پاییز 98 اصفهان بودم. سال دومی بود که اصفهان بودم و تازه با خیابانهایش آشنا و با خوی مردمش خو گرفته بودم. دور از خانواده، دور از عزیزانم، تقریبا بی کس و بی نام و نشان. آبان؛ اولین باری که خون دیدم. اولین باری که زنجیر اسارت را روی گلویم لمس کردم. اولین باری که فهمیدم سوریه نمیشویم یعنی چه.
آبان آن سال اولین باری بود که احساس میکردم از بند همه ناامیدیها رها شده ام و به قول پیامبر جدیدم چیزی برای از دست دادن نداشتم جز زنجیرهایم. اولین باری بود که احساس زندگی کردم؛ وقتی که زنجیرها را گسستنی تر از تار عنکبوت میدیدم. اولین باری که بوی پیروزی به مشامم رسید و اولین باری که فهمیدم نه! این بوی پیروزی نیست که بوی خون است. بوی امیدها و آرزوهای غرق خون ماست. بوی آزادی است که سینه اش را به سرب داغ کرده اند. شکستم. زندگی آوار شد روی سرم وقتی دیدم هنوز زنده ام فقط برای بردگی دیگری. وقتی رقص شیاطین را روی تل جنازه ها دیدم. وقتی پوزخند قهرمانانه شیاطین را وقت گریستن مادران داغدار دیدم. شکستم. مدام تصویر آوارهای سوریه روی بنر «سوریه نمیشویم»ی راکه زمستان 96 کنار میدان میرعماد قزوین دیدم از ذهنم میگذشت. این تهدید است؟ بله. این فرعونی است که مگر نیل خون غرقش کند.
شکسته بودم و جز خودم کسی را برای در آغوش کشیدن و گریستن نداشتم. رمقی برای زندگی نبود، برای قوی شدن؟ اصلا. استیصال. زخمی نبود که قوی تر کند، پس مرده بودم.
سه سال بعد، امیدوار تر از همیشه به آزادی، با همین دست خالی و سردم؛ نتیجه نمیتوانست متفاوت باشد، اما میخواستم خوش باشم. میخواستم آزادی را تصور کنم. آزادی را چشیدم، اما باز هم محدود به چیزی که صلاح میدانستند: وقتی که شب عید کنار ماشین پلیس، چشم در چشمشان گوشه خیابان لیوان هایمان را به هم زدیم و نوشیدیم، کمی آزادی را چشیدم. نترسیدن. آزادی همین است، قوی بودن، نترسیدن. گذشت و دیدم نه. این نسیم آزادی، از همان پنکه ای میوزید که ارباب بالای سرم روشن کرده بود تا شاید بوی خون را فراموش کنم.
پنکه خاموش شد. رویای آزادی فروریخت. دوباره شکستم. حالا به کدام رویا خوش باشم؟ چه رویایی شیرین تر از آزادی؟ اگر همیشه از دست دادن، سخت تر از نداشتن نباشد، اینجا سخت تر است. حالا زندانی آزادی چشیدهای بودم و استخوانم تیر میکشید. من بودم و تحمل ناپذیرترین بار هستی. نه تصویر کسی از جلوی چشمانم گم میشد و نه صدایشان. فکر جانهای عزیز رفته، عیاشی جان در تنم را سخت میکرد.
در زمستان سرد دیگری رویای آزادی دوباره جوانه زد. برف کینه توزانه تر میبارید و تیغ وحشیانه تر میبرید. این بار نه جوانه و بذر که خاک هم در این آتش میسوخت. نفسی بالا نمیآمد و پناهی نبود که دوباره به سمپادیا برگشتم. نمردم. این جا آخرین نخ اتصالم به زندگی شد. اینجا تخدیر همه دردهایی شد که در هوشیاری میکشتم. اینجا مجالی شد برای نفس کشیدن، برای زنده ماندن، برای زنده نگه داشتن بذری برای جوانه زدن. آدمهایی که نمیشناختم، آدم هایی که دوستم داشتند و حتی آدمهایی که از من متنفر بودند به دادم رسیدند. آدمهایی که هنوز آدم بودند.
فراموش نمیکنم، نه بوی خون را، نه صدای خشدار گریه را، نه فریاد مردمی که صدایشان زیر صدای گلولهها گم شد. نه، هرگز فراموش نمیکنم. نمیتوانم فراموش کنم اما الان وقت تحمل کردن است. وقت زنده ماندن است. وقت قوی تر شدن است. وقت مهیا شدن است برای خیر مقدم گفتن به آزادی.
