به جز بوها، لهجهها هم برایم یادآور خاطرات است. امروز که لهجه شهرام را شنیدم، خاطرات بسیاری برایم زنده شد. شهرام صاحبخانه ام بود، وقتی که دانشجو بودم. صاحبِ خانهای کنار رودخانه، کنار جنگل، با حیاطی پر از درختهای نارنج و پرتقال. خانهای که اگر در آسمان همیشه ابری کنار دریایش حتی یک بار بر حسب اتفاق خورشیدی پیدا میشد، هیچ وقت نوری به آن نمیرسید. چند سال گذشته است؟ تقریبا دوازده سال از آشناییمان. ترم سوم بودم که مستاجرش شدم، با علیرضا و سعید و نیما، سال بعد من ماندم و علیرضا و سال آخر هم من تنها شدم. البته علیرضا و سپیده هیچ وقت نگذاشتند احساس تنهایی کنم. بعد از ازدواجشان هر یکی دو هفته یک شب پیش هم بودیم. یا من پیششان بودم و یا آنها پیش من بودند. هیچ وقت شیرینی آن شبها را فراموش نمیکنم. شیرینی آن لحظاتی که علیرغم همه سختی ها کنار هم میگفتیم و میخندیدیم. صدای شهرام و لهجه اش امروز یادآور خیلی از آن خاطرات شد.
مثل دوستی با علیرضا و سپیده، پیدا کردن شهرام هم یکی از خوش شانسی های زندگی ام بود، خانواده دوست داشتنی و با محبتی اند. کل اجاره ای که میدادیم به خرجی که برایمان میکردند نمیرسید، چه برسد به اجاره خانه. سال آخر هم قبل از خداحافظی، درخت پرتقال دم در را به من هدیه دادند و گفتند هر سال پرتقالش را هر جا که باشم برایم میفرستند. از محبتشان تا سالها خطی که روی شیشه نوشته بودم را پاک نکردند و به مستاجر ها هم میگفتند که پاک نکنند. دیگر چه بگویم که حق مطلب را در وصف مرام و معرفتشان ادا کرده باشم؟
امروز که شهرام آمد، یک کیسه بهار نارنج هم آورد. بوی بهار نارنج در ایوان پیچید و خاطرات، چنگ محکم تری به روحم زدند. هر بار که اسم علیرضا و سپیده را میآورد، سینه ام فشرده تر می شد. خیلی خوب رقص شهرام را روز عروسیشان یادم است. خیلی خوب شبهای چله ای که پیش هم بودیم را یادم است. بوی بهار نارنج و لهجه شهرام روحم را به ده سال پیش میبرد و خاطرات خوشی که شیرینیشان هنوز زیر زبانم است اما...
شهرام بعد از چایی بعد از ناهار رفت. رفت و تاسیان شد. من ماندم و بوی نارنج توی ایوان و خاطراتی که نمیتوانستم از هجومشان بگریزم.
همان موقع به اتفاق و به لطف عزیزی به تلگرام وصل شدم. به سپیده پیام دادم. تبریک سال نو و احوال پرسی. یکی دو ساعت بعد که بیدار شد پیام داد، ابراز دلتنگی. دروغ چرا، کمتر از علیرضا دوستش نداشتم. همانقدر که علیرضا مثل برادرم بود، سپیده مثل خواهرم. سینه ام فشرده شد از پیامش. دلتنگی ام از این جهت بود که بعید بود دوباره ببینمش. بعد از جداییشان و بعد از مهاجرتش به آمریکا، چطور ممکن بود دوباره ببینمش؟ چطور ممکن بود دوباره بنشینیم و مثل گذشته بخندیم؟ حالا خاطراتم دیگر مرور شیرینیهای زندگی ام نبود، یادآوری حسرت بود. حسرت نچشیدن دوباره آن شیرینیها.
سینه ام فشرده بود، اما باز میگفتم تا بخندیم. باز مسخره بازیهایم را در میآوردم و خیال میکردم که هنوز جمع سه نفرهیمان جمع است. اما نبود.
بوی بهار نارنج توی ایوان بود، اما نه من بیست و دو ساله بودم، نه شهرام صاحبخانه ام بود، نه علیرضا و سپیده مهمانم و نه بهار بهار دلنشین. بوی بهار نارنج توی ایوان بود، لهجهی گیلکی شهرام و اصفهانی علیرضا و سپیده توی گوشم و دلتنگی تنها چیزی بود که از آن همه خوشی برایم مانده بود.