• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

دفتر شعر زینب‌گل

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع zeynabgol
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • تگ‌ها تگ‌ها
    شعر
ارسال‌ها
6,258
امتیاز
76,458
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
دانشگاه
علوم پزشکی مشهد
رشته دانشگاه
پزشکی
سلام.
شعرها همه مال امروز و زمان حال نیستن و دارم دفترم رو کلا منتقل می‌کنم. شعرهایی که تاریخ سروده شدنشون مشخصه، زیرشون نوشته شده.
 
این نبین که پرپرم، بالا و پایین می‌زنم
چون بیاید دلبرم، یک شهر° آذین می‌زنم

قصه‌ی شیدایی‌ام، افسانه‌ای کافرپسند
این منم که تیشه بر آوند آیین می‌زنم

مردمان° آمین‌سُرای رَبَنای زاهدان
پشت هر آهِ فراقی، بنده آمین می‌زنم

گر به روزی زاهدان میخانه را ویران کنند
جایِ مِی، بر قلب خود اندوهِ دیرین می‌زنم

عاشقان غرق گناه‌اند و چو آرَم نامِ "وِیس"
در جهنم، شعله‌ای بر جان "رامین" می‌زنم

جان من شهباز بی‌بال و پر است آه ای دریغ
این سقوطِ مرگ را بر شعرِ شاهین می‌زنم

آخرِ فرهادی‌ام، پایان یک افسانه است
شوکران سر می‌کشم، لبخند شیرین می‌زنم





۱۴۰۲/۳/۱۲
 
چون یخ‌زده تا بن همه در دامِ خزانیم
روییدنِ نو وقت بهاران نتوانیم

صد پیر چنان مرد که افسوس زمان داشت
صد گور و صد عبرت، عجب از ما که جوانیم

نه فهم و کمالات، نه حتی طلب علم
در جهل مرکب ابدالدهر بمانیم

ای نسل جوان، هیمه برافروخته تا کی؟
بگذشت زمستان و کنون نوچَمَنانیم!

چون ریشه بجوییم و بیابیم، به ریشه
آرام بگیریم، گر آشفته روانیم

صد نوحه بخواندیم به گوش کر دنیا
تا بشنود این صوت، بیا باز بخوانیم

برپا شو و بیدار کن این باغ که باید
یک قوم از این غفلت و رخوت برهانیم

شمشیر بگردان که در این معرکه مَردیم
ای بخ‌زده بن، خیز که ما مرگ خزانیم






۱۴۰۰/۸/۲۸
 
امشب از تیرگی بخت شکایت دارم
با تو از سلسله‌ی رنج حکایت دارم

به هوای دلِ خوش رفتم از آن شهر، چه سود؟
دلِ خوش، هیچ، ولی زجر به غایت دارم

دگر از عالمِ من جز شبحی باقی نیست
رو به رویم، شبحی سرخ به جایت دارم

می‌گریزم دگر از یاد تو، از آینه‌ها
که سری همچو سرت، پای چو پایت دارم

روز اول که تو را مست به باغی دیدم
گفتم از هرچه بخواهم، به کفایت دارم!

حال بنگر که چطور این دل من سوزاندند
که ز عالم، نَفَسی مُرده برایت دارم

دل زینب که ز آغاز مطیعِ دمِ توست
اشک داند که چه حسی به صدایت دارم







۱۴۰۳/۷/۱۱
 
هدیه تولد خواهرم:

مثل گندم، مثل آب
نیمه‌‌ی شب، یک کتاب
آسمان، آزادگی، خنده، فراغت، یک چراغ
لرزشی آهسته بر پلک شقایق، غرق خواب

در سکون، آرام و شیرین، درک لذتهای عشق
بعد از آن، پرواز و حرکت
جنبش بال پرستو در شتاب

درک رویا، عشق فهم بی‌کرانها، خواهرانه
ایستادن در کنار خاطرات بی‌کرانه

حسرت خوابی خوش و آرام با او، بی‌جدال
عشق دائم، در حقیقت، بی‌سوال

خنده‌های روشن و شیرین درون رختخواب
شکل رویا، طرح خنده، آب خواب
قصه خواندن، فاصله از هرچه در دنیا بد است
لحظه های خوب و ناب

دیدمت در خاطرم، مانند رویا، مثل خواب:
دشتی از شوق و صدا، آهنگ باد و رقص نور
جلوه‌ی پستی-بلندی های دور
حرکت زرد قناری بر نخ سنتورِ شور
پچ‌پچ آهسته‌ای از قصه‌های شهر دور

دیدمت در خاطرم، مانند رویا، مثل خواب
سایه گل، جوی آب
با نگاهی سبز و ناب
می‌رهند از سینه‌اش پروانه‌هایی پرشتاب
دختری از آفتاب...





