- تاپیک رو میزنم که توی عمل انجام شده بذارم خودم رو چون خیلی وقته بهش فکر میکنم.
چون هنوز اولهای راهمه، دوست دارم اون طور که خودم دلم میخواد، با کلیات تاریخ هنر آشنا بشم. راستش احتمالا این دانشه قرار هم نیست توی پلن اپلای کمکی بهم بکنه ولی احتمالا دو سه سال دیگه خوشحالتر باشم از این که این کار رو انجام دادم؟
قضیه از این قراره که من هر روز باید بخشهایی از کتابهای تاریخ هنر (جامع) منتخبم رو بخونم و سعی کنم هر چند روز، یک مطلب در مورد اون دورهی تاریخی آماده کنم.
از اول اول قراره شروع کنم برای همین شاید فعلا حوصله سر بر باشه؟ باحالهها ولی نمیدونم.
فکر کنم اگه سراغ مطالب تخصصیتر نرم بهتر باشه ولی اگه جایی چیزی نظرم رو جلب کرد میرم سراغ اونها هم.
فعلا منابعی که مد نظرم هست اینهاست و احتمالا نقل قولهای زیادی داشته باشم که ارجاع همهشون رو حتما میارم:
۱. تاریخ هنر - ارنست گامبریچ (منبع مقدماتیتر)
۲. تاریخ هنر - مریلین استاکستد (منبع تکمیلی)
۳. هنر در گذر زمان - هلن گاردنر (منبع تکمیلی)
تاریخ هنر زیادی تصویر محوره و بدون اینترنت اصلا معنی نداره انگار. سعی میکنم از فایلهایی که از git.ir پیدا میکنم، عکس بذارم فعلا و در بدترین حالت از خود کتابهای فیزیکی عکس بگیرم ولی خب بعدا (اگه در کار بود) عکسها رو آپدیت میکنم.
همین فعلا. قبل از این که در مورد دورهی پیش از تاریخ چیزی بنویسم، احتمالا باید یه مقدمه هم بیارم. همین دیگه واقعا.
- کل این پلن خیلی عجیب به نظر میاد اگه نگم احمقانه. تا هر جا شد انجامش میدم ولی. You know.
شروع کتابهای تاریخ هنر، معمولاً بحث عمیق شدن توی خود «هنر» رو هم همراه با خودش داره؛ این که هنر چیه و هنرمند کیه و چه قید و بندهایی این وسط وجود داره. رویدادهای تاریخی، معمولاً اتفاق میافتن و تموم میشن؛ اما هنر وقتی که به واسطۀ هر چیز به وجود میاد، اثری ماناتر از خود رویداد رو بر جا میذاره و حتی با گذر از زمانۀ خودش، توی حال و آینده به حیات خودش ادامه میده. «تاریخ»، خودش مطالعۀ سیر تغییرات چیزهاست و «تاریخ هنر» میاد و این تغییرات رو توی زمانهای مختلف به ما نشون میده. خود همین میتونه بحث رو سر مطلق نبودن هنر باز کنه. این که تاریخ هنر، سیر چیزی به اسم پیشرفت هنر یا حتی پسرفت هنر و نزدیک شدنش یا دور شدنش به یه مفهوم والا و مشخص نیست. تاریخ هنر به ما نشون میده اون چیزی که ما الان بهش میگیم هنر، چه صورتهای خاصی توی دورههای مختلف داشته و به چیزهایی توی دورههای مختلف میشه این مفهوم رو اطلاق کرد. مسئله اینه که خیلی وقتها هنر اصلاً به این معنی خودش وجود نداشته و چیزی که ما توی تاریخ هنر مطالعه میکنیم، میتونسته نوعی از مراسم و آیینهای خاص باشه یا این که حتی تحت برچسب «صنعت» بهش نگاه بشه؛ زمانهای زیادی توی تاریخ بوده که هنرمندها، صنعتگرهای جامعه بودند. خیلی از مجسمههایی که ما بهشون با تحیر نگاه میکنیم و دنبال بعد زیباییشناسانۀ مد نظر خودمون توی اونها میگردیم، در نهایت یه سفارش از پادشاه بودن که مجسمهساز ماهر شهر، اون رو به اجرا در آورده و مصادیقی که توی اون مجسمه هست، همه به فرهنگ رایج اون جامعۀ خاص بر میگرده و توی اون بستر خاص از تاریخ، جا میافته. گامبریچ (گ. ۱) مقدمۀ کتابش رو با این شروع میکنه که «در واقع چیزی به عنوان هنر مطلق وجود ندارد، فقط هنرمندان وجود دارند.» و اشارۀ کوچیکی هم میکنه به وقتی که خود کلمۀ هنر تبدیل به بت میشه: به یکی میگی کارش خوبه ولی «هنر» نیست و بهش بر میخوره.
