راستش من زیاد در مورد فیلم ها نظرم رو نمینویسم چون پیدا کردن کاغذ سفید و نوشتن توی تاریکی واقعا کار سختیه (وی تازه توی این لحظه یادش افتاد توی اتاقی که هست چراغ خواب هستش

) دوست دارم یه روز (بعد از کنکور طبیعتا) یه دفتر بگیرم و توش خلاصه و نظرم رو در مورد فیلمها بنویسم.
فیلم واقعا عجیب و یهویی شروع شد. توی ۵ دقیقه اولش که دخترهی مودی رو دیدم یاد یکی از بچه های همینجا افتادم (البته که کلا چند دقیقه دوام داشت و بعدش سوییچ شد روی یکی دیگه) حس و حال و سرعت فیلم رو دوست داشتم. بازی دختره و جوری که رای به رای بودن رو نشون میداد واقعا قشنگ بود.
و وقتی روی دریاچه یخزده رفتن دیت :)...
یاد ملکه برفی عزیزم افتادم. مطمئنم اونم اینکارها رو میکرد و منم بهش میگفتم مراقب باش سرما میخوری.
(عکس ۱)
این سکانس ها (مخصوصا با پیشزمینه ملکه برفی) خیلی خیلی به من حس خوبی داد. البته اگه من بودم وقتی ازم پرسید کدوم ستاره ها رو میشناسی، میگفتم "من قشنگترین و تنها ستارهای که میشناسم تویی" و وقتی رسیدیم دم خونهاش بیدارش نمیکردم تا به صورت ناز خوابیدهاش نگاه کنم.
عجب تیتراژ ترسناکی. لطفا نگید که قراره با هم بهم بزنن (پیام تایپیست: میزنن، بدم میزنن

)
دقیقه ۲۴ فیلم... کابوس واقعیمه. کسی که دوستش داری جلوی تو از یکی دیگه لب بگیره؟ کیه که این کابوسش نباشه؟ و این موضوع که خیلی نزدیک به ولنتاین بود، من رو بیشتر از قبل یاد ملکه برفی انداخت. اگر چه شاید اگه هدیه رو میداد بیشتر حس سو استفاده شدن بهش دست میداد. که این حس خیلی بده. دیدم که میگم.
احتمالا اگه این خانومه ملکه برفی من بود، بهش میگفتم اگه موهات رو انقدر پشت سر هم رنگ کنی آسیب میبینن، ولی خیلی خوشگل میشی:)
شاید من یه "هاوارد" درون سرم دارم. وظیفهاش اینه هر شب یا چند شب یه بار خاطرات بدم رو پاک کنه. احتمالا برای همینه که هنوز وقتی فیلم میبینم دوست دارم تصور کنم اونم کنارمه.
(عکس ۲)
این دیالوگ بالا (و کلا این سکانس) خیلی به من حس یه جوری داد. مطمئن هستم یه روزی یارم اینو بهم میگه. و من؟ متاسفانه زیادی خشک و یبس و Narrow-minded هستم و مطمئنم این ویژگیم به کسی که عاشقانه میپرستمش آسیب میزنه. ولی نمیدونم چجوری باید روش کار کنم و درستش کنم. شاید تا ابد اون پدربزرگ پیر خرفت محافظهکار باشم که برای اینکه بچه هاش آسیب نبینند (که این همش بهونه اس برای اینکه میترسه ترکش کنن) اونا رو محدود میکنه و این باعث آزار اونا میشه. و من اصلا این رو نمیخوام.
این فیلم واقعا یه ترس کهنه رو توی من بیدار کرد. نکنه به کسایی که بیشتر از همه دوستشون دارم آسیب بزنم.
(عکس ۳)
دقیقه ۴۴. منم میخواممممممممم.
منم میخوام با بوس و بغل عشقم بیدار بشم. نه به خاطر کلاس با یه مرد میان سال سیبیلوی چاق یا با صدای بمب و جنگنده و موشک.
آدما باید با همدیگه به اشتراک بذارن جوئل، صمیمیت یعنی این❤️
نکنه من اون سینگلی باشم که بالای سر جسم نیمه مردهام یه کاپل عاشقانه با هم برقصن و یه Asshole مادرخراب عشق زندگیم رو ببره سفر؟
ساعت ۳:۵۴ دقیقه بامداده و فیلم تقریبا تموم شد. از بعد از آخرین نوشتهام، جوری محو فیلم شدم که نتونستم چیزی بنویسم. نمیتونم بگم چقدر فیلم رو دوست داشتم. چون انگار برای من بود!
منم بارها تلاش کردم فراموشش کنم؛ عکسها و ویسها و پیامها و ... اش رو پاک کردم. و در کنار اینها هزار بار به خودم گوشزد کردم که "نه آرمان تو اون رو از دست دادی"، "اون تو رو از قلبش بلاک کرده"، "اون حتی نمیخواد اسم تو توی یه متن کنارش بیاد. چه برسه به کارت عروسی!"، "نشنیدی اون چیا بهت گفت؟" و ...
اما با همه اینا، باز هم من دوستش دارم. فقط یک خنده اون کافیه که دوباره دیوانهوار بپرستمش. یه دیالوگ توی فیلم بود که میگفت چرا من عاشق کسی میشم که کوچیکترین توجهی به من میکنه؟ در واقع منم نسبت به اون همینم و با کوچیکترین محبت اون هر چیزی هم که شده باشه عاشقش میشم. جوری اثر میکنه که هزاران دکتر مثل هاوارد هم نمیتونن پاکش کنن و اگه بکنن دوباره از نو میسازمش.
الان که تقریبا صبح شده و چند دقیقه دیگه توی آسمون انقلاب نور رخ میده، امیدی توی قلبم زنده است. امیدی که بهم میگه برم پیشش و هر مشکلی داشت بگم Okay...
(عکس ۴)
پ.ن: کاش واقعا امشب کنارم بود و با هم فیلم رو میدیدیم و ازش میپرسیدم که آیا اون میرفت پیش دکتر و من رو فراموش میکرد یا دوست داشت حتی اگه من نباشم خاطره من رو نگه داره؟
لطفا دستخطم رو قضاوت نکنین

نصفه شب بود، سریع باید مینوشتم، تاریک تاریک بود و ذوق فیلم رو داشتم.
من خوشخطتر هستم.
(عکس برگه)