گذشت.
زنبورم، پشه یا پرندهای، جهندهای دیگر. بی خبر از گذر زمان یا هوایی که از لابلای شاخک هایم میگذرد. حجم عظیمی از آب روی سرم میریزد. قطرهای دیگر، قطرهای دیگر و دیگر.
بمباران است و من، بیخبر از بی آگاهیام، شاکر از سبز شدن بیابانم، تا مرگی غریب الوقوع در خیسی و سرما.
راستی این، تنها یک مقدمه است.
گزارشی که اینجا نوشته میشود گزارش همیشگی من نیست. ساعت ۱۲:۱۲ دقیقه، مکان، صندلی همیشگی پنجشنبه و جمعه شب ۶ ماه گذشته. این گزارش از لحظه ای ایجاد شد که شبح مسافری که چند سال انتظارش را در ناامیدی، ترس و ناباوری میکشیدم از پنجره دیدم. طوفان در نهایت رسیده و بود و من، شش سال پوشیدن بارانی ام را طول داده بودم.
برای نگارنده پذیرش این امر که هنوز آمادگی اتفاقی که سال ها همچون مجانین آخرالزمانی انذارش را داده بود ندارد، لقمه ای بود که قورت دادنش به غایت دشوار مینمود. آری، بشر همچو هر حیوان دیگری، برده سرنوشت جمعی خویش است. اسب ها میتازند، ماده شیرها شکار میکنند، قوچ ها شاخ به شاخ میشوند و انسان، میجنگد. جنگاوری و دلاوری در نبرد همانقدر در ما نهادینه است که تاب آوری و بقا؛ در همین حال که برخی از ما در پستوها و ترک ها پنهان میشویم و همچون اجداد جونده خود به دنبال غیرخوراکی ترین خوراکی های ممکن برای زنده ماندن میگردیم، برخی از ما در صحنه نبرد میجنگند و با افتخار میمیرند، با آگاهی از آخرین لحظه از سرنوشت زندگی خویش، و بدون کوچکترین آگاهی از هر آنچه بعد از آن اتفاق خواهد افتاد. ما به راستی نتیجه یک اصلاح نژادی، یک ترکیب، یک پوزخند تاریخی طبیعت هستیم: ترکیب بازماندگان بزدل ترین انسان های تاریخ که بقا یافتند، با دلیرترین انسان ها، که با جاری کردن جوی خون دشمنان خود، بر انیوه کشته هایشان پیروزمندانه ایستادند.
تصور میکنم، آگاهی از این واقعیت، بر قضاوت ما از بی رحمانی که کشته ها را پشته میکنند، و بزدلانی که در برابر این دهشت بزرگ سکوت پیشه میکنند تا با خرده نانی زنده بمانند، تاثیرگذار خواهد بود.
آری. ما فرزندان حرامزاده همین حرامزادگانیم.
گذشت.
سوار سفینهام، اوج میگیرم و فرو میروم. کنارم ستارهای نوترونی، جهان را ارتعاش میدهد. بیحوصلهام. پرهای پرندهام را با مشت، میکشم و خودم را در صندلی محکم میکنم. غرولندی میکند -هرچند بیصدا- و از موج ها سواری میگیرد؛ میایستم و با شیطنت، رها میکند. احساسی بیمانند از سقوط و مرگ قریبالوقوع از کف پاها به ستون فقراتم نفوذ میکند.
بالهایم را میبندم.
به پشت خوابیدن به تجربهای دوردست تبدیل شده؛ فکرش را هم نمیکنم. تمام عمر برای پرواز کردن، دویدهام و اکنون خستگی تنها خواب از من میطلبد، شاید خواب آخر و شاید هم نه؛ تنها واقعیتی که با قاطعیت بیرحمانهاش ایستادگی ابروها روی صورت و سر روی شانههایم را فرو میریزد، این است که به پشت نمیتوانم بخوابم.
چشمهایم را میبندم.
آه، چه باشکوه لحظهایست ورود این سفینه!
چه فرخنده روزیست، لحظهی روشن شدن آسمان شب!
با بازوان گشوده به انتظار فرود این بمب ایستادهام. خودش را به آغوشم میکوبد؛ دیگر هیچ چیز در جهان اشتباه نیست.
هر انسان در زندگی خویش، سه نام دارد: اول نامی که در بدو تولد بدو اعطا میشود، دوم نامی که در طول زندگی او را بدان میشناسند؛ سومی نامیست که نه خود، نه دیگری آن را میشناسند، تا آن که در آستانهی طوفانی عظیم، بر وی عیان شود.
دستی به درازا میکشم. استخوانم از دست بیرون میرود و اکتشاف آغاز میکند: فرمان را گرفته، زبان به مکالمه میگشاید، با ببری که مرا حمل میکند و میغرد: این غربیلک یک کارخانهاست که پیام تولید میکند. پیام چپ، پیام راست. راست راست راست چپ، راست، مستقیم، چپ مستقیم چپ چپ چپ مستقیم. میزبان من، در مخیلهاش، مخچه مینامدش. میزبان من، میهمان من است؛ هرچند هنوز نه من نه او، نمیدانیم.
دست در لباست برده و به نرمی چرخت را گرفتهام، نه چون افسارت در دست داشته باشم، که چون تو من و من خود تو هستیم، افزونههایی بر یکدیگر. همانقدر بر من تو آگاهی که بر اسکلت بودنم من و میزبان بر میهمانی خویش. پس این قرار ما میشود: نه تو زندهای، نه من، نه من میمیرم، نه تو؛ تا هستیم هم گرامی بداریم، استخوانپنجه در غربیلک هم فرو بریم و مستانه غرش کنیم. این دار شاید فانی باشد، ما نه.