• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

تماشای گروهی | فیلم هجدهم: Eternal Sunshine of the Spotless Mind

Sinara

Wilᦔflꪮwꫀr
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
443
امتیاز
9,759
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
آبادان
سال فارغ التحصیلی
1402
رشته دانشگاه
هوشبری
5MwkWH9tYHv3mV9OdYTMR5qreIz-360x480.jpg


Eternal Sunshine of the Spotless Mind 2004
نام فارسی: درخشش ابدیِ یک ذهن پاک
ژانر: درام، عاشقانه، علمی-تخیلی
کارگردان: Michel Gondry
IMDb: امتیاز 8.3 / 10
روتن تومیتو: ۹۳٪
زمان: ۱۰۸ دقیقه
کشور سازنده: آمریکا
رده سنی: R
معرفی: درخشش ابدی یک ذهن پاک یا آفتاب ابدی ذهن بی آلایش، فیلمی درام عاشقانه علمی تخیلی که توسط میشل گوندری کارگردانی شده‌است. در این فیلم، مجموعه‌ای از ستارگان سینما مشتمل بر جیم کری، کیت وینسلت، کیرستن دانست، مارک روفالو، تام ویلکینسون، الیجا وود، جین آدامز و دیوید کراس نقش آفرینی کرده‌اند. «جول» که آدمی خجالتی و تا حدی ساده است، در یک مسافرت با دو نفر از دوستانش، با «کلمنتاین» که شخصی کم‌فکر و پرانرژی است بر میخورد. بعد از مدتی کلمنتاین دست به یک عمل پاک‌سازی حافظه از طریق شرکت لاکونا می‌زند. بعد از پاک‌سازی، وقتی جول او را می‌بیند و متوجه می‌شود که کلمنتاین او را از حافظه و خاطرات خود پاک کرده است، تصمیم می‌گیرد تا او نیز کلمنتاین را از خاطرات خود پاک کند. اما در میانه‌ی راه پاک‌سازی و در حالت یادآوری خاطرات، متوجه می‌شود که مایل به این کار نیست و سعی در منحرف‌کردن مسیر پاک‌سازی می‌کند…


لینک‌های دانلود (همراه با سافت‌ساب بدون حذفیات):
لینک دانلود مستقیم 480p BluRay
لینک دانلود مستقیم 720p BluRay
لینک دانلود مستقیم 1080p BluRay


• محدودیت زمانی واسه تماشای فیلم نداریم؛ ولی خب تو همین هفتهٔ آتی سعی کنید ببینیدش.
• اسپویل کاملاً آزاده. نقد، نظر و نکته‌ای داشت بنویسید.
• من خیلی از شات فیلم‌ها خوشم میاد؛ شما هم اگه شات قشنگی داشتید یا دیالوگی چشم‌تون رو گرفته بود یا موسیقی متن فیلم و و و، خوشحال می‌شیم ببینیم.
• نت قطعه ( :(() ولی اگه نقد خوبی پیدا کردین بفرستید. استقبال می‌کنیم.

💛
 
توجه: با خانواده نبینین یه صحنه‌ایش به mast*****tion اشاره میکنه
 
من یک تایمی حوالی پاییز پارسال، افتاده بودم تو فاز تماشای فیلمای رمانتیک معروف و هر روز صد دفعه سرچ گوگلم با جملۀ طلاییِ "The Best Romantic Movies Ever" پُر می‌شد. هر وب‌سایت و مجله و نشریه‌ای، لیست مخصوص خودش رو برای همچین سرچی داره و اتفاقاً تفاوت‌های زیادی هم با همدیگه دارن. اما سرِ چند تا فیلم خاص، این لیست‌ها همیشه مشترکن؛ یکیش دقیقاً همین Eternal Sunshine of the Spotless Mind یا درخشش ابدی ذهن پاک، که اتفاقاً به خاطر اسم طولانیش، موقع اسکرول کردنِ هر لیستی خیلی سریع چشم آدم رو می‌گیره :))