و فردای آزادی، وقت سوگواری است برای همهی آن چیزی که از ما گرفته شد.
چه اشک هایی که منتظر فرو افتادن است.
وقتی بچه بودم اینجا هنوز برق نداشت. اینجا یعنی همین روستای پدری، طالکوه. چهار ساله بودم که تیرهای چوبی برق را آوردند و بالاخره اینجا هم شب هایش کمی روشن شد. تا قبل از آن شبها اتاق با چراغ گرد سوز روشن بود و راه با فانوس روشن میشد.
بچه که بودم بیشتر از هر چیزی معتاد تلویزیون بودم، تلویزیون 14 اینچ قرمز رنگ سیاه و سفیدی که داشتیم. شاید علاقه ام به فیلمهای کلاسیک هم ریشه در همان کودکی ام دارد. و بعد رادیوضبط دو کاستی که بود. شبها نوار خروس زری پیرن پری را گوش میدادم، بعد هم نوار کلاه قرمزی. وقتی هم که پدرم نوارهای شجریان را گوش میداد، کنارش مینشستم و میشنیدم. علاقه ام به موسیقی همینجا شکل گرفت، زمستان 76 یا بهار 77، ما و شب، سکوت، کویر. اما این ها برای وقتی بود که قزوین بودیم و برق داشتیم، طالکوه اما خبری از این تکنولوژیهای مفرح نبود. تفریح روزانه ما، اگر برف و باران نبود، گشتن و بازی کردن بود. اگر برف و باران بود، باید آنقدر خانه میماندیم تا شب شود و گردسوزها روشن شوند. تفریح شبانه ما همیشه به راه بود. بازی با سایههای گرد سوز، بازی با پروانههای گرد شعله های لرزانش. دیوار سفید خانه و سایههای سیاه دستهای ما فرق چندانی با صفحه تلویزیون سیاه و سفیدمان نداشت، بجز آن که حرکاتش در اختیار ما بود. برق که آمد، گردسوزها جمع شد، تلویزیون سیاه و سفیدمان رفت طالکوه و ما هم تلویزیون رنگی خریدیم.
طالکوه تلفن هم نداشت، تا بیست سال پیش تنها یک خط تلفن عمومی در روستا بود. اگر کسی از جای دیگر با طالکوه تماس میگرفت، یک بلندگو، مثل بلندگوهای مسجد اعلام میکرد آقای فلانی، تلفن داری از فلان جا. اگر برف و باران بود، با چه مصیبتی باید به آن تلفن میرسیدیم که فقط سه دقیقه فرصت صحبت داشت، ولی به هر شکلی بود میرفتیم. اگر تیغ میبارید هم میرفتیم. کسی که در آن شرایط و زمان تلفن زده، دلیل موجهی دارد، حتی اگر احوال پرسی ساده باشد.
الان که برق و تلفن هست و اینترنت نیست، برایم یادآور همان روزهاست. روزهایی که باید به سختی به تلفن میرسیدیم تا فقط بگوییم: «سلام، خوبم، خوبی؟ خدا را شکر.» روزهایی که یک نفر باید سلام همه را به بقیه خانواده میرساند. روزهایی که احوال پرسی نه از سر مرام و معرفت و دلتنگی، که از ضرورت خانواده بودن بود. روزهایی که باید با هر چه بود و نبود سختیها را تحمل میکردیم، تا شبهای روشن را پیش از از پا افتادن ببینیم.
