⭐️[از ۵] نویسنده: مصطفی مستور
خلاصهی کتاب: یونس دانشجوی دکتری علوماجتماعی است که بر پایاننامهای با محوریت" مرگ دکتر محسن پارسا" پژوهش میکند، فیزیکدانی که با پریدن از طبقهی بیست و چندم یک برج، دست به خودکشی زده است. در این بحبوحه، دوست دوران دبیرستان یونس، مهرداد، که در پِی دلسپردگی به دختری آمریکایی، به آمریکا مهاجرت کرده بود، به ایران بازمیگردد و در طی ملاقاتهایی که با یونس دارد، از اوضاع و احوال زندگی و ابتلای همسرش به سرطان روایت میکند. به دنبال این بحث، مهرداد پرسشهایی را درمورد وجود خدا با یونس مطرح میکند و یونس به دنبال پرسشهای هستیشناسانهی این ماجرا و پروندهی دکتر محسن پارسا، دچار بحران و آشوب درونی میشود و زندگی خصوصی او و رابطه با نامزدش نیز تحتالشعاع قرار میگیرد.
نظر من: من اسم این کتاب رو قبلترها شنیده بودم و دوست داشتم یه بار بخونمش. با توجه به تعریفاتی که ازش میشد، توقع یه شاهکار ادبی رو داشتم اما خیلی تو ذوقم خورد.
کتاب_ برای من به شخصه_ شبیه رمانهای فانتزی دوران نوجوانیم بود، شخصیتپردازی اصلاً خوب انجام نشده بود، وقایع داستان و پیرنگ، خیلی ساده بود؛ خیلی راحت بگم، نویسنده میخواسته به نتیجهی غایی مورد نظر خودش برسه و به شما اجازه نمیده خودتون به این نتیجه برسید، بلکه دست شما رو میگیره و دنبال خودش میکِشه تا شما حتماً و باید[!] به اون نتیجه برسید، برای همین فکر نکنید قراره در طول کتاب با استدلال به این نتیجه برسید که خدا وجود داره، بلکه نویسنده داره یه داستانی رو برای شما روایت میکنه و یهو داستان رو پایانبندی میکنه و میگه خب دیگه نتیجه گرفتیم خدا هست!
[انقد لَجم گرفته از این کتاب، یه قفسه به نام " نخواندنیها" توی طاقچه براش درست کردم، اختصاصی!]
برای من پیرنگ داستان، فکرنشده بود، شخصیتپردازیها خام بود و چنین مسئلهای جا داشت با دید استدلالی_تبیینیتری بررسی بشه.
شخصیتهای داستان به نظرم گاهاً بسیار اغراقشده و تیپسازی شده بودن، در واقع هرکدوم یک نمادی بودن و از اون نماد و سمبلی که براش ساخته شده بودن، بیرون نمیاومدن.
در کُل پیشنهاد نمیکنم.
چند جملهی جالب از این داستان: ●و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد تنهاست. و من از تنهایی میترسم
●اگه خداوندی وجود نداشته باشه مرگ پایان همه چیزه و در آن صورت زندگی کردن با فرض وجود خداوند که نتیجهاش دوری جستن از بسیاری لذتهاست با توجه به اینکه ما فقط یکبار زندگی میکنیم، واقعاً یک باخت بزرگه.
●او به جای کنترل بر عشق، مغلوب مفهومی شد که برای او تازگی داشت. او نه از معشوق، که از عشق به شدت شکست خورد.
پ.ن: کاری که من میکنم نقد نوشتن نیست، خلاصه و نظر شخصیمه، چون نقد واقعی دیگه انقد سوگیری نداره و برمبنای مکاتب جامعهشناسی و نمادشناسی و...انجام میشه، منم اهل این کارا نیستم.😔