How happy is the blameless vestal's lot
The world forgetting, by the world forgot
Eternal sunshine of the spotless mind
Each prayer accepted, and each wish resigned​
رابطۀ جول و کلمنتاین واسه من خیلی آشناست. یعنی شبیهش زیاد پیدا میشه؛ جول یه آدم خجالتی و درون‌گراست، علاقه‌ای به حرف زدن نشون نمیده و اعتقاد داره که "زیاد حرف زدن لزوماً به معنای ارتباط برقرار کردن نیست"، میگه حرفی واسه گفتن نداره و به همین خاطر دفترچۀ خاطراتش خالی و سفیده، به نظر hopeless romantic هم میاد و از زن‌ها می‌ترسه و فکر می‌کنه که "روز ولنتاین رو شرکت‌های کارت‌تبریک درست کردن تا به مردم حسِ آشغال بودن بدن"، بچه‌ننه‌ست و از هر موقعیتی که بهش حس ناامنی بده فرار می‌کنه و چشماش رو می‌بنده، حتی توی عشق هم مُنفعله و صرفاً "عاشق هر زنی میشه که ذره‌ای بهش توجه می‌کنه". کلمنتاین ولی کاملاً برعکسه؛ آتیش‌پاره‌ست، chaotic و غیر قابل پیش‌بینیه، بدون فکر زندگی می‌کنه و تنها چیزی که ازش می‌ترسه اینه که "نتونه از همۀ فرصت‌هاش استفاده کنه و ثانیه‌های زندگیش رو هدر بده"، خودش رو یه "کتابِ باز" می‌دونه و میگه "آدما باید چیزاشون رو به همدیگه بگن و صمیمیت یعنی همین"، توی عشق شجاعه و خودش به جول نزدیک میشه، سعی می‌کنه بیشتر بشناستش و میگه که دوست داره بیشتر همدیگه رو ببینن و مستقیم از جول می‌خواد که "بهش زنگ بزنه و روز ولنتاین رو تبریک بگه". تو همین نگاه اول مشخصه که چقدر شبیه آب و روغن می‌مونن! حرف اصلی فیلم هم اتفاقاً از همین جا شروع میشه؛ جایی که هم من، هم شما، هم جول و هم کلمنتاین، فهمیدیم که این دو نفر مثل آب و روغنن: دعوا می‌کنن، به مشکل می‌خورن، از همدیگه بدشون میاد، و تهش تصمیم می‌گیرن که از دستگاه "پاک‌سازی حافظه" کمک بگیرن!
.Blessed are the forgetful, for they get the better even of their blunders​
1_gi8.png
فردای روزی که جول و کلمنتاین یه دعوای اساسی می‌کنن، کلمنتاین خیلی ناگهانی تصمیم می‌گیره که همه چیز رو فراموش کنه و از جول مووآن کنه. صحبتش رو می‌شنویم که میگه جول "خسته‌کننده‌ست" و "تازگیش رو از دست داده"؛ همون جولی که کلمنتاین برای شناختنش انقدر کنجکاو بود و می‌خواست بیشتر ازش بدونه و برای هر بار دیدنش هیجان داشت. وقتی صحبتِ جول رو هم میشنویم دست‌کمی از این نداره؛ میگه کلمنتاین "بی‌مسئولیت" و "بی‌بندوبار" شده و "برای اینکه بقیه دوستش داشته باشن بهشون محبت می‌کنه و باهاشون می‌خوابه"؛ همون کلمنتاینی که جول اتفاقاً به خاطر همین "هیجان‌انگیز بودن" عاشقش شده بود. حالا جول می‌خواد کلمنتاین رو از حافظه‌ش پاک کنه؛ می‌خواد همۀ وسایلی که اثری از حضور کلمنتاین دارن رو دور بریزه، عکس‌ها و هدیه‌ها، خاطرات مختلف، همه چی، می‌خواد همه رو پاک کنه. ولی یه جای کار گیر می‌کنه؛ خاطرۀ شبی که با هم روی دریاچۀ یخ‌زده دراز کشیدن رو به یاد میاره، شبی که جول حس کرده بود از شدت خوش‌بختی "حاضره همونجا بمیره"، و اینجا داد میزنه که "می‌خوام این خاطره رو نگه دارم، فقط همین یکی"! حالا فیلم حرفش رو شروع می‌کنه؛ جول یه خاطرۀ دیگه رو هم می‌خواد نگه داره، بعد اون یکی رو هم می‌خواد، اینم می‌خواد، بعد یکی دیگه، یکی دیگه، می‌بینه که همۀ خاطراتش رو می‌خواد، حتی خود کلمنتاین رو هم می‌خواد. جول بلند میگه که "تو داری اون رو از من پاک می‌کنی"؛ این خیلی جملۀ دقیقی به نظر میاد، چون نمیگه "از حافظۀ من"، فقط میگه "از من"، دیگه اینجا خاطراتِ کلمنتاین رو صرفاً چند تا خاطرۀ ساده تو ذهنش نمی‌دونه، بلکه همه رو جزوی از هویت خودش می‌دونه. اینجا اون شعر معروف فیلم بیشتر معنی پیدا می‌کنه: اون "راهبۀ پاک‌دامن" که خیلی "خوشحال"ـه و اون "ذهنِ پاک" که "درخشش ابدی" داره، نه تنها برای جول نعمت و موهبت نیست، بلکه صرفاً فقدانِ معناست: ذهن پاک فقط و فقط یعنی ذهنی که هیچ چیزی روش حک نشده و درخشش ابدی فقط و فقط از صفحه‌ای میاد که اثر هیچ لکه‌ای روش نیفتاده. جول وقتی که شروع به پاک کردنِ کلمنتاین از حافظه‌ش می‌کنه، انگار که داره خودش رو به نوزاد بی‌تجربۀ پاکی تبدیل می‌کنه که می‌خواد همه چیز رو از نو شروع کنه؛ و بهای این "از نو شروع کردن"، اول از همه پاک کردنِ همۀ اون معنا و هویتی هست که کلمنتاین و خاطراتِ کلمنتاین براش به وجود آورده:
.What a loss to spend that much time with someone, only to find out that she's a stranger​
2_3wtw.png
این چیزیه که واقعاً می‌خواد؟ اینجا دیگه نه؛ جول داخلِ خاطراتش شروع می‌کنه به دست و پا زدن، سعی می‌کنه به هر ضرب و زوری که شده تکه‌هایی از خاطرات کلمنتاین رو زنده نگه داره، به این امید که وقتی از خواب بیدار شد، دوباره سراغش بره و همه چیز رو "از نو شروع کنه". موفق میشه، از خواب بیدار میشه و سراغ کلمنتاین میره. الآن، حتی بعد از همۀ این اوصاف، هم من، هم شما، هم جول و هم کلمنتاین، می‌دونیم که این دو نفر هنوز مثل آب و روغنن. خب مگه چیزی عوض شد اصلاً؟ اینجاست که فیلم حرف آخرش رو هم می‌زنه: کلمنتاین میگه می‌دونه که قراره بازم بالأخره "از جول خسته بشه" و جول هم "به یه سری چیزا فکر کنه" و دوباره همون اتفاق‌های قبلی بینشون بیفته. ولی جول در کمال آرامش فقط میگه "OK"؛ کلمنتاین می‌خنده و اون هم تکرار می‌کنه "OK"، و دیالوگ آخر فیلم همینه، فقط می‌خندن و به همدیگه میگن "OK"! قبل از اینکه تیتراژ پایان فیلم پخش بشه، جول و کلمنتاین دارن کنار ساحل برف‌بازی می‌کنن، همین سکانس چند بار تو یک لوپ ثابت تکرار می‌شه، انگار که اینم فقط یک خاطره‌ست و جول مرتب داره همین خاطره رو تکرار می‌کنه. تهش این آب و روغن با هم قاطی میشن؟ شاید، نمی‌دونم. الان که با هم قاطی شدن، با هم قاطی می‌مونن؟ بازم شاید، نمی‌دونم. اهمیتی هم نداره به نظرم! خاطرات و معنا و لکه‌های کلمنتاین، اون "درخشش ابدی ذهن پاک" جول رو از بین برده و این تنها چیزیه که حالا باید درباره‌ش فکر کرد.
.This is it, Joel. It's gonna be gone soon +
.I know -
?What do we do +
.Enjoy it -​
3_xsro.png
"Everybody's Got to Learn Sometime - James Warren"​
 