صبح که به ناچار از زیر پتو بیرون خزیدم تا به کار گوسالهها برسم، میوش و میشو-گربههای قشنگم- چنان کنار بخاری خوابیده بودند که حتی یارم به یک لا پیراهن زیر نسترن نخوابیده بود. صبحانه را که خوردیم، میو میو کنان سهمشان را خواستند. صبحانه را خوردند و ما رفتیم پی کار و آن ها دوباره کنار بخاری خوابیدند. بعد از دو ساعتی جان کندن، یخ زده برگشتیم خانه. با پنجههایی که به سختی باز میشد، چند تکه ای هیزم شکستم و گذاشتم کنار بخاری تا برفش آب و بخار شود. گربهها همچنان خوابیده بودند. تا لباس از تن درآوریم، میشو، دختر همیشه، غرغرو میویی کرد. فهمیدم شعله فرو نشسته و باید هیزمی دوباره بگذارم. تا آتش را دوباره چاق کنم، غرغر خانم قطع نشد. حتی زحمت باز شدن چشمش را نداد و در خواب فرمان میفرمود. شعله سرکش شد. به الاغ بیچارهای فکر کردم که این همه زحمت برای آوردن هیزمها کشیده بود و حالا سهمی از این آتش ندارد. به میشو نگاه کردم که حالا احساس رضایت میکند. به سیا و گودی، سگهای شیرصفت نگاه کردم که زیر این برف، سینه سپر کرده اند که سینه ما را گرگ و پلنگ ندرد. به میوش نگاه کردم که حالا آن طرفش را به گرمای بخاری میدهد. پوریا نگاهم را دید و با خنده گفت: «خرده بورژواها». بابا آمد و گفت: «واقعا زندگی رو اینا میکنن، این همه زحمت بکش برو هیزم بیار و بشکن و آتیش به پا کن که اینا لم بدن کنارش. خر بیچاره رو بگو». پوریا گفت: «خر متخصص نیست که، کارگره. اون سگم کارگره. اینا متخصصن. کل روز میخورن و میخوابن که فقط برن چارتا موش بگیرن. کاری که هیچ کی نمیکنه». میشو میوی دیگری در تایید حرف پوریا کرد. خندیدیم. رفتم تا کمی شیر داغ بیاورم. شیری که با عسل و هل و دارچین و زعفران داغ کرده بودم. دو تکه از کلوچهای که دیشب پخته بودم هم مانده بود. همه را آوردم. با اجازه اولیاحضرتان نزدیک بخاری نشستیم. بوی شیر و کلوچه که بلند شد، میشو بیدار شد. کلوچه را نزدیک دهان آورده بودم که خیز برداشت تا از من بقاپد. میویی از سر خشم و تعجب داشت، میویی بلند و سرکش. مادرم با دمپایی نوازشش کرد. البته کمی خشن. گفت: «دیگه خیلی پررو شدن. پس فردا مارو هم از خونه بیرون میکنن. برای دو تا موش آخه؟» پوریا میشو را صدا زد و میشو روی زانوی پوریا جلوس کرد. میو کرد. فرمان نوازش داد. پوریا نوازش کرد و میشو خرخر. میوش رفت دنبال شکار و میشو همچنان خواب بود. پوریا گفت: «برای دو تا موش نه، برای این همه قشنگی».
برف تا بالای زانو آمده بود که گفتیم حالی به گاو و گوسالهها بدهیم. ولشان کردیم. مثل تیری که از کمان رسته باشند، جستند. چنان به سمت دشت برف دویدند که مجاهدان اسلام پی حوری به جنت. چِیلَه، کَل هشتصد کیلوییمان مثل خرگوش سه کیلویی میپرید و خود را به برف میکوبید. هر بار که میپرید پایش بی اغراق دو متر از زمین فاصله داشت و دستش یک متر. ترسیدیم. تا به حال اینطور ندیده بودیمش، حتی وقت جفتگیری و خاکبرسری. فاصله گرفتیم که شهیدمان نکند. گودی و سیا هم که اول مشغول بازی شده بودند، ترسیدند. دیگر هیچ کس و هیچ چیز نزدیکش نبود و در عالم خودش عشق میکرد. انگار هر شب خواب آلپ را میدید و امروز رویایش به واقعیت پیوسته بود. مادرش هم در برف میرقصید. او هم یاد هایدی و آلپ کرده بود. یاد خودم افتادم، وقتی که اصفهان بودم. اصفهان، همان دشتی که به یک تپهی سنگی میگویند کوه صفه و به یک کویر تشنه میگویند زاینده رود و به شهرشان هم نصف جهان. یاد وقتی که میان لهجههای غریب، لهجه کردی، ترکی یا گیلکی یک مسافر یا دانشجو مرا به خانه ام میرساند. یاد وقتی که بیشتر از تمام عمرم آهنگ کردی گوش دادم و نفهمیدم چرا. یاد وقتی افتادم که هر هفته شهر را تحمل میکردم تا جمعه شود و از شهر خارج شوم، یک ساعت پیاده از بهارستان دور شوم تا به دامن کوهچههای سنگی دور از آدم برسم و بعد یک ساعت پیاده تا بالا بروم که دیگر هیچ نباشد جز او وحدهُ لا اله الا کوه. آن بالا گوشم را تیز میکردم که صدای کبکها را بشنوم. روی خاک سرخش با خار و خاشاک آتشی روشن میکردم و بدون هیچ دودی خیال میکردم که این جا کوه است، اینجا طالکوه که نه، حداقل قزوین است. این کنده بلوط شکسته نه، اما گون های خشک باد کنده است که میسوزند و من نزدیک خانه ام. آدمی دورم نبود، راحت از ته دل قیه میکشیدم. اگر باران نمی میزد – که به لطف حضورم در اصفهان آن دو سال بارندگی خوبی داشت- دیگر کیفم کوک کوک میشد. بوی دود آتش و نم باران آشنا ترین بوی روزهای خوش زندگیام بود.
