• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

ملکنامه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع maleck :)
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

maleck :)

کاربر خاک‌انجمن‌خورده
ارسال‌ها
1,782
امتیاز
39,227
نام مرکز سمپاد
شهید بابایی
شهر
قزوین
سال فارغ التحصیلی
91
دانشگاه
دانشگاه گیلان
رشته دانشگاه
مهندسی صنایع
حالا که تلگرام و فلان و بهمان بسته‌س، می‌خوام اینجا بنویسم.
 
در ستایش عزیزان سمپادیا

پاییز 98 اصفهان بودم. سال دومی بود که اصفهان بودم و تازه با خیابان‌هایش آشنا و با خوی مردمش خو گرفته بودم. دور از خانواده، دور از عزیزانم، تقریبا بی کس و بی نام و نشان. آبان؛ اولین باری که خون دیدم. اولین باری که زنجیر اسارت را روی گلویم لمس کردم. اولین باری که فهمیدم سوریه نمی‌شویم یعنی چه.
آبان آن سال اولین باری بود که احساس می‌کردم از بند همه ناامیدی‌ها رها شده ام و به قول پیامبر جدیدم چیزی برای از دست دادن نداشتم جز زنجیرهایم. اولین باری بود که احساس زندگی کردم؛ وقتی که زنجیرها را گسستنی تر از تار عنکبوت می‌دیدم. اولین باری که بوی پیروزی به مشامم رسید و اولین باری که فهمیدم نه! این بوی پیروزی نیست که بوی خون است. بوی امیدها و آرزوهای غرق خون ماست. بوی آزادی است که سینه اش را به سرب داغ کرده اند. شکستم. زندگی آوار شد روی سرم وقتی دیدم هنوز زنده ام فقط برای بردگی دیگری. وقتی رقص شیاطین را روی تل جنازه ها دیدم. وقتی پوزخند قهرمانانه شیاطین را وقت گریستن مادران داغدار دیدم. شکستم. مدام تصویر آوارهای سوریه روی بنر «سوریه نمی‌شویم»ی راکه زمستان 96 کنار میدان میرعماد قزوین دیدم از ذهنم می‌گذشت. این تهدید است؟ بله. این فرعونی است که مگر نیل خون غرقش کند.
شکسته بودم و جز خودم کسی را برای در آغوش کشیدن و گریستن نداشتم. رمقی برای زندگی نبود، برای قوی شدن؟ اصلا. استیصال. زخمی نبود که قوی تر کند، پس مرده بودم.
سه سال بعد، امیدوار تر از همیشه به آزادی، با همین دست خالی و سردم؛ نتیجه نمی‌توانست متفاوت باشد، اما می‌خواستم خوش باشم. می‌خواستم آزادی را تصور کنم. آزادی را چشیدم، اما باز هم محدود به چیزی که صلاح میدانستند: وقتی که شب عید کنار ماشین پلیس، چشم در چشمشان گوشه خیابان لیوان هایمان را به هم زدیم و نوشیدیم، کمی آزادی را چشیدم. نترسیدن. آزادی همین است، قوی بودن، نترسیدن. گذشت و دیدم نه. این نسیم آزادی، از همان پنکه ای می‌وزید که ارباب بالای سرم روشن کرده بود تا شاید بوی خون را فراموش کنم.
پنکه خاموش شد. رویای آزادی فروریخت. دوباره شکستم. حالا به کدام رویا خوش باشم؟ چه رویایی شیرین تر از آزادی؟ اگر همیشه از دست دادن، سخت تر از نداشتن نباشد، اینجا سخت تر است. حالا زندانی آزادی چشیده‌ای بودم و استخوانم تیر می‌کشید. من بودم و تحمل ناپذیرترین بار هستی. نه تصویر کسی از جلوی چشمانم گم میشد و نه صدایشان. فکر جان‌های عزیز رفته، عیاشی جان در تنم را سخت می‎‌کرد.
در زمستان سرد دیگری رویای آزادی دوباره جوانه زد. برف کینه توزانه تر می‌بارید و تیغ وحشیانه تر می‌برید. این بار نه جوانه و بذر که خاک هم در این آتش می‌سوخت. نفسی بالا نمی‌آمد و پناهی نبود که دوباره به سمپادیا برگشتم. نمردم. این جا آخرین نخ اتصالم به زندگی شد. اینجا تخدیر همه دردهایی شد که در هوشیاری می‌کشتم. اینجا مجالی شد برای نفس کشیدن، برای زنده ماندن، برای زنده نگه داشتن بذری برای جوانه زدن. آدم‌هایی که نمی‌شناختم، آدم هایی که دوستم داشتند و حتی آدم‌هایی که از من متنفر بودند به دادم رسیدند. آدم‌هایی که هنوز آدم بودند.
فراموش نمی‌کنم، نه بوی خون را، نه صدای خشدار گریه را، نه فریاد مردمی که صدایشان زیر صدای گلوله‌ها گم شد. نه، هرگز فراموش نمی‌کنم. نمی‌توانم فراموش کنم اما الان وقت تحمل کردن است. وقت زنده ماندن است. وقت قوی تر شدن است. وقت مهیا شدن است برای خیر مقدم گفتن به آزادی.
و فردای آزادی، وقت سوگواری است برای همه‌ی آن چیزی که از ما گرفته شد.
چه اشک هایی که منتظر فرو افتادن است.
 