من یک تایمی حوالی پاییز پارسال، افتاده بودم تو فاز تماشای فیلمای رمانتیک معروف و هر روز صد دفعه سرچ گوگلم با جملۀ طلاییِ "The Best Romantic Movies Ever" پُر می‌شد. هر وب‌سایت و مجله و نشریه‌ای، لیست مخصوص خودش رو برای همچین سرچی داره و اتفاقاً تفاوت‌های زیادی هم با همدیگه دارن. اما سرِ چند تا فیلم خاص، این لیست‌ها همیشه مشترکن؛ یکیش دقیقاً همین Eternal Sunshine of the Spotless Mind یا درخشش ابدی ذهن پاک، که اتفاقاً به خاطر اسم طولانیش، موقع اسکرول کردنِ هر لیستی خیلی سریع چشم آدم رو می‌گیره :))


رابطۀ جول و کلمنتاین واسه من خیلی آشناست. یعنی شبیهش زیاد پیدا میشه؛ جول یه آدم خجالتی و درون‌گراست، علاقه‌ای به حرف زدن نشون نمیده و اعتقاد داره که "زیاد حرف زدن لزوماً به معنای ارتباط برقرار کردن نیست"، میگه حرفی واسه گفتن نداره و به همین خاطر دفترچۀ خاطراتش خالی و سفیده، به نظر hopeless romantic هم میاد و از زن‌ها می‌ترسه و فکر می‌کنه که "روز ولنتاین رو شرکت‌های کارت‌تبریک درست کردن تا به مردم حسِ آشغال بودن بدن"، بچه‌ننه‌ست و از هر موقعیتی که بهش حس ناامنی بده فرار می‌کنه و چشماش رو می‌بنده، حتی توی عشق هم مُنفعله و صرفاً "عاشق هر زنی میشه که ذره‌ای بهش توجه می‌کنه". کلمنتاین ولی کاملاً برعکسه؛ آتیش‌پاره‌ست، chaotic و غیر قابل پیش‌بینیه، بدون فکر زندگی می‌کنه و تنها چیزی که ازش می‌ترسه اینه که "نتونه از همۀ فرصت‌هاش استفاده کنه و ثانیه‌های زندگیش رو هدر بده"، خودش رو یه "کتابِ باز" می‌دونه و میگه "آدما باید چیزاشون رو به همدیگه بگن و صمیمیت یعنی همین"، توی عشق شجاعه و خودش به جول نزدیک میشه، سعی می‌کنه بیشتر بشناستش و میگه که دوست داره بیشتر همدیگه رو ببینن و مستقیم از جول می‌خواد که "بهش زنگ بزنه و روز ولنتاین رو تبریک بگه". تو همین نگاه اول مشخصه که چقدر شبیه آب و روغن می‌مونن! حرف اصلی فیلم هم اتفاقاً از همین جا شروع میشه؛ جایی که هم من، هم شما، هم جول و هم کلمنتاین، فهمیدیم که این دو نفر مثل آب و روغنن: دعوا می‌کنن، به مشکل می‌خورن، از همدیگه بدشون میاد، و تهش تصمیم می‌گیرن که از دستگاه "پاک‌سازی حافظه" کمک بگیرن!

