواب
زندگانی چیست مستی از شراب
تا نپنداری شرابی گفتمت
خانه آبادان و عقل از وی خراب
از شراب شوق جانان مست شو
کانچه عقلت می‌برد شرست و آب
قرب خواهی گردن از طاعت مپیچ
جامگی خواهی سر از خدمت متاب
خفته در وادی و رفته کاروان
ترسمش منزل نبیند جز به خواب
تا نپاشی تخم طاعت، دخل عیش
برنگیری، رنج بین و گنج یاب
چشمهٔ حیوان به تاریکی درست
لؤلؤ اندر بحر و گنج اندر خراب
هر که دایم حلقه بر سندان زند
ناگهش روزی بباشد فتح باب
رفت باید تا به کام دل رسند
شب نشستن تا برآید آفتاب
سعدیا گر مزد خواهی بی‌عمل
تشنه خسبد کاروانی در سراب


شب‌تون به‌خیر🤍💫
پوزش بابت تأخیر، ناخواسته بود.
لینک‌ها رو قبل از مهلت حذف، با لینک‌های دائمی جا به جا خواهم کرد.🌸
 
سلام به همگی شب دهم 🍃

غزل ۲۸
اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب
هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب
که را مجال نظر بر جمال میمونت
بدین صفت که تو دل می‌بری ورای حجاب
درون ما ز تو یک دم نمی‌شود خالی
کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب
به موی تافته پای دلم فروبستی
چو موی تافتی ای نیکبخت روی متاب
تو را حکایت ما مختصر به گوش آید
که حال تشنه نمی‌دانی ای گل سیراب
اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب
دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهل است
که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب
کجایی ای که تعنت کنی و طعنه زنی
تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب
اسیر بند بلا را چه جای سرزنش است
گرت معاونتی دست می‌دهد دریاب
اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست
همی‌کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب
تو باز دعوی پرهیز می‌کنی سعدی
که دل به کس ندهم کل مدع کذاب

غزل ۲۹
ما را همه شب نمی‌برد خواب
ای خفته ی روزگار دریاب
در بادیه تشنگان بمردند
وز حله به کوفه می‌رود آب
ای سخت کمان سست پیمان
این بود وفای عهد اصحاب
خار است به زیر پهلوانم
بی روی تو خوابگاه سنجاب
ای دیده ی عاشقان به رویت
چون روی مجاوران به محراب
من تن به قضای عشق دادم
پیرانه سر آمدم به کتاب
زهر از کف دست نازنینان
در حلق چنان رود که جلاب
دیوانه ی کوی خوب رویان
دردش نکند جفای بواب
سعدی نتوان به هیچ کشتن
الا به فراق روی احباب

غزل ۳۰
ماهرویا! روی خوب از من متاب
بی خطا کشتن چه می‌بینی صواب
دوش در خوابم در آغوش آمدی
وین نپندارم که بینم جز به خواب
از درون سوزناک و چشم تر
نیمه‌ای در آتشم نیمی در آب
هر که بازآید ز در پندارم اوست
تشنه مسکین آب پندارد سراب
ناوکش را جان درویشان هدف
ناخنش را خون مسکینان خضاب
او سخن می‌گوید و دل می‌برد
و او نمک می‌ریزد و مردم کباب
حیف باشد بر چنان تن پیرهن
ظلم باشد بر چنان صورت نقاب
خوی به دامان از بناگوشش بگیر
تا بگیرد جامه‌ات بوی گلاب
فتنه باشد شاهدی شمعی به دست
سرگران خواب و سرمست از شراب
بامدادی تا به شب رویت مپوش
تا بپوشانی جمال آفتاب
سعدیا گر در برش خواهی چو چنگ
گوشمالت خورد باید چون رباب

به جای آهنگ یه متن کوچولو هدیه‌ی من برای شما: "بهتر نیست قلب‌تان شکسته شود تا اینکه پژمرده شود؟ قبل از اینکه قلب آدم شکسته شود، میتواند احساس فوق العاده خوبی داشته باشد که به رنجش می‌ارزد."
 
