صداهایی که این روزها میشنویم زندگیهامون رو بیش از پیش مختل کردند، و اولویت ها رو دستخوش تغییرات بسیاری کردند.
این روز ها تموم خواهند شد اما وقتی این اتفاق بیافته قدر چه جزئیاتی رو در زندگی روزمرهی فلاکت بارمون بیشتر خواهیم دونست؟ و چه کارهایی رو شروع خواهیم کرد؟ آدم هابی هست که حذف کنیم؟
از خودم شروع میکنم. چیزی که بیش از همه دلتنگش هستم باشگاهه. در ستایش ظهر های شلوغ که وزنه پنج و هفت و نیم پیدا نمیشه.
و نوشتن. آه! نوشتن بی دغدغه در بین پتوی پف پفی و سرد شده.
و تلگرام. و چنل نازنینم. بیشتر مطلب خوب مینویسم و بیشتر مطلب خوب میخونم و بیشتر مطلب خوب نشر میدم. آناتروپی عزیزم. خیلی دلتنگم.
دلتنگ باشگاه،مکاامه های بی انتها و نامربوط به درس کلاس زبان،شلوغی و ترافیک شهر نزدیکای عید و حتی روزای عادی،وقتایی که با دوستام برای هزارمین بار میرفتیم پاتوقمون،یوتیوب و پینترست که هرچی درس کمتر میشه بیشتر جای خالیشو حس میکنم
وقتایی که با صدای انفجار از خواب نمیپریدم،لیگ ریاضی آخر اسفند که بعد دوسال تاخیر افتاد
دلتنگ آهنگای آنلاینم
دلتنگ هرروزه دیدن دوستام
دلتنگ آرامش قبل
قدر زندگی به نسبت عادیمو بیشتر میدونستم
و آهنگ simple things موقع نوشتن خیلی به ذهنم میاد:)
دلتنگ کلاس زبانی که حالا آنلاین شده ، عصر های روزای زوج که با بی حوصلگی می رفتم کلاس ، الان بیشتر از همیشه دلم براشون تنگ شده
از یکشنبه ها متنفر بودم چون مجبور بودم دو زنگ صدای ناهنجار دبیر شیمی ام رو تحمل کنم و حالا حاضرم هر روز یکشنبه باشه اما دوباره به مدرسه برگردم
دلم برای صبحونه های مدرسه تنگ شده ، یادمه وقتی آخرین بار برای صبحونه سمبوسه دادن بخاطر اینکه سس نبود کلی غر زدم ، و الان حاضرم بازم از اون سمبوسه های بدون سس بخورم اما کنار دوستام روی صندلی آخر حیاط بشینم
دلم برای پیشی نارنجی هم تنگ شده ، ای کاش اون روز بیشتر نازش می کردم
دلم برای صف های عادی نونوایی هم تنگ شده ، و صبح هایی که بدون فکر اینکه کجا رو زدن از خواب بیدار میشدم
امیدوارم همه چیز درست بشه:)
پیاده میرفتم تو شهر میچرخیدم،چمن میرفتم با بچه ها بیرون بودم
خیلی همه چی بهتر بود
یعنی میزان سختی ای که میکشیدم تفاوتی نمیکرد
ولی یه چیزایی بودن که این وسط چند دقیقه ای از دنیای پر هیاهویی همیشه توشم جدام میکرد
و بیشتر از همه واسه تیغ و کف ریش عزیزم دلم تنگ شده چون این همه ریش تو صورتم دارن اعصاب خورد کن میشن و کم مونده ریشامو با دست بکنم
بیشتر از هر چیزی دلتنگِ گالریگردی آخرِ هفتههام. گشتن بین اون همه رنگ و خلاقیت زندهم میکرد. نقّاشی اون بخشی از هنر بود که من تازه کشفش کرده بودم و میخواستم لیترالی غرق شم توش! جنگ یه وقفهی بسیار زشت گذاشت این وسط. کافهگردی و شبگردیهای کریمخان و مکالماتِ طولانی با رفیقام. همهش. دلتنگ همهشم و چارهای هم نیست.
برای هواپیما سواری، عرق خرما خوردن با علی، جوکهای مزخرفش، چیزکیک ژاپنیهای راشکیک، آشهای کلاژین، پیاده روی با علی، کلاسهای AH، غیبت کردن پشتسرِ دوستپسرِ روژ، اتوبوس دانشگاه از قدس تا امیرآباد، یوتیوب، گولیبازی با علی، میمهای اینستاگرامی، دهخدا و اجنبیهاش، لینکدین و اونایی که توش دنبال دوستدختر بودن، مرجان و وسط اتاق لباس عوض کردناش، دکترانوشه و جوکهاش و دسترسی راحت به منابع آنلاین، دلم تنگ شده.