یاد علیرضا و سپیده افتادم، وقتی که رفته بودیم اسفرجون، روستای پدری سپیده. وقتی که بعد از صبحانه رفتیم پیاده روی و رسیدیم پای تپه (کوه)، تیر جسته از کمان شدم؛ وقتی که رسیدم بالای کوه و قیه کشیدم و پایین جوابم را دادند. آنقدر مست و از خود بیخود شده بودم که وقتی برگشتم، پدر سپیده گفت: «آقا پیمان یاد وطن کردیا!» و علیرضا گفت: « دیدین که چطور مثه بز دوید بالا»...
اما چِیله که هرگز نه آلپی دیده و شنیده، چرا باید یاد یار و دیار کند؟ اشتباه میکردم. من تنها دلم برای آن روزها تنگ شده بود، برای دوستان جانم. برای علیرضا و سپیده. برای خندههایمان. برای مسخره بازیهایمان. برای یک ساعت ساکت ننشستن و گفتن و خندیدن و گفتن و خندیدن. این روزها دلم بیشتر از هر روزی برایشان تنگ شده و از هر جا هر چیز به آن جا میرسم، خاطرات روزهای خوش دوستیمان. من بودم که دلش تنگ بود، نه چیله.
خیس و یخ زده رسیدم خانه، برف روی کاپشنم یخ بسته بود. آنقدر عرق کرده بودم کلاه خیسم بخار میداد. به هر زوری که بود راه را باز کرده بودیم و کمی آب و هیزم آوردیم. وقتی رسیدم خانه آتش اجاق را چاق کردم و خواستم دوباره بروم که تلفنم زنگ خورد. هر طور که شده بود باید تا قبل از ظهر، یخ تانکر و لولهها را باز کرده و آب میآوردم. نخواستم معطل شوم و رفتم که مادرم گفت: «شماره تهرانه. جواب بده. امروز دوبار زنگ زده.»
+بفرمایید؟
-آقای ملک پور؟
+در خدمتم
-از شرکت فلان مزاحم شدم. فردا میتونید تشریف بیارید برای مصاحبه؟ ساعت 10 صبح، شهرصنعتی البرز...
+ نه نیستم. احتمالا تا هفته آینده نباشم.
....
تلفن را که قطع کردم، از نگاه مادرم فهمیدم که امروز دوباره روز بحث است. همین پنچشنبه بود که قبل از شام بحثمان شده بود. آن روز وقتی آمدم تمام لباس هایم را کثافت گرفته بود. گوساله بیچاره نفخ کرده بود و باید کاری میکردیم. یک مقدار پارافین، یک مقدار جوش شیرین حل شده در آب و یک قرص مخمر به خوردش دادیم. گوساله است، بچهی آدم که نیست. باید فکش را باز کنی و با لوله و دم و دستگاه مخصوصی همهی این ها را مستقیم به مری بریزی. و بعد آنقدر پشت سیرابی اش را دورانی محکم بمالی که شاید نفخ حرکت کند و آروغی بزند. و بعد هم ببری و بگردانی تا گوارشش باز هم تکانی بخورد. آنها که قفس مخصوص دام دارند راحتند. دام را میبندند و با کمترین زحمتی این کارها را میکنند، اما ما که نداریم گرفتاریم. باید زور خر را بگذاریم تا با دست و طناب مهارش کنیم. تا آغشته به گه نشویم، کار در نمیآید. آن روز هم استثنا نبود، غرق گه شدم؛ از زیر سینه تا بالای زانو که اگر چکمه نداشتم تا انتها و وقتی رسیدم و مادرم سر و وضعم را دید بغضی شده بود. قبل شام طاقت نیاورد و گفت: «این چه زندگیایه که برای خودتون ساختین؟» آن روز عکسهای کت و شلواری ام را مرور کرده بود. وقتی که مهندس بودم و بوی خوب میدادم. وقتی که دنبالم ماشین میفرستادند و ازین شهر به آن شهر در سفر بودم. گفت و گفت و گفت و دم نزدم. او هم حق داشت، هر مادری خوشبختی فرزندش را میخواهد. به شوخی گفتم الانم هستیم دیگه. خوبیم، زنده ایم مثل بقیه. گفت: «مثل بقیه؟ رفیقاتون همه سر و سامون گرفتن. هفته پیش عروسی پسرداییت بود...» دیگر طاقت نیاوردم. «آره مادر، من بوی گه گاو میدم، بوی خون نه.» و از جا بلند شدم و رفتم.