1_gi8.png
فردای روزی که جول و کلمنتاین یه دعوای اساسی می‌کنن، کلمنتاین خیلی ناگهانی تصمیم می‌گیره که همه چیز رو فراموش کنه و از جول مووآن کنه. صحبتش رو می‌شنویم که میگه جول "خسته‌کننده‌ست" و "تازگیش رو از دست داده"؛ همون جولی که کلمنتاین برای شناختنش انقدر کنجکاو بود و می‌خواست بیشتر ازش بدونه و برای هر بار دیدنش هیجان داشت. وقتی صحبتِ جول رو هم میشنویم دست‌کمی از این نداره؛ میگه کلمنتاین "بی‌مسئولیت" و "بی‌بندوبار" شده و "برای اینکه بقیه دوستش داشته باشن بهشون محبت می‌کنه و باهاشون می‌خوابه"؛ همون کلمنتاینی که جول اتفاقاً به خاطر همین "هیجان‌انگیز بودن" عاشقش شده بود. حالا جول می‌خواد کلمنتاین رو از حافظه‌ش پاک کنه؛ می‌خواد همۀ وسایلی که اثری از حضور کلمنتاین دارن رو دور بریزه، عکس‌ها و هدیه‌ها، خاطرات مختلف، همه چی، می‌خواد همه رو پاک کنه. ولی یه جای کار گیر می‌کنه؛ خاطرۀ شبی که با هم روی دریاچۀ یخ‌زده دراز کشیدن رو به یاد میاره، شبی که جول حس کرده بود از شدت خوش‌بختی "حاضره همونجا بمیره"، و اینجا داد میزنه که "می‌خوام این خاطره رو نگه دارم، فقط همین یکی"! حالا فیلم حرفش رو شروع می‌کنه؛ جول یه خاطرۀ دیگه رو هم می‌خواد نگه داره، بعد اون یکی رو هم می‌خواد، اینم می‌خواد، بعد یکی دیگه، یکی دیگه، می‌بینه که همۀ خاطراتش رو می‌خواد، حتی خود کلمنتاین رو هم می‌خواد. جول بلند میگه که "تو داری اون رو از من پاک می‌کنی"؛ این خیلی جملۀ دقیقی به نظر میاد، چون نمیگه "از حافظۀ من"، فقط میگه "از من"، دیگه اینجا خاطراتِ کلمنتاین رو صرفاً چند تا خاطرۀ ساده تو ذهنش نمی‌دونه، بلکه همه رو جزوی از هویت خودش می‌دونه. اینجا اون شعر معروف فیلم بیشتر معنی پیدا می‌کنه: اون "راهبۀ پاک‌دامن" که خیلی "خوشحال"ـه و اون "ذهنِ پاک" که "درخشش ابدی" داره، نه تنها برای جول نعمت و موهبت نیست، بلکه صرفاً فقدانِ معناست: ذهن پاک فقط و فقط یعنی ذهنی که هیچ چیزی روش حک نشده و درخشش ابدی فقط و فقط از صفحه‌ای میاد که اثر هیچ لکه‌ای روش نیفتاده. جول وقتی که شروع به پاک کردنِ کلمنتاین از حافظه‌ش می‌کنه، انگار که داره خودش رو به نوزاد بی‌تجربۀ پاکی تبدیل می‌کنه که می‌خواد همه چیز رو از نو شروع کنه؛ و بهای این "از نو شروع کردن"، اول از همه پاک کردنِ همۀ اون معنا و هویتی هست که کلمنتاین و خاطراتِ کلمنتاین براش به وجود آورده:

