• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

ملکنامه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع maleck :)
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
عیدی ملکنامه‌ای
۴۰ دقیقه حس خوب 😍
حسودی نصیب اونایی که عیدی نگرفتن
به قول شاعر وصف آن مخدوم می‌کن گرچه می‌رنجد حسود کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخ کبود 😁😂
 
انتقاداتتون رو هم بگید لطفا که کارمو بهتر کنم (و دیگه بهتون عیدی ندم).
 
به جز بوها، لهجه‌ها هم برایم یادآور خاطرات است. امروز که لهجه شهرام را شنیدم، خاطرات بسیاری برایم زنده شد. شهرام صاحبخانه ام بود، وقتی که دانشجو بودم. صاحبِ خانه‌ای کنار رودخانه، کنار جنگل، با حیاطی پر از درخت‌های نارنج و پرتقال. خانه‌ای که اگر در آسمان همیشه ابری کنار دریایش حتی یک بار بر حسب اتفاق خورشیدی پیدا می‌شد، هیچ وقت نوری به آن نمیرسید. چند سال گذشته است؟ تقریبا دوازده سال از آشناییمان. ترم سوم بودم که مستاجرش شدم، با علیرضا و سعید و نیما، سال بعد من ماندم و علیرضا و سال آخر هم من تنها شدم. البته علیرضا و سپیده هیچ وقت نگذاشتند احساس تنهایی کنم. بعد از ازدواجشان هر یکی دو هفته یک شب پیش هم بودیم. یا من پیششان بودم و یا آن‎‎‌ها پیش من بودند. هیچ وقت شیرینی آن شب‌ها را فراموش نمی‌کنم. شیرینی آن لحظاتی که علیرغم همه سختی ها کنار هم می‌گفتیم و می‌خندیدیم. صدای شهرام و لهجه اش امروز یادآور خیلی از آن خاطرات شد.

مثل دوستی با علیرضا و سپیده، پیدا کردن شهرام هم یکی از خوش شانسی های زندگی ام بود، خانواده دوست داشتنی و با محبتی اند. کل اجاره ای که میدادیم به خرجی که برایمان میکردند نمی‌رسید، چه برسد به اجاره خانه. سال آخر هم قبل از خداحافظی، درخت پرتقال دم در را به من هدیه دادند و گفتند هر سال پرتقالش را هر جا که باشم برایم می‌فرستند. از محبتشان تا سال‌ها خطی که روی شیشه نوشته بودم را پاک نکردند و به مستاجر ها هم میگفتند که پاک نکنند. دیگر چه بگویم که حق مطلب را در وصف مرام و معرفتشان ادا کرده باشم؟

امروز که شهرام آمد، یک کیسه بهار نارنج هم آورد. بوی بهار نارنج در ایوان پیچید و خاطرات، چنگ محکم تری به روحم زدند. هر بار که اسم علیرضا و سپیده را می‌آورد، سینه ام فشرده تر می شد. خیلی خوب رقص شهرام را روز عروسیشان یادم است. خیلی خوب شب‌های چله ای که پیش هم بودیم را یادم است. بوی بهار نارنج و لهجه شهرام روحم را به ده سال پیش می‌برد و خاطرات خوشی که شیرینیشان هنوز زیر زبانم است اما...

شهرام بعد از چایی بعد از ناهار رفت. رفت و تاسیان شد. من ماندم و بوی نارنج توی ایوان و خاطراتی که نمیتوانستم از هجومشان بگریزم.

همان موقع به اتفاق و به لطف عزیزی به تلگرام وصل شدم. به سپیده پیام دادم. تبریک سال نو و احوال پرسی. یکی دو ساعت بعد که بیدار شد پیام داد، ابراز دلتنگی. دروغ چرا، کمتر از علیرضا دوستش نداشتم. همانقدر که علیرضا مثل برادرم بود، سپیده مثل خواهرم. سینه ام فشرده شد از پیامش. دلتنگی ام از این جهت بود که بعید بود دوباره ببینمش. بعد از جداییشان و بعد از مهاجرتش به آمریکا، چطور ممکن بود دوباره ببینمش؟ چطور ممکن بود دوباره بنشینیم و مثل گذشته بخندیم؟ حالا خاطراتم دیگر مرور شیرینی‌های زندگی ام نبود، یادآوری حسرت بود. حسرت نچشیدن دوباره آن شیرینی‌ها.