وقتی بچه بودم اینجا هنوز برق نداشت. اینجا یعنی همین روستای پدری، طالکوه. چهار ساله بودم که تیرهای چوبی برق را آوردند و بالاخره اینجا هم شب هایش کمی روشن شد. تا قبل از آن شب‌ها اتاق با چراغ گرد سوز روشن بود و راه با فانوس روشن می‌شد.
بچه که بودم بیشتر از هر چیزی معتاد تلویزیون بودم، تلویزیون 14 اینچ قرمز رنگ سیاه و سفیدی که داشتیم. شاید علاقه ام به فیلم‌های کلاسیک هم ریشه در همان کودکی ام دارد. و بعد رادیوضبط دو کاستی که بود. شب‌ها نوار خروس زری پیرن پری را گوش میدادم، بعد هم نوار کلاه قرمزی. وقتی هم که پدرم نوارهای شجریان را گوش می‌داد، کنارش می‌نشستم و می‌شنیدم. علاقه ام به موسیقی همینجا شکل گرفت، زمستان 76 یا بهار 77، ما و شب، سکوت، کویر. اما این ها برای وقتی بود که قزوین بودیم و برق داشتیم، طالکوه اما خبری از این تکنولوژی‌های مفرح نبود. تفریح روزانه ما، اگر برف و باران نبود، گشتن و بازی کردن بود. اگر برف و باران بود، باید آنقدر خانه می‌ماندیم تا شب شود و گردسوزها روشن شوند. تفریح شبانه ما همیشه به راه بود. بازی با سایه‌های گرد سوز، بازی با پروانه‌های گرد شعله های لرزانش. دیوار سفید خانه و سایه‌های سیاه دستهای ما فرق چندانی با صفحه تلویزیون سیاه و سفیدمان نداشت، بجز آن که حرکاتش در اختیار ما بود. برق که آمد، گردسوزها جمع شد، تلویزیون سیاه و سفیدمان رفت طالکوه و ما هم تلویزیون رنگی خریدیم.
طالکوه تلفن هم نداشت، تا بیست سال پیش تنها یک خط تلفن عمومی در روستا بود. اگر کسی از جای دیگر با طالکوه تماس می‌گرفت، یک بلندگو، مثل بلندگوهای مسجد اعلام میکرد آقای فلانی، تلفن داری از فلان جا. اگر برف و باران بود، با چه مصیبتی باید به آن تلفن میرسیدیم که فقط سه دقیقه فرصت صحبت داشت، ولی به هر شکلی بود می‌رفتیم. اگر تیغ می‌بارید هم می‌رفتیم. کسی که در آن شرایط و زمان تلفن زده، دلیل موجهی دارد، حتی اگر احوال پرسی ساده باشد.
الان که برق و تلفن هست و اینترنت نیست، برایم یادآور همان روزهاست. روزهایی که باید به سختی به تلفن میرسیدیم تا فقط بگوییم: «سلام، خوبم، خوبی؟ خدا را شکر.» روزهایی که یک نفر باید سلام همه را به بقیه خانواده میرساند. روزهایی که احوال پرسی نه از سر مرام و معرفت و دلتنگی، که از ضرورت خانواده بودن بود. روزهایی که باید با هر چه بود و نبود سختی‌ها را تحمل میکردیم، تا شب‌های روشن را پیش از از پا افتادن ببینیم.
 
دو ساعت نوشتم، سیو نشد و بسته شد و پرید.
تفو بر تو ای چرخ گردون.
 
خرده بورژواها

صبح که به ناچار از زیر پتو بیرون خزیدم تا به کار گوساله‌ها برسم، میوش و میشو-گربه‌های قشنگم- چنان کنار بخاری خوابیده بودند که حتی یارم به یک لا پیراهن زیر نسترن نخوابیده بود. صبحانه را که خوردیم، میو میو کنان سهمشان را خواستند. صبحانه را خوردند و ما رفتیم پی کار و آن ها دوباره کنار بخاری خوابیدند. بعد از دو ساعتی جان کندن، یخ زده برگشتیم خانه. با پنجه‌هایی که به سختی باز می‌شد، چند تکه ای هیزم شکستم و گذاشتم کنار بخاری تا برفش آب و بخار شود. گربه‌ها همچنان خوابیده بودند. تا لباس از تن درآوریم، میشو، دختر همیشه غرغرو، میویی کرد. فهمیدم شعله فرو نشسته و باید هیزمی دوباره بگذارم. تا آتش را دوباره چاق کنم، غرغر خانم قطع نشد. حتی زحمت باز شدن چشمش را نداد و در خواب فرمان می‌فرمود. شعله سرکش شد. به الاغ بیچاره‌ای فکر کردم که این همه زحمت برای آوردن هیزم‌ها کشیده بود و حالا سهمی از این آتش ندارد. به میشو نگاه کردم که حالا احساس رضایت می‌کند. به سیا و گودی، سگ‌های شیرصفت نگاه کردم که زیر این برف، سینه سپر کرده‌اند که سینه ما را گرگ و پلنگ ندرد. به میوش نگاه کردم که حالا آن طرفش را به گرمای بخاری می‌دهد. پوریا نگاهم را دید و با خنده گفت: «خرده بورژواها». بابا آمد و گفت: «واقعا زندگی رو اینا می‌کنن، این همه زحمت بکش برو هیزم بیار و بشکن و آتیش به پا کن که اینا لم بدن کنارش. خر بیچاره رو بگو». پوریا گفت: «خر متخصص نیست که، کارگره. اون سگم کارگره. اینا متخصصن. کل روز میخورن و می‌خوابن که فقط برن چارتا موش بگیرن. کاری که هیچ کی نمیکنه». میشو میوی دیگری در تایید حرف پوریا کرد. خندیدیم. رفتم تا کمی شیر داغ بیاورم. شیری که با عسل و هل و دارچین و زعفران داغ کرده بودم. دو تکه از کلوچه‌ای که دیشب پخته بودم هم مانده بود. همه را آوردم. با اجازه اولیاحضرتان نزدیک بخاری نشستیم. بوی شیر و کلوچه که بلند شد، میشو بیدار شد. کلوچه را نزدیک دهان آورده بودم که خیز برداشت تا از من بقاپد. میویی از سر خشم و تعجب داشت، میویی بلند و سرکش. مادرم با دمپایی نوازشش کرد. البته کمی خشن. گفت: «دیگه خیلی پررو شدن. پس فردا مارو هم از خونه بیرون می‌کنن. برای دو تا موش آخه؟» پوریا میشو را صدا زد و میشو روی زانوی پوریا جلوس کرد. میو کرد. فرمان نوازش داد. پوریا نوازش کرد و میشو خرخر. میوش رفت دنبال شکار و میشو همچنان خواب بود. پوریا گفت: «برای دو تا موش نه، برای این همه قشنگی».
 