2_3wtw.png
این چیزیه که واقعاً می‌خواد؟ اینجا دیگه نه؛ جول داخلِ خاطراتش شروع می‌کنه به دست و پا زدن، سعی می‌کنه به هر ضرب و زوری که شده تکه‌هایی از خاطرات کلمنتاین رو زنده نگه داره، به این امید که وقتی از خواب بیدار شد، دوباره سراغش بره و همه چیز رو "از نو شروع کنه". موفق میشه، از خواب بیدار میشه و سراغ کلمنتاین میره. الآن، حتی بعد از همۀ این اوصاف، هم من، هم شما، هم جول و هم کلمنتاین، می‌دونیم که این دو نفر هنوز مثل آب و روغنن. خب مگه چیزی عوض شد اصلاً؟ اینجاست که فیلم حرف آخرش رو هم می‌زنه: کلمنتاین میگه می‌دونه که قراره بازم بالأخره "از جول خسته بشه" و جول هم "به یه سری چیزا فکر کنه" و دوباره همون اتفاق‌های قبلی بینشون بیفته. ولی جول در کمال آرامش فقط میگه "OK"؛ کلمنتاین می‌خنده و اون هم تکرار می‌کنه "OK"، و دیالوگ آخر فیلم همینه، فقط می‌خندن و به همدیگه میگن "OK"! قبل از اینکه تیتراژ پایان فیلم پخش بشه، جول و کلمنتاین دارن کنار ساحل برف‌بازی می‌کنن، همین سکانس چند بار تو یک لوپ ثابت تکرار می‌شه، انگار که اینم فقط یک خاطره‌ست و جول مرتب داره همین خاطره رو تکرار می‌کنه. تهش این آب و روغن با هم قاطی میشن؟ شاید، نمی‌دونم. الان که با هم قاطی شدن، با هم قاطی می‌مونن؟ بازم شاید، نمی‌دونم. اهمیتی هم نداره به نظرم! خاطرات و معنا و لکه‌های کلمنتاین، اون "درخشش ابدی ذهن پاک" جول رو از بین برده و این تنها چیزیه که حالا باید درباره‌ش فکر کرد.

3_xsro.png
فوق العاده بود ، واقعا لذت بردم
 
5MwkWH9tYHv3mV9OdYTMR5qreIz-360x480.jpg


Eternal Sunshine of the Spotless Mind 2004
نام فارسی: درخشش ابدیِ یک ذهن پاک
ژانر: درام، عاشقانه، علمی-تخیلی
کارگردان: Michel Gondry
IMDb: امتیاز 8.3 / 10
روتن تومیتو: ۹۳٪
زمان: ۱۰۸ دقیقه
کشور سازنده: آمریکا
رده سنی: R
معرفی: درخشش ابدی یک ذهن پاک یا آفتاب ابدی ذهن بی آلایش، فیلمی درام عاشقانه علمی تخیلی که توسط میشل گوندری کارگردانی شده‌است. در این فیلم، مجموعه‌ای از ستارگان سینما مشتمل بر جیم کری، کیت وینسلت، کیرستن دانست، مارک روفالو، تام ویلکینسون، الیجا وود، جین آدامز و دیوید کراس نقش آفرینی کرده‌اند. «جول» که آدمی خجالتی و تا حدی ساده است، در یک مسافرت با دو نفر از دوستانش، با «کلمنتاین» که شخصی کم‌فکر و پرانرژی است بر میخورد. بعد از مدتی کلمنتاین دست به یک عمل پاک‌سازی حافظه از طریق شرکت لاکونا می‌زند. بعد از پاک‌سازی، وقتی جول او را می‌بیند و متوجه می‌شود که کلمنتاین او را از حافظه و خاطرات خود پاک کرده است، تصمیم می‌گیرد تا او نیز کلمنتاین را از خاطرات خود پاک کند. اما در میانه‌ی راه پاک‌سازی و در حالت یادآوری خاطرات، متوجه می‌شود که مایل به این کار نیست و سعی در منحرف‌کردن مسیر پاک‌سازی می‌کند…


لینک‌های دانلود (همراه با سافت‌ساب بدون حذفیات):
لینک دانلود مستقیم 480p BluRay
لینک دانلود مستقیم 720p BluRay
لینک دانلود مستقیم 1080p BluRay


• محدودیت زمانی واسه تماشای فیلم نداریم؛ ولی خب تو همین هفتهٔ آتی سعی کنید ببینیدش.
• اسپویل کاملاً آزاده. نقد، نظر و نکته‌ای داشت بنویسید.
• من خیلی از شات فیلم‌ها خوشم میاد؛ شما هم اگه شات قشنگی داشتید یا دیالوگی چشم‌تون رو گرفته بود یا موسیقی متن فیلم و و و، خوشحال می‌شیم ببینیم.
• نت قطعه ( :(() ولی اگه نقد خوبی پیدا کردین بفرستید. استقبال می‌کنیم.