۱۴۰۲/۷/۱۷
 
این دود نه زان است که آتشکده برپاست
دل را مفریبید که آتش همه در ماست

این سنگ از آن روز که از کوه جدا گشت
در رود گرفتار و روانش پی دریاست

گر غنچه نمادی‌ست ز آغاز طبیعت
در برف ببینید که این غنچه چه تنهاست

من غنچه آلوده به برفم که نگاهش
افسرده به دشتی‌ست که آغشته به سرماست

در عشق، دو زهر است، یکی رفتن معشوق
وین وعده‌ی مسموم که آلوده به فرداست

آیا به جهان هست از این جام تهی‌تر
ای ساقی مغموم که آیینه‌ی غم‌هاست؟

افسرده ز تب را نه دگر راهِ رهایی‌ست
زین وهمِ غم‌آلود که هر ثانیه این‌جاست





۱۴۰۳/۸/۱۴
 
آواز زنی به کشتزار
یا چلچله ای که در قفس ساکت شد
پرش نرم گربه‌ای
روی دیوارهای شهر
و گیاهی، روییده از خشونت سنگین جاده‌ها
آواز مورچگانی که راه خانه می‌جستند
گام های دورشونده سرما
شارش موزون آب
چون رقاصه ای
به تنگ شیشه ای
و بلبلی که از شکوفه‌ها تاجی
برای موهای باغچه‌ها می‌ساخت.
صدای موج می‌آمد، زنده، در راه
و من در انتظار کسی بودم.
کسی که بشنود صدای امواج رود را
و عاشق رقاص‌خانه معصوم آب باشد
کسی که شب‌ها
"اَمَّن یجیب" بخواند برای درد مرداب‌ها
و به تماشای بازی ستارگان بنشیند
کسی که آسمان
دامن مرواریددوز او باشد
صدای خنده می‌آمد
دختری، یک ستاره
و مادرش، شب
زنی بود خاسته از برکه‌های قیر
آرام
و صدای تنفس شب‌بوها ز بوی شام
نوای حرکت مواج دود
چون سایه‌ای
به جا مانده از تاب گیسوان شمع
روشن و در خرام
آمد، گذشت و رفت
و من در انتظار کسی بودم
همچنان
و رنگ‌ها باخت شام...







تاریخ دقیق نداره، زیرش نوشته شده: «گوشه جزوه مدار-فیزیک۲»
 
زندگی گاهی چراغی روشن است
یا صدایی، چون تبر
بر شانه‌ی بت‌های وهم
یا کتابی، عطر دانش، شوق فهم.

زندگی معمار این اندیشه‌هاست
لحظه هایی پر ز اوج
قصه هایی پر ز رنگ
زندگی تصویر جو در خلوت آیینه‌هاست

رقص آرام خیال
روی سطح پاک و شفافِ نگاه
رود گریه، موجِ آه
اشتیاقی در پگاه
زندگی با کوله‌بار عطر و رنگ
می‌رسد روزی به ما
می‌رسد روزی ز راه









۱۴۰۳/۸/۱۱
 
رفتی و من ماندم و یاد گلستانی که رفت
چتر را گم کرده‌ام، در زیر بارانی که رفت

رفتی و دنیا به دنبال نگاهت پر کشید
من شدم جامانده از آن جان جانانی که رفت

خانه جان و تنم ویران و روحم بر فناست
خالی از عشقم، تهی، از نور ایمانی که رفت

می‌نوشتم مدتی، از خاطراتم، از حضور
می‌نوشتم مدتی، با یاد انسانی که رفت

می‌نویسم در عدم، بر دفتری از جنس باد
تشنه‌ی دست توام، وان چای و لیوانی که رفت

گاهی از حجم فراقت، چای را دم می‌کنم
چای می‌نوشم کمی، با یاد مهمانی که رفت

چای را می‌نوشم و چشمم به راهِ رفته است
رفته‌ام از یاد و دستم، وَهمِ فنجانی که رفت

در اتاقم خاطراتی از حضورت زنده‌اند
قصه آشفته‌ای از سخت و آسانی که رفت

گرچه در من زنده‌ای، اما به هر جا با من است
یاد تابوت و من و آن نعش بی‌جانی که رفت







۱۴۰۲/۱۱/۱۰
 
اگر آشوبِ آشوبم، اگر در جنگ و درگیرم
ثباتم را تو پیدا کن، که از آشفتگی سیرم

مگر جز عمر معمولی از این دنیا چه می‌خواهم؟
چه باشد جرم و تقصیرم که این را هم نمی‌گیرم؟

چنان از زندگی خسته، ولی از مرگ بیزارم
که سرگردان و در برزخ، نه می‌مانم نه می‌میرم

در این دریای شور از غم، هراسان، عاجز از رفتن
چو ماهی‌های در ساحل، نمک‌گیرم، نمک‌گیرم





۱۴۰۴/۱۲/۲۴
 
آن را که ضمیر آینه باشد ز چه باک است؟
گر زر شده این دل ز تو منت چه به خاک است؟

آبی‌ست دل من که به چاه تو در افتاد
از حسرت تصویر تو درگیر مغاک است

من مست شدم از نفست ای همه خوبی!
از لطف تو کاین مستی من از خود تاک است

از پای فتاده‌ست دگر تیشه‌ی فرهاد
وز آتش تو هستی او رو به هلاک است

چون سوختگانند در این قافله تنها
دروازه گشایید که این قافله پاک است
 
Back
بالا