یاد یار و دیار

برف تا بالای زانو آمده بود که گفتیم حالی به گاو و گوساله‌ها بدهیم. ولشان کردیم. مثل تیری که از کمان رسته باشند، جستند. چنان به سمت دشت برف دویدند که مجاهدان اسلام پی حوری به جنت. ‌چِیلَه، کَل هشتصد کیلویی‌مان مثل خرگوش سه کیلویی می‌پرید و خود را به برف می‌کوبید. هر بار که میپرید پایش بی اغراق دو متر از زمین فاصله داشت و دستش یک متر. ترسیدیم. تا به حال اینطور ندیده بودیمش، حتی وقت جفت‌گیری و خاک‌برسری. فاصله گرفتیم که شهیدمان نکند. گودی و سیا هم که اول مشغول بازی شده بودند، ترسیدند. دیگر هیچ کس و هیچ چیز نزدیکش نبود و در عالم خودش عشق می‌کرد. انگار هر شب خواب آلپ را میدید و امروز رویایش به واقعیت پیوسته بود. مادرش هم در برف میرقصید. او هم یاد هایدی و آلپ کرده بود. یاد خودم افتادم، وقتی که اصفهان بودم. اصفهان، همان دشتی که به یک تپه‌ی سنگی می‌گویند کوه صفه و به یک کویر تشنه می‌گویند زاینده رود و به شهرشان هم نصف جهان. یاد وقتی که میان لهجه‌های غریب، لهجه کردی، ترکی یا گیلکی یک مسافر یا دانشجو مرا به خانه ام می‌رساند. یاد وقتی که بیشتر از تمام عمرم آهنگ کردی گوش دادم و نفهمیدم چرا. یاد وقتی افتادم که هر هفته شهر را تحمل میکردم تا جمعه شود و از شهر خارج شوم، یک ساعت پیاده از بهارستان دور شوم تا به دامن کوهچه‌های سنگی دور از آدم برسم و بعد یک ساعت پیاده تا بالا بروم که دیگر هیچ نباشد جز او وحدهُ لا اله الا کوه. آن بالا گوشم را تیز می‌کردم که صدای کبک‌ها را بشنوم. روی خاک سرخش با خار و خاشاک آتشی روشن می‌کردم و بدون هیچ دودی خیال می‌کردم که این جا کوه است، اینجا طالکوه که نه، حداقل قزوین است. این کنده بلوط شکسته نه، اما گون های خشک باد کنده است که می‌سوزند و من نزدیک خانه ام. آدمی دورم نبود، راحت از ته دل قیه می‌کشیدم. اگر باران نمی می‌زد – که به لطف حضورم در اصفهان آن دو سال بارندگی خوبی داشت- دیگر کیفم کوک کوک می‌شد. بوی دود آتش و نم باران آشنا ترین بوی روزهای خوش زندگی‌ام بود.
یاد علیرضا و سپیده افتادم، وقتی که رفته بودیم اسفرجون، روستای پدری سپیده. وقتی که بعد از صبحانه رفتیم پیاده روی و رسیدیم پای تپه (کوه)، تیر جسته از کمان شدم؛ وقتی که رسیدم بالای کوه و قیه کشیدم و پایین جوابم را دادند. آنقدر مست و از خود بیخود شده بودم که وقتی برگشتم، پدر سپیده گفت: «آقا پیمان یاد وطن کردیا!» و علیرضا گفت: « دیدین که چطور مثه بز دوید بالا»...
اما چِیله که هرگز نه آلپی دیده و شنیده، چرا باید یاد یار و دیار کند؟ اشتباه می‌کردم. من تنها دلم برای آن روزها تنگ شده بود، برای دوستان جانم. برای علیرضا و سپیده. برای خنده‌هایمان. برای مسخره بازی‌هایمان. برای یک ساعت ساکت ننشستن و گفتن و خندیدن و گفتن و خندیدن. این روزها دلم بیشتر از هر روزی برایشان تنگ شده و از هر جا هر چیز به آن جا می‌رسم، خاطرات روزهای خوش دوستی‌مان. من بودم که دلش تنگ بود، نه چیله.
 
بوی نان

خیس و یخ زده رسیدم خانه، برف روی کاپشنم یخ بسته بود. آنقدر عرق کرده بودم کلاه خیسم بخار میداد. به هر زوری که بود راه را باز کرده بودیم و کمی آب و هیزم آوردیم. وقتی رسیدم خانه آتش اجاق را چاق کردم و خواستم دوباره بروم که تلفنم زنگ خورد. هر طور که شده بود باید تا قبل از ظهر، یخ تانکر و لوله‌ها را باز کرده و آب می‌آوردم. نخواستم معطل شوم و رفتم که مادرم گفت: «شماره تهرانه. جواب بده. امروز دوبار زنگ زده.»

+بفرمایید؟

-آقای ملک پور؟

+در خدمتم

-از شرکت فلان مزاحم شدم. فردا می‌تونید تشریف بیارید برای مصاحبه؟ ساعت 10 صبح، شهرصنعتی البرز...

+ نه نیستم. احتمالا تا هفته آینده نباشم.

....