💛
وای فووووق الهاده ست. شاهکار واقعا. دیدمش ولی دوباره میبینم منم
 
من این فیلم رو قبلاً دیدم و نظرم نسبت بهش meh بود؛ احتمالاً چون بچه بودم برای دیدنش و پیامِ فیلم برام بدیهی بود. من آدمی‌ام که همه چیز رو نگه می‌دارم. یه عالمه هدیه، یه عالمه نامه از بغل دستیم سر کلاس وقتی دبیر علوم هفتم داشته درس می‌داده، لیست آهنگایی که دوستم واسه‌م نوشت تا دانلود کنم وقتی کلاس پنجم بودم و عکس‌ها و وسیله‌هایی که درست کردم یا برام درست کردن یا فیلمای یهویی و یه عالمه اسکرین‌شات و همه چیز. همه چیز. به خاطر همین همیشه جا کم میارم، چه تو کمد چه تو چمدونم چه تو هاردم و همیشه مشغول اینم که تو بهترین حالت بچینم‌شون. برای من عجیب بود اون تصمیم‌شون. شاید به خاطر همون بود که خیلی meh.

screenshot_20260316_135418_mx_player_ha8h.jpg


راستش من خیلی به تکرارهای زندگیم فکر می‌کنم. خیلی دنبال تفاوتِ احساساتم می‌گردم. چطوری؟ مثلاً وقتی خوابگاه هستم و حس نفرت از خوابگاه دارم، به این فکر می‌کنم که "یادته وقتی خونه بودی دلت برای خوابگاه تنگ شده بود؟" و یادم میاد که آره. اون "دلتنگی" و "علاقه" به خوابگاه هم حس واقعی من بوده‌ن؛ گر چه الآن "متنفر"م ازش.
این موضوع دربارهٔ رابطه هم صدق می‌کنه. وقتی "ما" هستیم، همه چیز خسته‌کننده، تکراری و بی‌هدف به نظر می‌رسه. "من" بیشتر اهمیت پیدا می‌کنه. به قول کلمنتاین "از نگاه کردن به صورتش حالم به‌هم می‌خوره"، مثل همهٔ زن و شوهرها تو یه برهه‌ای از زندگی مشترک‌شون.
ولی وقتی دیگه "ما" نیستیم، ناراحتیم و گریه می‌کنیم. برای همون "ما"یی که خودمون نخواستیمش! می‌دونین؟ کلمنتاین توی قطار وقتی از مونتاک برمی‌گشتن داشت دربارهٔ موهاش حرف می‌زد و به جوئل گفت "احتمالاً تو کتاب‌فروشی منو نشناختی چون رنگ موهام زیاد تغییر می‌کنه. بر اساس حس و حالم موهامو رنگ می‌کنم." و اون لحظه -که در حقیقت تازه جوئل رو فراموش کرده بود- موهاش آبی بود! و آبی نمادِ غمگین بودنه. کلمنتاین غمگین بود به دلیلی که خودشم نمی‌دونست؛ چون خودش تصمیم گرفته بود جوئل رو فراموش کنه.

screenshot_20260316_135517_mx_player_gokh.jpg


شما تفاوت مدل نشستن‌شونو ببینید ر:
من این سکانسشو خیلی دوست داشتم. حرف‌هاشون برام خیلی بامزه‌ن. اون صحنه‌ای رو که آخرین خاطرهٔ جوئل داشت پاک می‌شد هم دوست داشتم.
"حداقل برگرد و خداحافظی کن. بیا تظاهر کنیم که خداحافظی کردیم."
جوئل توی نوار صوتش گفته بود "چه‌قدر حیفه که این همه وقت با کسی باشی، آخرش هم بفهمی که اون فقط یه غریبه‌ست." God I have lived that moment.

در کل فیلم قشنگی بود. پیامش زیبا بود. خاطرات و تجربیات ما، تلخ یا شیرین، هویت ما هستن. باعث میشن ما احساس کنیم وجود داریم. احساس کنیم که واقعی هستیم. "احساس می‌کنم همون‌جایی‌ام که می‌خوام باشم"...

screenshot_20260316_144512_mx_player_6oj2.jpg



پ.ن: آها یادم رفت بگم؛ من عاشق جیم کری‌ام و به نظرم کیت وینسلت واقعاً خیلی خوشگله.
 
do.php
do.php
do.php
سلااام من ایده اش رو که پاکسازی خاطرات بود دوست داشتم و جالب بود
کلم هم شخصیتی بود که انرژی خوبی داشت اینکه توی لحظه زندگی میکرد رنگی رنگی حتی خودشم گفت که بعضی فکر میکنن با واردشدن به من به زندگیشون باعث میشم که زنده بشن قبل اینکه اینو بگه خودم خیلی حسش میکردم و آهان موهاش رنگ کردنشون خیلی خوب بود یه جایی جوئل میگه که قصه رنگ کردن موهاش مزخرفه من حالا اسماشونم دوست داشتم تهدید قرمز انقلاب سبز و....
صحنه هایی که مورد علاقه من بودند که جوئل سعی میکرد کلم رو توی خاطراتش پنهون کنه ولی بازم نمیتونست :((
یه نکته ای که برام جالب بود اونجایی که منشی برگشت به دکتر گفت من یه مدتی خیلی عاشقت بودم ولی با وجود اینکه خاطراتش رو پاک کرده ولی بازم این حس رو داشت
خاطرات یادش رفته بود ولی حسی داشت نه
جوئل و کلمنتاین هم خاطراتشون پاک شده بود و بازم همون حس رو وقتی دوباره هم رو دیدن داشتند
دوست داشتنی بود ❤️ 😍ممنون برای معرفی این فیلم
شما تفاوت مدل نشستن‌شونو ببینید ر:
من این سکانسشو خیلی دوست داشتم. حرف‌هاشون برام خیلی بامزه‌ن.
تفاوتشون دقیقاً از سکانس های موردعلاقه منم هست !
do.php
 