سر زیبایی و هنر، خیلی خیلی بحث هست (حتی خود زیبایی هم جای بحث داره که قبل از این که بریم دنبال این که اثر چطور زیباتر میشه، به این فکر کنیم که اصلاً چرا زیبایی؟). بعضی از فرضها در مورد زیبا بودن یک اثر، همون اول قابل چشمپوشی هستن؛ مثلا این که «زیبایی یک اثر هنری، به موضوعیه که انتخاب میکنه.». خیلی راحت میتونیم مثالهایی بیاریم توی ذهنمون که این رو رد کنه اما این هم هست که ما روی چه حساب این رو رد میکنیم، یعنی همون قدر که میشه به توجه به «موضوع» ایراد وارد کرد، به چیزهای دیگه هم میشه ایراد وارد کرد. فرآیند یادگیری هنر توسط یک نفر ممکنه باعث شکل گرفتن این ایده بشه که «مهارت خیلی تحسین برانگیزه» و اگه توش زیادهروی کنیم، میتونیم اثری که جزئیات دیوانهواری داره رو به این «چرت و پرت»های اکثر مدرنیستها ترجیح بدیم. مهارت عامل تاثیرگذاری هست و واقعاً «مهارت خیلی تحسین برانگیزه» اما فاکتوری نیست که بشه باهاش مهر رو بر زیبایی زد و رفت. توی کتاب گامبریچ (گ. ۱۰-۱۱) مثالی براش هست: کار آبرنگ آلبرشت دورر (شکل ۱) و طراحی رمبرانت (شکل ۲) که همزمان با این که جزئیات خیرهکننده توی نقاشی آلبرشت دورر رو میتونیم باعث ارزشمند شدنش بدونیم، نمیتونیم به این که رمبرانت تونسته با خطوط محدودتر فیل رو نشون داده، خرده بگیریم. حتی داوینچی هم که «شباهتهای محض» (ا. ۲۱) رو ایجاد میکنه، میگه نقاشی که فقط فرمهای خارجی طبیعت رو کپی میکنه، صرفا کار آیینه رو میکنه. به نظرش هنرمند باید فعالیتی خلاقانه انجام بده و زندگی درونی سوژه رو تحت کنترل داشته باشه. البته که جای پرسش برای همین «باید» هم وجود داره ولی مهم اینه که زاویه دید داوینچی به عنوان یه نقاش دقیق، میتونسته چنین چیزی باشه. تاریخ هنر میتونه زبانهایی که آثار مختلف توی دورههای مختلف تاریخی باهاشون صحبت میکنن رو به ما یاد بده یا حداقل ما رو باهاشون آشناتر کنه و این میتونه روی سلیقۀ ما تاثیرگذار باشه. البته که این هم اشتباه بزرگیه که به شکلی سطحی از دانش آکادمیک در مورد هنر بهره ببریم و دنبال کدها توی هر اثر باشیم تا تحسینش کنیم؛ مثل این که در حالی که به اطلاعات زیادمون از فلان آهنگساز کلاسیک میبالیم و اثری ازش رو متعصبانه برای هزارمین بار گوش میکنیم، با تاسف به کسی که هیپ هاپ گوش میده نگاه کنیم. صرف دونستن در مورد هنر، دلیلی بر وصل شدن به چیزی والا نیست، حتی اگه بعضی مکتبها بخوان این رو به ما القا کنن. در نهایت ترجیح اونها برای خودشون جور در میاومده و علایق رومانتیک همون اندازه برای طرفدارانش قابل هضم بودند که علایق کلاسیکتر.
