ولی جنگها و اعتراضات و... و تمام تلاش هامون/شون برای ایرانی بهتر/بدتر رو بذاریم کنار،
از لحاظ درسی تموم کردن قبلی و بریدن از بهشتی و تمام آدماش، وارد تحصیلات تکمیلی شدن و سازگاری با آب و هواش (!) و زبان ترکی (که هنوز در یادگیری مدفق نشدم و هدف سال بعدمه) و خوابگاه و کلاس و استادا... و شروع با خانم دکتر با وجود تمام مشکلات و قضیه رفتنش و... >> راضیم ازش
زندگی خانوادگی که خب شروع مامان بازیا و این داستانا، حاج آقا معتمدیان، یه وقفه کوتاه ۵ ماهه (!!!) و الان >> مممم شروع حلزونی ای بود ولی از خط استارت گذشتیم
نکته بعدی با خانواده خودمه که به دو قسمت ۶ ماهه اول و دوم سال تقسیم میشه
از لحاظ دوستانه و... تغییر محیط، ارتباط نگرفتن با آدمای جدید و وقت نذاشتن برای قبلیا و گذروندن زمان با میم >> راستش موفق نبودم زیاد
از لحاظ کاری متاسفانهههه کاری نکردم :[ ولی خب امیدم به سال بعد و خانه دانشه دیگه، ببینیم چی میشه، کار پولدراری نیست ولی خب، کاچی به از هیچی
سال خیلی عجیبی بود داستانی هست که میگه یه نفر خواب بوده فکر کنم یه عقرب رو میخوره بعد یه نفر می بینه انقد میزنتش تا اون عقرب رو بالا بیاره در حین مشت و لگد خوردن و فرار کردن از اون آدم متنفر بوده ولی بعدش حس سپاس گزاری عمیقی به اون فرد پیدا می کنه برای من دقیقا همین طوری بود وارد گردآبی شدم که نمیدونستم انتهاش چه خواهد شد ولی سر سلامت از همه اتفاقات بیرون اومدم و دستاورد هایی کسب کردم که برام قابل تقدیرن.
سال ۱۴۰۴ بدترینن سال تو زندگیم بود
میتونم بگم فقط یک اتفاق قشنگ و ماندگار که تو کل زندگیم میتونست بیوفته رو تو اوج غم گذروندم و سخت تر این بود که تظاهر میکردم بهترین روزامه. بهترین روزام بود ولی تو زمان درستش نبود
۱۳ فروردین رفیق بچگیم مهاجرت کرد
یه دوماه بعد یکی دیگه مهاجرت کرد
جنگ شد
۳۰ مهر یاسی من پر کشید رفت و با رفتنش اتشم زد
هفته اول دی خواستگاری خواهرم بود
۱۸ و ۱۹ دی اون همه جوون پرپرشده دیدم
از هفته دوم تا اخر بهمن درگیر جشن خواهرم بودیم و بعدش دوباره جنگ شد
همیشه تو ذهنم بود هر وقت خواهرم ازدواج کنه تو اینده اش شاید دوست داشته باشم اون روزا تکرار بشه ولی با اینکه خیلی به هم رسیدنشون قشنگ بود ولی دیگه دوست ندارم ۴۰۴ تجربه کنم
۱۴۰۴ بری دیگه برنگردی که دیگه هیچی برام نزاشتی