بریم شروع کنیم یه تایپ‌ اساسی رو
اول صحبتایی که حین فیلم داشتم (پیشنهاد میشه نخونید چون چیز خاصی نداره و نظرم رو بعد از این باکس میگم):
راستش من زیاد در مورد فیلم ها نظرم رو نمینویسم چون پیدا کردن کاغذ سفید و نوشتن توی تاریکی واقعا کار سختیه (وی تازه توی این لحظه یادش افتاد توی اتاقی که هست چراغ خواب هستش:))) دوست دارم یه روز (بعد از کنکور طبیعتا) یه دفتر بگیرم و توش خلاصه و نظرم رو در مورد فیلم‌ها بنویسم.
فیلم واقعا عجیب و یهویی شروع شد. توی ۵ دقیقه اولش که دختره‌ی مودی رو دیدم یاد یکی از بچه های همینجا افتادم (البته که کلا چند دقیقه دوام داشت و بعدش سوییچ شد روی یکی دیگه) حس و حال و سرعت فیلم رو دوست داشتم. بازی دختره و جوری که رای به رای بودن رو نشون میداد واقعا قشنگ بود.
و وقتی روی دریاچه یخ‌زده رفتن دیت :)...
یاد ملکه برفی عزیزم افتادم. مطمئنم اونم اینکارها رو میکرد و منم بهش میگفتم مراقب باش سرما میخوری.
(عکس ۱)
این سکانس ها (مخصوصا با پیش‌زمینه ملکه برفی) خیلی خیلی به من حس خوبی داد. البته اگه من بودم وقتی ازم پرسید کدوم ستاره ها رو میشناسی، میگفتم "من قشنگترین و تنها ستاره‌ای که میشناسم تویی" و وقتی رسیدیم دم خونه‌اش بیدارش نمیکردم تا به صورت ناز خوابیده‌اش نگاه کنم.
عجب تیتراژ ترسناکی. لطفا نگید که قراره با هم بهم بزنن (پیام تایپیست: میزنن، بدم میزنن:)))
دقیقه ۲۴ فیلم... کابوس واقعیمه. کسی که دوستش داری جلوی تو از یکی دیگه لب بگیره؟ کیه که این کابوسش نباشه؟ و این موضوع که خیلی نزدیک به ولنتاین بود، من رو بیشتر از قبل یاد ملکه برفی انداخت. اگر چه شاید اگه هدیه رو میداد بیشتر حس سو استفاده شدن بهش دست میداد. که این حس خیلی بده. دیدم که میگم.
احتمالا اگه این خانومه ملکه برفی من بود، بهش میگفتم اگه موهات رو انقدر پشت سر هم رنگ کنی آسیب میبینن، ولی خیلی خوشگل میشی:)
شاید من یه "هاوارد" درون سرم دارم. وظیفه‌اش اینه هر شب یا چند شب یه بار خاطرات بدم رو پاک کنه. احتمالا برای همینه که هنوز وقتی فیلم میبینم دوست دارم تصور کنم اونم کنارمه.
(عکس ۲)
این دیالوگ بالا (و کلا این سکانس) خیلی به من حس یه جوری داد. مطمئن هستم یه روزی یارم اینو بهم میگه. و من؟ متاسفانه زیادی خشک و یبس و Narrow-minded هستم و مطمئنم این ویژگیم به کسی که عاشقانه میپرستمش آسیب میزنه. ولی نمیدونم چجوری باید روش کار کنم و درستش کنم. شاید تا ابد اون پدربزرگ پیر خرفت محافظه‌کار باشم که برای اینکه بچه هاش آسیب نبینند (که این همش بهونه اس برای اینکه میترسه ترکش کنن) اونا رو محدود میکنه و این باعث آزار اونا میشه. و من اصلا این رو نمیخوام.
این فیلم‌ واقعا یه ترس کهنه رو توی من بیدار کرد. نکنه به کسایی که بیشتر از همه دوستشون دارم آسیب بزنم.
(عکس ۳)
دقیقه ۴۴. منم میخواممممممممم.
منم میخوام با بوس و بغل عشقم بیدار بشم. نه به خاطر کلاس با یه مرد میان سال سیبیلوی چاق یا با صدای بمب و جنگنده و موشک.
آدما باید با همدیگه به اشتراک بذارن جوئل، صمیمیت یعنی این❤️
نکنه من اون سینگلی باشم که بالای سر جسم نیمه مرده‌ام یه کاپل عاشقانه با هم برقصن و یه Asshole مادرخراب عشق زندگیم رو ببره سفر؟
ساعت ۳:۵۴ دقیقه بامداده و فیلم تقریبا تموم شد. از بعد از آخرین نوشته‌ام، جوری محو فیلم شدم که نتونستم چیزی بنویسم. نمیتونم بگم چقدر فیلم رو دوست داشتم. چون انگار برای من بود!
منم بارها تلاش کردم فراموشش کنم؛ عکس‌ها و ویس‌ها و پیام‌ها و ... اش رو پاک کردم. و در کنار این‌ها هزار بار به خودم گوشزد کردم که "نه آرمان تو اون رو از دست دادی"، "اون تو رو از قلبش بلاک کرده"، "اون حتی نمیخواد اسم تو توی یه متن کنارش بیاد. چه برسه به کارت عروسی!"، "نشنیدی اون چیا بهت گفت؟" و ...
اما با همه اینا، باز هم من دوستش دارم. فقط یک خنده اون کافیه که دوباره دیوانه‌وار بپرستمش. یه دیالوگ توی فیلم بود که میگفت چرا من عاشق کسی میشم که کوچیک‌ترین توجهی به من میکنه؟ در واقع منم نسبت به اون همینم و با کوچیک‌ترین محبت اون هر چیزی هم که شده باشه عاشقش میشم. جوری اثر میکنه که هزاران دکتر مثل هاوارد هم نمیتونن پاکش کنن و اگه بکنن دوباره از نو میسازمش.
الان که تقریبا صبح شده و چند دقیقه دیگه توی آسمون انقلاب نور رخ میده، امیدی توی قلبم زنده است. امیدی که بهم میگه برم پیشش و هر مشکلی داشت بگم Okay...
(عکس ۴)
پ.ن: کاش واقعا امشب کنارم بود و با هم فیلم رو می‌دیدیم و ازش میپرسیدم که آیا اون میرفت پیش دکتر و من رو فراموش میکرد یا دوست داشت حتی اگه من نباشم خاطره من رو نگه داره؟