سلام شب بخیر
امشب غزل های ۴۶ تا ۴۹ رو با صدای اینجانب خواهید‌ شنید.

غزل ۴۶
دیر آمدی ای نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست



بر آتش عشقت آب تدبیر

چندان که زدیم بازننشست



از روی تو سر نمی‌توان تافت

وز روی تو در نمی‌توان بست



از پیش تو راه رفتنم نیست

چون ماهی اوفتاده در شست



سودای لب شکردهانان

بس توبه ی صالحان که بشکست



ای سرو بلند بوستانی

در پیش درخت قامتت پست



بیچاره کسی که از تو ببرید

آسوده تنی که با تو پیوست



چشمت به کرشمه خون من ریخت

وز قتل خطا چه غم خورد مست



سعدی ز کمند خوبرویان

تا جان داری نمی‌توان جست



ور سر ننهی در آستانش

دیگر چه کنی دری دگر هست؟
غزل ۴۷
نشاید گفتن آنکس را دلی هست
که ندهد بر چنین صورت دل از دست

نه منظوری که با او می‌توان گفت
نه خصمی کز کمندش می‌توان رست

به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز
که هشیاران نیاویزند با مست

سرانگشتان مخضوبش نبینی
که دست صبر برپیچید و بشکست

نه آزاد از سرش بر‌ می‌توان خاست
نه با او می‌توان آسوده بنشست

اگر دودی رود بی‌آتشی نیست
و گر خونی بیاید کشته‌ای هست

خیالش در نظر، چون آیدم خواب؟
نشاید در به روی دوستان بست

نشاید خرمن بیچارگان سوخت
نمی‌باید دل درماندگان خست

به آخر دوستی نتوان بریدن
به اول خود نمی‌بایست پیوست

دلی از دست بیرون رفته سعدی
نیاید باز تیر رفته از شست
غزل ۴۹
اگر مراد تو ای دوست بی‌مرادی ماست
مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست

اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش
خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست

میان عیب و هنر پیش دوستان کریم
تفاوتی نکند چون نظر به عین رضا‌ست

عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد
خلل‌پذیر نباشد ارادتی که مراست

مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن
که هر چه دوست پسندد به جای دوست روا‌ست

اگر عداوت و جنگ است در میان عرب
میان لیلی و مجنون محبت است و صفا‌ست

هزار دشمنی افتد به قول بدگویان
میان عاشق و معشوق دوستی برجاست

غلام قامت آن لعبت قبا‌پوشم
که در محبت رویش هزار جامه قباست

نمی‌توانم بی‌ او نشست یک ساعت
چرا که از سر جان بر نمی‌توانم خاست

جمال در نظر و شوق همچنان باقی
گدا اگر همه عالم بدو دهند گدا‌ست

مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست
و گر کنند ملامت نه بر من تنها‌ست

هر آدمی که چنین شخص دل‌ستان بیند
ضرورت است که گوید به سرو ماند راست

به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد
خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست

خوش است با غم هجران دوست سعدی را
که گرچه رنج به جان می‌رسد امید دوا‌ست

بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوش است که امید رحمت فردا‌ست

زندان عشق-شعر از سعدی - همایون شجریان
 
سلام مجدد شب بخیر
امشب هم غزل های ۴۹ تا ۵۱ رو باز با صدای من خواهید شنید
امیدوارم لذت ببرین
غزل ۴۹
خوش می‌رود این پسر که برخاست
سرویست چنین که می‌رود راست

ابروش کمان قتل عاشق
گیسوش کمند عقل داناست

بالای چنین اگر در اسلام
گویند که هست زیر و بالاست

ای آتش خرمن عزیزان
بنشین که هزار فتنه برخاست

بی جرم بکش که بنده مملوک
بی شرع ببر که خانه یغماست

دردت بکشم که درد داروست
خارت بخورم که خار خرماست

انگشت نمای خلق بودن
زشت است ولیک با تو زیباست

باید که سلامت تو باشد
سهل است ملامتی که بر ماست

جان در قدم تو ریخت سعدی
وین منزلت از خدای می‌خواست

خواهی که دگر حیات یابد
یک بار بگو که کشتهٔ ماست

غزل ۵۰
دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
از خانه برون آمد و بازار بیاراست