سینه ام فشرده بود، اما باز می‌گفتم تا بخندیم. باز مسخره بازی‌هایم را در می‌آوردم و خیال میکردم که هنوز جمع سه نفره‌یمان جمع است. اما نبود.

بوی بهار نارنج توی ایوان بود، اما نه من بیست و دو ساله بودم، نه شهرام صاحبخانه ام بود، نه علیرضا و سپیده مهمانم و نه بهار بهار دلنشین. بوی بهار نارنج توی ایوان بود، لهجه‌ی گیلکی شهرام و اصفهانی علیرضا و سپیده توی گوشم و دلتنگی تنها چیزی بود که از آن همه خوشی برایم مانده بود.
 
یه اپیزود خیلی متفاوت و خوش‌ساخت 👏✨

«سین هشتم» فقط یه روایت ساده نبود، یه تجربه‌ بود. از همون اول با فضا و حسش درگیر شدم. متن خیلی روان، صمیمی و در عین حال عمیق نوشته شده بود—جوری که راحت می‌تونستی باهاش ارتباط بگیری بدون اینکه حس کنی داره اغراق می‌کنه یا مصنوعیه.
انتخاب موزیک‌ها دقیق و هوشمندانه بود 🎧 کاملاً سر جای خودشون نشسته بودن و حس روایت رو چند برابر می‌کردن. مخصوصاً ترنزیشن‌ها خیلی تمیز و حرفه‌ای دراومده بودن.
از نظر میکس هم واقعاً کار تمیزی بود—صدا واضح، بالانس خوب، و هیچ‌جا اذیت‌کننده یا شلوغ نبود. این نشون می‌ده چقدر روی جزئیات وقت گذاشته شده.
بیشتر از همه چیزی که برام ارزشمند بود، اون حس شخصی و واقعی بود که تو کل اپیزود جریان داشت. این‌که یه خاطره و حس درونی رو این‌قدر شفاف و قابل لمس منتقل کنی، کار ساده‌ای نیست.
واقعاً مشتاقم ادامه این مسیر رو ببینم. اگه این شروعشه، قطعاً کارهای قوی‌تری هم در راهه 🔥
 
فروردین تموم شد و هنوز «شب، سکوت، کویر» رو گوش ندادم. این آلبوم برام همیشه یادآور بهار بود. این آلبوم بوی بارون و یونجه نورسته رو تو دماغم زنده میکرد و نم بارون رو روی صورتم مینشوند. ولی فروردین امسال تموم شد و هنوز گوشش ندادم. البته هنوز نمیدونم فروردین تموم شده یا نه، مثل باقی روزهای سال که نفهمیدم چندم چه ماهی بودن، برعکس هر سال که هر لحظه از هر روز رو یادم بود و میشمردم، خاصه بهار. خاصه بهاری که دوست داشتم لحظه لحظه ش رو در آغوش بکشم و نمیتونستم. بلا استثنا هر بار که سیزده بدر تموم می شد، چنان غمی وجودمو میگرفت که ساعت ها گریه هم آرومم نمیکرد. اصلا اولین باری که برای درمان افسردگیم به دکتر رفتم هفته سوم فروردین بود، بعد از این که چشم هام از شدت گریه باز نمیشد. آخرین بهاری هم که این افسردگی رو احساس کردم، بهار پارسال بود که این متن رو نوشتم. یادمه هر بار که از دفتر شرکت خارج میشدم، درخت های چنار، اقاقیا و توت و حتی عرعرهای تو پیاده‎رو رو نوازش میکردم و رد میشدم. شب‎ها قبل از بسته شدن در خوابگاه، تا انتهای کوچه میرفتم و چنار قطور لب جوب رو بغل میکردم و بعد برمیگشتم خوابگاه. یادمه حتی دبیرستانی که بودم، هر روز صبح نیم ساعت زودتر میرسیدم مدرسه و قبل از رفتن به مدرسه، پارک پایین مدرسه رو میگشتم تا مست بوی یونجه ها بشم و فراموش کنم که لای ساختمون های سیمانی اسیرم. وقتی که اصفهان بودم، با همه خستگی‎ها، آخر هفته ها سر به بیابون میذاشتم تا با بوی دود سوختن خار و خاشاک‎ها، بوی دود بنزین و گوگرد رو فراموش کنم و تو صدای چرق چرق سوختن شاخه‌‎ها، صدای سنگین ماشین ها رو خفه کنم و به آرامش برسم.