تلفن را که قطع کردم، از نگاه مادرم فهمیدم که امروز دوباره روز بحث است. همین پنچشنبه بود که قبل از شام بحثمان شده بود. آن روز وقتی آمدم تمام لباس هایم را کثافت گرفته بود. گوساله بیچاره نفخ کرده بود و باید کاری می‌کردیم. یک مقدار پارافین، یک مقدار جوش شیرین حل شده در آب و یک قرص مخمر به خوردش دادیم. گوساله است، بچه‌ی آدم که نیست. باید فکش را باز کنی و با لوله و دم و دستگاه مخصوصی همه‌ی این ها را مستقیم به مری بریزی. و بعد آنقدر پشت سیرابی اش را دورانی محکم بمالی که شاید نفخ حرکت کند و آروغی بزند. و بعد هم ببری و بگردانی تا گوارشش باز هم تکانی بخورد. آن‌ها که قفس مخصوص دام دارند راحتند. دام را میبندند و با کمترین زحمتی این کارها را می‌کنند، اما ما که نداریم گرفتاریم. باید زور خر را بگذاریم تا با دست و طناب مهارش کنیم. تا آغشته به گه نشویم، کار در نمی‌آید. آن روز هم استثنا نبود، غرق گه شدم؛ از زیر سینه تا بالای زانو که اگر چکمه نداشتم تا انتها و وقتی رسیدم و مادرم سر و وضعم را دید بغضی شده بود. قبل شام طاقت نیاورد و گفت: «این چه زندگی‌ایه که برای خودتون ساختین؟» آن روز عکس‌های کت و شلواری ام را مرور کرده بود. وقتی که مهندس بودم و بوی خوب می‌دادم. وقتی که دنبالم ماشین می‌فرستادند و ازین شهر به آن شهر در سفر بودم. گفت و گفت و گفت و دم نزدم. او هم حق داشت، هر مادری خوشبختی فرزندش را می‌خواهد. به شوخی گفتم الانم هستیم دیگه. خوبیم، زنده ایم مثل بقیه. گفت: «مثل بقیه؟ رفیقاتون همه سر و سامون گرفتن. هفته پیش عروسی پسرداییت بود...» دیگر طاقت نیاوردم. «آره مادر، من بوی گه گاو میدم، بوی خون نه.» و از جا بلند شدم و رفتم.

شهریور چهارصد و یک بود که معافیت تحصیلی ام تمام می‌شد. استعفا دادم و آمدم قزوین که کارهای سربازی ام را بکنم. تازه دفترچه را گرفته بودم که خبر ژینا آمد. خیابان‌ها چیزی را صدا می‌زد که هرگز نداشتم. زندگی و آزادی. نتوانستم بنشینم و نگاه کنم. یک شب که از دوستم خبری نبود، تا نیمه شب بیدار ماندم. بالاخره پیام داد «سلام، خونه‌ام.». خیالم راحت شد. فردا صبج که هم را دیدیم گفت: «دیشب تو یه کوچه فرعی از رفیقم جدا شدم، یهو یه صدایی اومد و پسری بیست متر اون طرف تر از من، افتاد. تا برسم خونه و پیام رفیقمو دیدم که نوشته بود رسیدی و خونه‌ای مردم از نگرانی.» دلم ریخت. می‌توانست دوستم باشد. می‌‌توانست من باشم، قاتل یا مقتول. هنوز حالم جا نیامده بود که کاغذی دستم داد.

+اگه مردم اینو بده بابام.

کاغذی مهر و موم نشده. نگاهش کردم.

-این چیه؟

+ منو نبین. بخونش. پیشت باشه. مردم بده بابام.

آن جا برای من حجت تمام شد. رسیدم خانه و دفترچه ام را پاره کردم. می‌توانستم دفترچه را پست کنم، یازده ماه زیر پرچمشان پا بکوبم و کارهای دیگری که می‌خواستند و تمام. اما نخواستم. بوی آزادی را شنیده بودم... و بوی خون را. سرکش تر از آن شده بودم که سر خم کنم.

تا تیر چهارصدو دو، پنجاه بار رزومه‌ام رد شد، بخاطر غیبت سربازی. سه شرکتی هم که خودشان تماس گرفته بودند، خودم نرفتم. به همان دلیلی که سربازی نرفتم. هر روز از این و آن، مستقیم و غیر مستقیم حرف می‌شنیدم. تیر چهارصدو دو بالاخره دوباره مشغول شدم. حقوقی نداشتم، ارج و قربی هم. دیگر وسعم به خانه گرفتن نرسید، خوابگاه گرفتم. دخلی نداشتم که خرجی داشته باشم. شاید اگر آن موقع رابطه‌ام آنقدر لانگ دیستنس نبود دیگر چیزی برای خوردن هم نمی‌داشتم. آخر ماه که میشد، میگفتم سازم را کوک کنم و کنار مترو بنشینم. یک شب یک ساعتی نشستم، بیست تومن گیرم آمد و سی تومن بخشیدم. هر روز سایت‌های فریلنسری را می‌چرخیدم. کلا دو پروژه به تورم خورد که پولش خرج جراحی شستم شد، فیزیوتراپی هم که هیچ. بیمه نداشتم که از پس این هزینه‌ها بربیایم. مشاور یکی از دوستانم شدم که تازه کارش راه افتاده بود. گفت رفاقتی و گفتم چشم. اشکالی نداشت. دلم خوش بود که دستم بوی خایه و نانم بوی خون نمی‌دهد.

همچنان رزومه‌هایم یکی پس از دیگری رد می‌شد. تا مهر چهارصد و سه که بالاخره قبولم کردند و رفتم جای دیگری. رقمش روی کاغذ خوب بود اما مشخص نبود کی می‌دهند اگر بدهند. بیمه هم داشت. بیمه تکمیلی هم. اضافه کار و ماموریت هم. بعد از عقد قرارداد خوشحال پیام دادم: «که عزیزم، کار جدیدم خوبه. حالا میتونم کلاس زبان ثبت نام ‌کنم و دنبالشم.» مشکلم برای رفتن فقط سربازی نبود، زبان هم بود. مسئله اصلا زبان نبود. مسئله این بود که عزیز راه دورم فکر می‌کرد من هیچ هدف و برنامه ای برای به هم رسیدنمان ندارم و هر چه میگفتم شرایطم چگونه است و متوجهش نمی‌شد. گفتم اینطور شاید بهتر باشد، دلخوش کنکی هست حداقل. آذر تمام شده بود که بالاخره حقوق مهرم را دادند. کلاس زبان؟ پر. آنقدر مقروض شده بودم که حقوق مهرم کامل رفت. دوباره ماندم با همانقدری که کفاف کرایه اتاق و نان و تخم مرغم را بدهد. در به در دنبال کار بهتر. حالا دلایل رد رزومه ام دو تا شده بود. غیبت سربازی، جا به جایی زیاد شغلی.