طبیعتاً بازنمایی برای ما چیزی نیست که توی آثار نقاشی یا مجسمهسازی، قابل چشمپوشی باشه. منظرهای از هنرمندی هلندی یا مجسمهای از برنینی رو میبینیم و به نظرمون خیلی فاخر هم هست؛ چرا؟ اولین چیزی که توجه ما رو جلب میکنه این نیست که «جزئیات لعنتی!»؟ پس میتونیم به اثری از قرن ۲۰ نگاه کنیم و بگیم «اینها مهارتش رو نداشتند رفیق. چقدر بچگانه.» یا حتی خود نگارگری رو توی دورۀ صفوی با آثار غربیای که همون زمان تولید میشدند نگاه کنیم و حتی برای فرهنگ خودمون کمی تاسف بخوریم؟ مسئله اینه که آیا این بازنمایی دورتر از واقعیت صرفاً از ضعف هنرمند میاد؟ نه. آدمها چیزها رو مثل هم نگاه میکنند ولی دریافتشون چطور؟ دریافتها میتونه بسته به نیاز یا حتی دانش جمعی فرق کنه. جالبه که حتی هنرمند رنسانسی که دقت بازنمایی توی آثارش رو نمیشه انکار کرد، چقدر از قواعد ریاضی استفاده کرده و با اونها چطور تونسته اثرش رو به چیزی که نگاه میکرده نزدیک کنه و با این حال باز هم قواعد ریاضیاتی پرسپکتیو نتونستن تمام و کمال مسئلۀ بازنمایی رو براش حل کنند و مسئلۀ پرسپکتیو ریاضیاتی توی نقاشی هم تهش بر میگرده به ایجاد خطای دید و این که چطور توهم دیدن اون چیزی رو که میبینیم، ایجاد کنیم. یعنی انگار منتهایی برای این قضیه وجود نداره و با یک طیف طرفیم. حالا میتونیم به عمقنمایی توی یه مینیاتور ایرانی نگاه کنیم و ببینیم که چقدر چیزها قاعدهمندتره یا حتی میتونیم به شکلهایی بینهایت شبیه به هم توی نقاشیهای تمدن مصر نگاه کنیم و فکر کنیم «لابد شابلونی چیزی در کار بوده». این دو اثر از پیکاسو (گ. ۱۲-۱۳) نمونههای جالبی برای این بحث هستند؛ این که پیکاسو بسته به هدفی که داشته با وجود مهارتش، خودش رو از بازنمایی صرف دور کرده. توانایی پیکاسو توی این گراوور از مرغها و جوجهها (شکل ۳)، غیر قابل انکاره ولی توی طراحی ذغالیش از خروس (شکل ۴) میتونیم دور شدن عامدانهاش از واقعیت و تلاشش برای اغراق که پرخاش موضوعش رو نشون میده، ببینیم.
مسئلۀ «معنا» هم میتونه در مورد هنر مطرح بشه. خیلی وقتها ما یه کاریکاتور رو میبینیم که زیرکانه، مشکلی اجتماعی رو نقد کرده یا تصویری که میشه ازش برداشتهایی در مورد زندگی داشت. ولی خب نمیتونیم هم صرف القای «معنا» توی هنر رو به عنوان ارزش مطلق بدونیم. باز هم کسانی بودند که این روند رو پیش گرفتند که استدلالهای قابل توجهی هم برای خودشون دارند، ولی عاقلانه نیست که با این نگاه، منظرهای که سادهست و حتی چیز خاصی رو هم القا نمیکنه رو نقد کنیم. حتی تلقی «معنا» هم مثل هنر دستخوش تغییرات زیادی بوده و عاملی برای در نظر گرفتن هست اما باز هم نگاه خطرناک، نگاهیه که جامع نیست. میتونم مثالی رو بیارم که «معنا» رو مشخصتر نشون میده (ا. ۲۲). مجسمهای که از دیوید اسمیت (شکل ۳) میبینید، میتونه «هنر مصنوعی – Nonpresentiational» نامیده بشه؛ هنری که اون قدر انتزاعی هست که جهان طبیعی رو نشون نمیده. ما میتونیم در مورد چنین اثری هم به وجود «موضوع اصلی – Subject Matter» و هم «معنا» توجه کنیم. واضحه که توی این اثر، «موضوع اصلی» نداریم ولی «معنا»ست که برآیند هدف هنرمند و تفسیر مخاطب اثر هنرمنده. پس حتی «هنر مصنوعی» هم میتونه شامل معنا بشه و این معنا، در مورد یک اثر مشخص هم هیچ وقت نمیتونه چیزی واحد باشه، ولو این که معناهای برداشت شده توسط گروه خاصی، نزدیکی زیادی داشته باشه، باز هم عامل شخص مخاطبه که نقش بزرگی ایفا میکنه.
طرح خیلی مختصر این نقطههای مختلف برای نگاه به قضیۀ زیبایی، فقط برای گرمتر شدن ذهن خواننده برای ورود و شروع جدیتر تاپیک بود. تاریخ هنر قراره بعضی جزئیات متغیر در طول تاریخ رو زیر ذرهبین ببره و میشه دید که چقدر این جزئیات متغیرن و چقدر بهتره که قضاوت رو متناسب با بافتی که نیاز بهش هست، به کار برد. همین.