ولی امسال؟ بهار دیگه برام اون معنی خاص هر ساله رو نداشت. فروردین هم مثل اسفند بود، مثل بهمن و دی و حتی آذر. نه این که زیباتر نباشه، هرگز. هرگز زیبایی فروردین با کراهت آذر برام قابل مقایسه نیست، اما فروردین بودنش برام مهم نبود. امسال که به طبیعت از همیشه نزدیک تر بودم، از گذر بهار در رنج نبودم.

تا پارسال اگر فکر میکردم رنج‎هام ریشه در تمدن داره، امسال مطمئن شدم که همین طوره.

درسته. حالا من یک سالیه که آزادم و دیگه میله های زندانم رو نمیشمرم.
من همیشه تو بهار احساس ناراحتی و غصه‌ی بیشتری دارم تا پاییز. تو پاییز اهمیتی نداره که روزم چطور می‌گذره، همین که می‌گذره خودش مایه‌ی شادکامیه. تو بهار حتی به بهترین شکل ممکن هم بگذرونم، از این که اون لحظات گذشته غمگینم. حالا فکرش رو بکن این بهار نازنین رو دارم تو تهران می‌گذرونم. ده ساعت تو اتاق شیش متری‌ای که حتی پنجره‌ای به آسمون نداره، ده ساعت دیگه‌ش تو اتاق شیشه‌ای‌ای که چشمت رو نور مانیتور و گوشت رو صدای تق تق کیبورد و وز وز ممتد بقیه دم و دستگاهای به درد نخوری که دستته آزار میده. چهار ساعت مونده‌ش هم توفیری نداره، اما حداقل نوری از لای دودها و جیک جیکی از بین اون همه صدای روح خراش، روحت رو نوازش میده.
به قول شاعر مگه تموم عمر چندتا بهاره؟ باقی‌مونده هم که جز مختصری نیست.
حیف از این زندگی که این طور به اسارت می‌گذره. حیف از این بهار. حیف از این همه قشنگی که از لمسش محرومیم.
نمی‌دونم شده از دوست داشتن کسی یا چیزی گریه کنید؟ من همیشه از شدت دوست داشتن بهار گریه می‌کنم. دلم می‌خواد زمین نم‌دار و سبزش که بوی زندگی میده رو چنان بغل کنم که انگار بچه‌ی ترسیده و گریانمه. دلم می‌خواد درخت‌ها رو طوری بغل کنم که نبض آوندهاشو حس کنم. برگ‌های تازه‌شون رو طوری نوازش می‌کنم که اگه مونیکا بلوچی بهتون پا بده شما نوازشش می‌کنید.
من همیشه تو بهار غمگین تر از پاییزم. روحم بدوی تر از اونه که این زندگی شهری رو تحمل کنه. سخته به تکامل چندین میلیون‌ساله‌ای که دارم بگم بیا تو این نظم چندصدساله غیرطبیعی ویرانگر جا بگیر، خاصه تو بهار. بهاری که زیر گوشم زمزمه می‌کنه بیدار شو، ریشه بدوون، جوانه بزن، شکوفه کن، زنده شو. چطوری بهش بگم من زنده ام و این تابوتی که توشم، دونه‌ای نیست که با زمزمه‌های سحرآمیز تو بشکنه و ریشه و جوونه‌هام بزنه بیرون؟
تو بهار غمگین‌ترم، چون تو بهار تافته‌ی جدا بافته‌ی طبیعتم. رونده شده و غریب و تنهام و فقط حق دارم از دور ببینم که بقیه چطوری بازی می‌کنن، چون من جذامی تمدنم.


@maleckname

فروردین ۱۴۰۴
 
Back
بالا