خرداد امسال، تعلیق و قطع همکاری. رفتم انزلی، یکی از آشناها بازرگانی داشت. باز هم مشاوره و کار پاره وقت و نان بخور و نمیر. یه پایم انزلی، یه پایم طالکوه. برادرم توانسته بود پدرم را به گاوداری راضی کند. استارتش را زده بودند. من هم آمدم کمک. کار خودمان بود هر چه بود. انزلی که سوخت، رفت و آمدم به آن جا هم کم شد. طالکوه ماندم. هر از چندگاهی، دعوت به مصاحبه بود، اما به همان جلسه مصاحبه هم نمی‌ارزید. یکی جور شد که نسبتا خوب بود، کارآموز سابقم معرفی کرده بود. با سلام و صلوات رفتم مصاحبه، همه چیز روی کاغذ تمام شده بود، اما نشد. چند باری دنبالش را گرفتم، هی امروز و فردا کردند، بیخیالش شدم. ماندم طالکوه، پیش گاوها. رابطه ام؟ تمام شد. دیگر نتوانستیم. امیدی نبود.

از مرداد 97 که مشغول کار شدم، تا امسال، با احتساب آن یک سال سربازی هم آنقدری سابقه داشتم که جایی برای خودم کسی شوم. اما نشد. نه آن که خیلی بارم باشد، اما می‌بینم که همه آن هایی که کار یادشان دادم و هنوز مشکل گشایشانم، کسی شده‌اند. این زندگی ای بود که خودم ساختم؟ نمی‌دانم. شاید این راهی بود که پیش پایم گذاشتند. تا آن جایش که به خودم مربوط است، اشکالی ندارد. درست است که حالا بیشتر روز را بوی طویله می‌دهم، اما دلم خوش است که دستم بوی خایه و نانم بوی خون نمی‌دهد.

تلفن را که قطع کردم، از نگاه مادرم فهمیدم که امروز دوباره روز بحث است. خواستم رویم را برگردانم که گفت:«چی شد؟ میری؟» خندیدم. بغلش کردم و گفتم:«آره. باید زودتر برم. گوساله‌ها تشنه ان».
 
قصه باران
آخر آذر بود که شروع کردم به نوشتن قصه‌ای برای باران عزیزم. سابقه نوشتن که نداشتم، کتاب کودک چندانی هم نخوانده بودم، اما می‌خواستم برای تولدش کادویی آماده کنم که از دل و جانم بود. همزمان که می‌نوشتم و فکر می‌کردم و قصه پردازی می‌کردم، «شارلوت عنکبوته» را هم می‌خواندم تا کمی جمله پردازی مناسب کودکان دستم بیاید.

قصه ای که می‌نوشتم، قصه دوستی باران و بلوط پیر حیاط پدربزرگم بود. بلوطی که شاید بیش از هفتصدسال عمرش باشد و احتمالا نوروز امسال را نبیند. می‌خواستم آخر قصه، درخت پیر بذری به یادگار به باران بدهد تا هر جا دلش خواست بکارد. می‌خواستم تولد زندگی، آخر داستان درخت پیر باشد.

دی شد. روزها ذهنم در آشوب بود، شب‌ها بدتر. قصه ام ماند، تولد باران گذشت و همه چیز و همه جا رنگ سیاه و بوی خون گرفت. هر بار که صفحه ورد را باز کردم که بنویسم، نشد. همه جا بوی مرگ می‌آمد. بوی نیستی و نابودی. چه بنویسم؟ نمی‌توانستم. هنوز هم نمی‌توانم. باران عزیزم که الان تقریبا سن و سال کیانِ خداوند رنگین کمان شده است... به باران فکر میکنم، کیان به خاطرم می‌آید. نمی‌توانم بنویسم.

اما فکر می‌کنم باید بنویسم. زندگی باید ادامه داشته باشد. زندگی باید آن گونه که لایق زیستن باران‌ها و کیان‌هاست حداقل در قصه‌ها آفریده شود.

به بلوط پیر فکر می‌کنم. به دانه‌های بلوطش که امسال از هر سال بزرگتر بود. به دانه‌ای که مهر کاشتم تا بهار بروید. هدیه‌ای برای تولد عزیز راه دورم. به قصه ام فکر می‌کنم که باید بنویسم. به زندگی‌ای که باید ادامه دهم. به دانه‌هایی که دوست دارم در سرزمینی آزاد برویانم. به باران فکر می‌کنم؛ به روزهایی که باید زندگی کند.
 