لطفا دستخطم رو قضاوت نکنین:))
نصفه شب بود، سریع باید مینوشتم، تاریک تاریک بود و ذوق فیلم رو داشتم.
من خوش‌خط‌تر هستم.
(عکس برگه)
خب. خیلی فیلم قشنگی بود و واقعا خیلی دوستش داشتم.
از نظر محتوایی، نکات آموزنده‌ای داشت و به سری چیزا رو یادآوری میکرد.
مثل اینکه توی رابطه طرفین لزوما کپی هم نیستن و اشتباهاتی میکنن و صرفا به خاطر یه اشتباه نباید خاطرات خوب گذشته رو فراموش کرد.
و یه دیالوگ که خیلی به من چسبید، این بود:
آدم‌ها باید با همدیگه به اشتراک بذارن جوئل صمیمیت یعنی همین.
این دیالوگ رو من‌ خیلی توی زندگیم دارم. یعنی دوست دارم هر چیزی رو با افرادی که باهاشون صمیمی هستم به اشتراک بذارم. و گاهی سر همین اذیت هم میشم. این دیالوگ، فقط یه تیکه از هزاران صحنه و دیالوگی بود که حس کردم فیلم برای من ساخته شده.
یکی از نکاتی که فیلم‌ بهش میپرداخت و دوست داشتمش، بیان کردن ترس جوئل بود. جوئل میترسید که عشقش رو از دست بده. میترسید که عشقش آسیب ببینه. و ...
و در آخر این ترس هم باعث شد که عشقش رو از دست بده. حس میکنم این پتانسیل این ترس خیلی توی من هست و نمیدونم چیکارش کنم.
از نظر کارگردانی، فیلم واقعا جذاب بود. شروع و پایان بینظیری داشت. پایان‌بندی هوشمندانه‌اش حس خوب رو به آدم تزریق میکرد.
ترکیب رنگ صحنه ها هم خوب بود. با حس و حال حال خوب کن فیلم کاملا هماهنگ بود‌‌.
بنر فیلم واقعا افتضاح بودش. میتونست خیلی چیز قشنگتری درست کنن. من واقعا وقتی بنر رو دیدم فک کردم یه فیلم سطح پایین و ضعیفه.
در مورد بازیگری، واقعا بازی نقش کلمنتاین فوق‌العاده بود. جوری که رای به رای ای و انرژی زیاد این نقش رو نشون میداد تحسین برانگیز بود.

من راستش هیچ وقت فیلما رو دو بار نمیبینم. ولی به خودم قول میدم حداقل یه بار دیگه این فیلم رو ببینم چون هنوز یه عالمه نکته آموزشی مونده که جذبشون نکردم.
در آخر پیشنهاد میکنم بهتون ببینینش!
 
Back
بالا