در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین
در وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست

صبر و دل و دین می‌رود و طاقت و آرام
از زخم پدید است که بازوش تواناست

از بهر خدا روی مپوش از زن و از مرد
تا صنع خدا می‌نگرند از چپ و از راست

چشمی که تو را بیند و در قدرت بی چون
مدهوش نماند نتوان گفت که بیناست

دنیا به چه کار آید و فردوس چه باشد
از بارخدا به ز تو حاجت نتوان خواست

فریاد من از دست غمت عیب نباشد
کاین درد نپندارم از آن من تنهاست

با جور و جفای تو نسازیم چه سازیم
چون زَهره و یارا نبود چاره مداراست

از روی شما صبر نه صبر است که زهر است
وز دست شما زهر نه زهر است که حلواست

آن کام و دهان و لب و دندان که تو داری
عیش است ولی تا ز برای که مهیاست

گر خون من و جمله عالم تو بریزی
اقرار بیاریم که جرم از طرف ماست

تسلیم تو سعدی نتواند که نباشد
گر سر بنهد ور ننهد دست تو بالاست

غزل ۵۱
سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونهٔ زردش دلیل ناله زارش گواست

مایهٔ پرهیزگار قوت صبر است و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشدهٔ پای بند گردن جان در کمند
زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

اینم از حسن ختام
آواز گناه عشق، شعر از سعدی. همایون شجریان
 
سلام دوستان من قرار بود دیشب غزل بفرستم اما متاسفانه یادم رفت. در نتیجه غزل ۵۲ تا ۵۴ رو با تاخیر از من پذیرا باشید❤️

غزل ۵۲
سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ

دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان

گونهٔ زردش دلیل ناله زارش گواست

مایهٔ پرهیزگار قوت صبر است و عقل

عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشدهٔ پایبند گردن جان در کمند

زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول

هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام

کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست

گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

غزل ۵۳
صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست

چارهٔ عشق احتمال شرط محبت وفاست

مالک رد و قبول هر چه کند پادشاست

گر بزند حاکم است ور بنوازد رواست

گر چه بخواند هنوز دست جزع بر دعاست

ور چه براند هنوز روی امید از قفاست

برق یمانی بجست باد بهاری بخاست

طاقت مجنون برفت خیمهٔ لیلی کجاست؟

غفلت از ایام عشق پیش محقق خطاست

اول صبح است خیز کآخر دنیا فناست

صحبت یار عزیز حاصل دور بقاست

یک دمه دیدار دوست هر دو جهانش بهاست

درد دل دوستان گر تو پسندی رواست

هر چه مراد شماست غایت مقصود ماست

بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست

گر تو قدم می‌نهی تا بنهم چشم راست

از در خویشم مران کاین نه طریق وفاست

در همه شهری غریب در همه ملکی گداست

با همه جرمم امید با همه خوفم رجاست

گر دِرَم ما مس است لطف شما کیمیاست

سعدی اگر عاشقی میل وصالت چراست؟

هر که دل دوست جست مصلحت خود نخواست

غزل ۵۴
خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست

من در این جایْ همین صورت بی‌جانم و بس

دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست

تنم اینجاست سَقیم و دلم آنجاست مُقیم

فلک اینجاست ولی کوکب سیار آنجاست

آخر ای باد صبا بویی اگر می‌آری

سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست

درد دل پیش که گویم؟ غم دل با که خورم؟

روم آنجا که مرا مَحرم اسرار آنجاست

نکند میلْ دل من به تماشای چمن

که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست

سعدی این منزل ویران چه کنی؟ جای تو نیست

رخت بربند که منزلگه احرار آنجاست
 
Back
بالا