در طول این زندگی، کم نبوده روزهایی که می‌خواستم روز آخرم باشد. کم نبوده اند روزهایی که خواستم به زندگی ام پایان دهم و تنها نخی مرا به زندگی متصل نگه داشته بود. عشق، دوست، خانواده یا حتی آرزوهای دست یافتنی. گاهی حتی این‌ها هم کافی نبود و تنها غمی بزرگتر مانع بود. تصور برادرم، خانواده‌ام، دوستانم... نمی‌توانستم. اما این چند ماه که شاید هر روز آن به تمام کردنش فکر کرده ام، نه عشق، نه محبت، نه دوستی و نه حتی تصور غم عزیزانم یارای نگه داشتنم را نداشته اند. این روزها تنها و تنها خشم است که مرا زنده و سرپا نگه داشته. تنها قوه محرک زندگی ام خشم است. بمیرم که چه شود؟ به کجای عالم بر می‌خورد؟ این همه رنج کشیدم برای هیچ؟ این چیزی نیست که بخواهم. حتی اگر خاری در پای دشمنان زندگی باشم، باید باشم و بمانم. حتی اگر خاری بر پایشان هم نباشم، باید باشم و بمانم که مرگ من هم، منی که کسی هم نیستم، بار مسئولیت بودن را بیشتر از پیش به دوش زندگان می‌گذارد. پدربزرگم می‌گوید «مو به ریسمان قوت است.» شاید من هم همان مویی باشم در این ریسمان. همین ریسمانی که شاید روزی ضحاک را به بند کشید. شاید اینطور نباشد اما می‌خواهم باشم. می‌خواهم معنی زندگی ام این باشد.
 
من همیشه تو بهار احساس ناراحتی و غصه‌ی بیشتری دارم تا پاییز. تو پاییز اهمیتی نداره که روزم چطور می‌گذره، همین که می‌گذره خودش مایه‌ی شادکامیه. تو بهار حتی به بهترین شکل ممکن هم بگذرونم، از این که اون لحظات گذشته غمگینم. حالا فکرش رو بکن این بهار نازنین رو دارم تو تهران می‌گذرونم. ده ساعت تو اتاق شیش متری‌ای که حتی پنجره‌ای به آسمون نداره، ده ساعت دیگه‌ش تو اتاق شیشه‌ای‌ای که چشمت رو نور مانیتور و گوشت رو صدای تق تق کیبورد و وز وز ممتد بقیه دم و دستگاهای به درد نخوری که دستته آزار میده. چهار ساعت مونده‌ش هم توفیری نداره، اما حداقل نوری از لای دودها و جیک جیکی از بین اون همه صدای روح خراش، روحت رو نوازش میده.
به قول شاعر مگه تموم عمر چندتا بهاره؟ باقی‌مونده هم که جز مختصری نیست.
حیف از این زندگی که این طور به اسارت می‌گذره. حیف از این بهار. حیف از این همه قشنگی که از لمسش محرومیم.
نمی‌دونم شده از دوست داشتن کسی یا چیزی گریه کنید؟ من همیشه از شدت دوست داشتن بهار گریه می‌کنم. دلم می‌خواد زمین نم‌دار و سبزش که بوی زندگی میده رو چنان بغل کنم که انگار بچه‌ی ترسیده و گریانمه. دلم می‌خواد درخت‌ها رو طوری بغل کنم که نبض آوندهاشو حس کنم. برگ‌های تازه‌شون رو طوری نوازش می‌کنم که اگه مونیکا بلوچی بهتون پا بده شما نوازشش می‌کنید.
من همیشه تو بهار غمگین تر از پاییزم. روحم بدوی تر از اونه که این زندگی شهری رو تحمل کنه. سخته به تکامل چندین میلیون‌ساله‌ای که دارم بگم بیا تو این نظم چندصدساله غیرطبیعی ویرانگر جا بگیر، خاصه تو بهار. بهاری که زیر گوشم زمزمه می‌کنه بیدار شو، ریشه بدوون، جوانه بزن، شکوفه کن، زنده شو. چطوری بهش بگم من زنده ام و این تابوتی که توشم، دونه‌ای نیست که با زمزمه‌های سحرآمیز تو بشکنه و ریشه و جوونه‌هام بزنه بیرون؟
تو بهار غمگین‌ترم، چون تو بهار تافته‌ی جدا بافته‌ی طبیعتم. رونده شده و غریب و تنهام و فقط حق دارم از دور ببینم که بقیه چطوری بازی می‌کنن، چون من جذامی تمدنم.


@maleckname

فروردین ۱۴۰۴
 
قهر میشا
بالاخره سخت ترین روزهای کارم در طویله گذشت و بالاخره میشا خانم بعد از یک هفته دوباره با من آشتی کرد. میشا، نازترین، شیرین‌ترین و مهربان‌ترین گوساله‌ای بود که یک گاو می‌توانست بزاید. قطعا اگر خدا این گوساله را می‌آفرید، آن موقع می‌گفت فتبارک الله احسن الخالقین. گوساله ای که زیباترین لبخند جهان همیشه بر لبش بود، الا این یک هفته. گوساله‌ای که در این شش هفت ماهی که از عمر شریفش گذشته، از گل نازک‌تر نشنیده.