اگر فرصت بشه به همهی اینها بر میگردم.
دلتنگ هیچی نیستم، چون دنیا قبل و بعد از جنگ واسم تفاوتی نکرده فقط دلخوشی های خوابگاه رو دلم میخواد که اونم تا تیر ماه دارم و بعدش همین روزای تکراری رو خواهم داشت فارغ از هرآنچه بعد یا حین جنگ بخواد اتفاق بیوفته....
بخت و اقبال رو نمیشه تغییر داد، همین الانم همه چیز آزاد بشه و ج. ا نباشه با ذهنیت خاورميانه ایی بودنت میخوای چیکار کنی؟!
با ذهنیت این آدما میخوای چیکار کنی؟!ده سال دیگه بیست سال دیگه سی سال دیگه.. چقدر باید بگذره تا این نسل از بین بره؟!...
ولی خب به قول نزار قبانی، تهیدستان را چه کسی به خاطر پنج دقیقه رویاپردازیِ نشستن بر تخت پادشاهی مواخذه میکند؟ فلذا...
دلتنگ دوستامم، قدم زدن های شبونه، کافه های اطراف خوابگاه، بچه های انجمن آصف و فیلم دیدن هامون....
دلتنگ دوستامم. زنگ نهارایی که دور هم مینشستیم و هرکی از یه چیز حرف میزد. زنگ نهارایی که محو و محوتر میشدن...
دلتنگ اتاقمم. تخته وایتبرد شلوغ و دیواره کمد پر از استیکر و فوتوکارت که هنوز یه عالمه جا داشت برای پر شدن. این ستی که نقشهاشو خودم چیدم و چوباشو خودمون بریدیم. میخوام استیکرای آرکینی که دیده بودم رو برم بخرم و دیواره کمدمو حتی شلوغتر کنم.
دلتنگ تئاترشهرم. استیکرای فراوونی که با سختگیری از بینشون انتخاب میکردم. دفعه بعدی که برم قول میدم بیشتر استیکر بخرم و کمتر سختگیری کنم.
دلتنگ پانسیون مدرسهام. دیدن ماه تو حیاط مدرسه، زیر چشمی دنبال دختر خوشگله گشتن، درس خوندن و درس خوندن و درس خوندن.
حس میکنم زمان زیادی رو از دست دادم. نه که از دست داده باشم صرفا فکر میکردم نمیتونم بیشتر زندگی کنم. وقتی برگردم تهران میخوام برم باشگاه. یه سر به اون کافه تازه تاسیس شده پایین خونمون بزنم. احتمالا دوباره تو ارکستر ثبتنام کنم.
زندگی خیلی خیلی بزرگتر از اون چیزی بود که تصورش میکردم و شاید زمان زیادی نداشته باشم پس میخوام همه کاری بکنم. هر کاری!
عجیبه ولی دلم برای چیزای زیادی تنگ نشده. فقط فکر میکنم وقتی جنگ تموم بشه و ببینم هنوز همچی همونطوریه که قبلش بود، یه مقدار غمگین میشم.
منظورم اینه که عجیب ترین اتفاقایی که میتونستن بیفتن افتادن، ولی بعدش دوباره هممون باید صبحا با آلارم گوشی بیدار بشیم، توی شهر بدو بدو کنیم و شب برگردیم خونه؟ نمیدونم.
دلم برای مدرسه تنگ نشده اصلا و ابدا و حتی برای ادماش.
فقط دلم واسه بیرون رفتنام با دوستام تنگ شده اون کافه گفت و گو همیشگی اینکه میخواستم با ف و ا چاباتای مرغ با سس پستو و پاستا پستو امتحان کنیم
و حالا دیگه نمیدونم بشه یا نه؟فقط دلم واسه بیرون رفتن با دوستام تنگ شده همین.
وگرنه مدرسه تا ابد منفور ترین مکان من میرسه و حتی به اینکه سال دیگه از اینجا میرم فکر میکنم آروم میشم واقعا
دلم برای چیزی تنگ نشده ولی اینکه شبها نمیتونم بیشتر از چند ساعت عمیق بخوابم و اکثرا بین خواب و بیداری ام، از حموم رفتن بیشتر از ۱۰ دقیقه میترسم و صدای حرکت ماشین ـ بستن در ـ آیفون خونه و زنگ خوردن تلفن حالمو بد میکنه تو ۲۰ و خورده ای روز واقعا فرسوده ام کرده.
صبح روزی که جنگ شد داشتم به این فکر میکردم که بعدا دلم برای شلوغی مترو و پیدا کردن بچهها توی مترو تنگ میشه جدا از اون خیلی خیلی دلتنگ دوستهامم. دلتنگ کادر حتی و اتاقم. تقریبا هیچ وسیلهای برنداشتم و داره خوش نمیگذره🙏🏻