نوبت تزریق دام‌ها شده بود، آن هم یکی از دردناکترین‌ها، ویتامین دی. نمی‌دانم کدام ابلهی اولین بار گفت قورباغه ات را اول قورت بده. گرفتاری ما از همین قورت دادن قورباغه در اول کار بود. مادر میشا، کَلو، سلیطه‌ترین دختر طویله، قورباغه‌ی ماست در همه کارها. بدبختی ما این است که بیش از حدی که یک گاو لازم است باهوش است. عجول هم هست و از همه بدتر، ناز فراوان دارد. تزریق به چنین گاوی کار خدا هم نیست. بعد از این که آخر آبان برایش کَل آوردم و بستر عشق بازی اش را فراهم کردم، با من رفیق شده بود. هر بار کنارش می ایستادم لیسم میزد، قدرشناس و با محبت. وقتی من می‌دوشیدمش آرام می‌ماند و بیقراری نمی‌کرد. برای همین گفتند که من آمپولش را بزنم، شاید کمتر بترسد و آرام بماند. نماند. با آن که مرا بیش از همه دوست داشت اما از این آمپول لعنتی بیش از همه می‌ترسید. نمیدانم آن سوزن ریز را چگونه دید یا از پخش شدن بوی دارو متوجه نقشه شوممان شد، هر چه بود رمید. درست جلوی چشم میشا، مادرش را به زور به بند کشیدیم و آمپول زدیم. چیزی نمانده بود که میشا طنابش را پاره کند. نعره میزد و خودش را میکشید تا به داد مادرش برسد. دلم کباب شد. در کودکی سر بریدن گوساله پیش مادرش را و گریه‌های مادرش را دیده بودم، آن موقع دلم انقدر نسوخته بود که آن شب سوخت. این مادر و دختر به شکل عجیبی احساساتی اند. شاید از آدم‌ها هم بیشتر.حقیقتا دلم خواست چنین دختری داشته باشم. شاید دلم برای خودم هم سوخت. یادم نمی‌آید آخرین بار چه کسی برای من این طور غیرتی شده بود. این دومین باری بود که جوشش خون و غیرت میشا را می‌دیدم. دفعه قبلی، وقتی بود که یکی از گاوهایمان خلاص شده بود و کلو را با شاخش زده بود. میشا خودش را خلاص کرده بود، از روی دیوار پریده و به سمت گاو متجاوز حمله کرده بود. شاخ ندارد، ولی به حقیقت که زنی است سخت جگر آور. همین برای نجات مادرش کافی بود. این بار اما شرایط طور دیگر بود. خبری از گاو متجاوز نبود، پیمان عزیزش بود که مادرش را آزرده بود. دلم برایش کباب شد. فورا برایش آرد و علف تازه بردم و زیر گردنش را قشو کشیدم تا آن صحنه را فراموش کند. دیدم بی رغبت است، گفتم امشب آمپولش را نزنیم. پوریا نگذاشت. گفت باید حتما بزنیم و نمی شود هر شب معطل ناز و ادای این ها بشویم. وقتی آماده شدیم که تزریق کنیم، میشا وحشی ترین موجودی شد که دیدم. غیر قابل مهار. وزنی نداشت، اما زورش از کَل هشتصد کیلویی مرحوم هم بیشتر بود. هر بار که نزدیکش میشدیم پرتمان می‌کرد و مجال مهار نمی‌داد. به زحمت مهارش کردیم و به زحمت آمپولش را زدیم بی آن که بدانیم چه شب‌های سخت تری در انتظارمان است. آن شب که انتظاری نداشتم به ناز و نوازشم محلی بگذارد، اما فردا صبح؟ منتظر بودم که مثل هر صبح دیگر وقتی در طویله را باز می‌کنم و با کیسو صدایش می‌کنم، جوابم را بدهد. صبح کیسو مثل همیشه جوابم را داد، اما میشا رویش را از من دزدید. هر چه صدایش زدم، زاویه اش با من مخالف تر شد. برایش آب بردم، آن طرف چرخید، علف بردم، آن طرف چرخید. خواستم قشویش بکشم، از دستم گریخت و سر و صدا به پا کرد. میشایی که به امید دیدن لبخندش پا به طویله می‌گذاشتم، یک هفته رویش را از من دزدید و نگاهم نکرد. یک هفته به هر روشی که می‌توانستم خواستم دوباره دلش را به دست آورم، نتوانستم. یاد کودکی خودم افتادم. یاد گریه‌ها و قهرها و کولی‌بازی‌هایی که بعد از آمپول خوردن داشتم. بیچاره مادرم. بیچاره هر پدر و مادر دیگری که مجبور می شود فرزندش را آمپول بزند و قهر و غضب فرزندش را تحمل کند. اما گریه و کولی بازی من هم نهایتا نیم ساعت بود. بدون هیچ جایزه ای هم تمام می‌شد. ناز و ادایم هم نهایتا با یک بوس و بغل جمع می‌شد. اما میشای نازنینم... یک هفته ناز فروخت و خریدم تا دوباره جوابم را داد. تا دوباره به رویم خندید. تا دوباره سرش را روی شانه ام گذاشت و اجازه داد زیر گردنش را نوازش کنم تا بالاخره سخت ترین روزهای کارم در طویله بگذرد.
23 اسفند 1404
 
معراج
بهاره دیگه. زمین مست، آسمان مست، بلبلان نغمه خوان مست، باغ مست و باغبان مست، من هم مست و متاسفانه خر هم مست. اسمش که کروئه، اما بابا گاهی بهش میگه عفیر. فکر می‌کردم همینطوری عشقی میگه، تا امروز فهمیدم چرا.

آفتاب سرخ شده بود و کُرو همچنان کنار گاوها مشغول چریدن یونجه‌های نو رسیده بود. آخرین بار قبل از اون برف سنگین سوارش شده بودم و هوا و فضا می‌طلبید دوباره ازش سواری بگیرم. بهار که میشه عقل از سر آدم میره دیگه. خاصه که مرد باشی. من مرد، کرو هم مرد. رفتم نزدیکش و بی‌هوا پریدم پشت خر بی پالان بیچاره. تاخت. تازوندم. تاخت. تازوندم. حالا یه جوری از تاختن و تازوندن میگم که انگار مسابقه اسب دوانیه، اما خب در حد من و خر کمی از اون مسابقه نداشت. بی پالان سواری گرفتن هم سخت تره هم راحت تر. سخت تر از این جهت که خودتی و خر، بی هیچ بند و بساطی که شاید پاگیرت بشه و راحت تر از این جهت که نزدیک تر به خود خری و خودتی و خر، بی هیچ بند و بساطی که دست و پاگیرت بشه. رو به خورشید میرفت. هوای بهار می‌پیچید تو ریه‌هامون و مست‌تر میشدیم. می‌تازوندیم. هر بیست متری که میرفت، کونش رو مینداخت هوا که منو بندازه زمین. هی رفت و نیفتادم. هی رفت و نیفتادم. غره شدم. خیال برم داشت. قیه مستانه و مردانه‌ای کشیدم. قیه رو کشیدم دیدم عجب وضعیتی! میخواد پرتمون کنه. ته مسیری که میرفت دره ای بود که اگر سنگلاخش نمی‌شد سنگ مزارمون، شاخ درخت‌های بلوطش کونمون رو می‌درید. هرچی های و هش کردم بی اثر بود. مست بود. می‌تاخت و می‌تازوند و من می‌ترسیدم. افسار که نداشت، یه زنجیری بود که به دهن‌بندش وصل بود. هر چی کشیدم، انگار نه انگار. چاره‌ای نبود. باید از کولش می‌پریدم قبل از این که پرتمون کنه. بازیمون بازی جوجه بود، ولی انگار فقط من یه کمی عقل داشتم. پریدم. حین پریدن هنوز تا خیال نوجوونیم بودم. تو خیال ایامی که کشتی می‌گرفتم و مثل پلنگ از درخت بالا میرفتم و می‌پریدم پایین. گفتم می‌پرم و یه غلتی می‌زنم و سر پا میشم، چیزیم نمیشه. اما زهی خیال باطل. پریدم پایین، غلتم نیومد. کوفته شدم. انگار فرقی نداشت بپرم پایین یا پرتم کنه. چنان پشتم به خاک مالیده شد که انگار کارلین درخت کنم کرده و ضربه فنی و تمام. من خوردم زمین و کرو لبه پرتگاه وایساد و به خورشید نگاه کرد. فهمیدم بابا چرا بهش میگه عفیر. می‌خواست جفتمون رو به معراج ببره اما من کم آوردم.

چهارم فروردین 1405

/
 
درس سال نو

سال89 یا 90 بود؟ دقیق یادم نیست. قزوین بودیم. روز آخر اسفند، سر صبح بیدار شدیم و کوله‌هایی که شب بسته بودیم را دوشمان انداختیم و عزم کوه کردیم. تازه خورشید تیغ کشیده بود که لبه‌ی کوه بودیم. اسم کوه چه بود؟ نمیدانستیم. مسیرش چه بود؟ نمیدانستیم. به سمت هر جا که بلند تر بود میرفتیم تا جایی که جلوتر از ما فقط دشت و سرازیری باشد. تا جایی که کوه بعدی دست نیافتنی باشد. اگر اشتباه نکرده باشم آن سال عید آخر شب بود، شاید هم نیمه شب، هر چه بود می‌خواستیم سال تحویل را خانه و سرحال باشیم. برای همین قبل از غروب به خانه رسیده بودیم. سال را به هرسختی و خستگی بود تحویل کردیم.

امسال دوباره همان داستان شد، اما نه به قصد کوهنوردی. دوباره روز آخر اسفند را در مرتفع ترین کوه‌های اطرافمان گذراندیم و درست ساعت شش، کمی قبل از سال تحویل به خانه رسیدیم. نگران بودیم که سال تحویل نرسیم، اما تا رسیدیم دیدیم که انیس، تاگل و مونت بیرون از طویله اند و پوریا داخل طویله مشغول کار. هر چه تلاش کردیم سر سال تحویل به خانه برسیم و کنار هم باشیم، نشد. تا لباس عوض کنیم سال تحویل شده بود. سر پایی رو بوسی کردیم و رفتم طویله کمک پوریا. تا آمدم تبریک بگویم روی ترش و کله خرابش بحث را عوض کرد. گویا انیس ول شده بود و رفته بود زیر تاگل که شیرش را بنوشد. تاگل رمیده و خلاص شده بود. بعد هم نوبت مونت شده بود. کل طویله را کثافت گرفته بود. تا کارها را راست و ریس کنیم، ساعت از هشت گذشته بود و وقت دوشیدن رسیده بود. خلاصه تا آمدیم سال را تحویل کنیم، سال کهنه شده بود.

آخر شب وقت چای خوردن که کنار هفت سین نشستیم، تفالی به خیام زدم. دو رباعی زیبا دیدم.

گر دست دهد ز مغز گندم نانی

وز می دو منی ز گوسفندی رانی

با لاله رخی و گوشه بستانی

عیشی بود این نه حد هر سلطانی

این رباعی محبوبم از خیام بود که هر بار، چنین عیشی داشتیم، میخواندم، هر چند در این عیش هرگز آن لاله رخ کنارم نبود، اما خب. عیش عیش بود.



گر کار فلک به عدل سنجیده بدی

احوال فلک جمله پسندیده بدی

ور عدل بدی به کارها در گردون

کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی؟

این رباعی، با حس و حالی که وقت سال تحویل و بعد از دردسری که گاوها درست کرده بودند داشتم می‌خوند. شاید مهم ترین چیزی که در این سالها فهمیدم همین بود که دنیا کار خودش را می‌کند، چه با میلم بخواند و چه نه. آن همه تلاش و استرس برای آن که لحظه تحویل سال کنار هم باشیم، با نافرمانی یک گوساله یاغی بی نتیجه ماند. آن گوساله با آن که کله‌یمان را خراب تر از کف طویله کرده بود اما اول سال یادآوری خوبی برایم گذاشت. پذیرش این که زورم فقط به خودم می‌رسد نه به سایر اجزای زندگی سخت است، پذیرش این که عدل دنیا با آن چه من عادلانه میخوانم متفاوت است سخت است، پذیرش این که خواستن توانستن نیست و تنها تلخی نتوانستن را بیشتر میکند سخت است، اما وقتی می‌پذیری، تازه مزه زندگی زیر زبانت می‌آید.

29 اسفند 1404
 
جهت دریافت عیدی ملکنامه‌ای به پ.خ مراجعه کنید.
(به دلیل کاهش احساس امنیت از انتشار عمومی آن معذوریم. شما هم به کسی ندید)
 
جهت دریافت عیدی ملکنامه‌ای به پ.خ مراجعه کنید.
(به دلیل کاهش احساس امنیت از انتشار عمومی آن معذوریم. شما هم به کسی ندید)
قلم‌ت مثل همیشه محشر بود، انتخاب موزیک هم درجه یک. 🤌🏻 کیف کردم. 😍
 
Back
بالا