شهریور چهارصد و یک بود که معافیت تحصیلی ام تمام میشد. استعفا دادم و آمدم قزوین که کارهای سربازی ام را بکنم. تازه دفترچه را گرفته بودم که خبر ژینا آمد. خیابانها چیزی را صدا میزد که هرگز نداشتم. زندگی و آزادی. نتوانستم بنشینم و نگاه کنم. یک شب که از دوستم خبری نبود، تا نیمه شب بیدار ماندم. بالاخره پیام داد «سلام، خونهام.». خیالم راحت شد. فردا صبج که هم را دیدیم گفت: «دیشب تو یه کوچه فرعی از رفیقم جدا شدم، یهو یه صدایی اومد و پسری بیست متر اون طرف تر از من، افتاد. تا برسم خونه و پیام رفیقمو دیدم که نوشته بود رسیدی و خونهای مردم از نگرانی.» دلم ریخت. میتوانست دوستم باشد. میتوانست من باشم، قاتل یا مقتول. هنوز حالم جا نیامده بود که کاغذی دستم داد.
+اگه مردم اینو بده بابام.
کاغذی مهر و موم نشده. نگاهش کردم.
-این چیه؟
+ منو نبین. بخونش. پیشت باشه. مردم بده بابام.
آن جا برای من حجت تمام شد. رسیدم خانه و دفترچه ام را پاره کردم. میتوانستم دفترچه را پست کنم، یازده ماه زیر پرچمشان پا بکوبم و کارهای دیگری که میخواستند و تمام. اما نخواستم. بوی آزادی را شنیده بودم... و بوی خون را. سرکش تر از آن شده بودم که سر خم کنم.
تا تیر چهارصدو دو، پنجاه بار رزومهام رد شد، بخاطر غیبت سربازی. سه شرکتی هم که خودشان تماس گرفته بودند، خودم نرفتم. به همان دلیلی که سربازی نرفتم. هر روز از این و آن، مستقیم و غیر مستقیم حرف میشنیدم. تیر چهارصدو دو بالاخره دوباره مشغول شدم. حقوقی نداشتم، ارج و قربی هم. دیگر وسعم به خانه گرفتن نرسید، خوابگاه گرفتم. دخلی نداشتم که خرجی داشته باشم. شاید اگر آن موقع رابطهام آنقدر لانگ دیستنس نبود دیگر چیزی برای خوردن هم نمیداشتم. آخر ماه که میشد، میگفتم سازم را کوک کنم و کنار مترو بنشینم. یک شب یک ساعتی نشستم، بیست تومن گیرم آمد و سی تومن بخشیدم. هر روز سایتهای فریلنسری را میچرخیدم. کلا دو پروژه به تورم خورد که پولش خرج جراحی شستم شد، فیزیوتراپی هم که هیچ. بیمه نداشتم که از پس این هزینهها بربیایم. مشاور یکی از دوستانم شدم که تازه کارش راه افتاده بود. گفت رفاقتی و گفتم چشم. اشکالی نداشت. دلم خوش بود که دستم بوی خایه و نانم بوی خون نمیدهد.
همچنان رزومههایم یکی پس از دیگری رد میشد. تا مهر چهارصد و سه که بالاخره قبولم کردند و رفتم جای دیگری. رقمش روی کاغذ خوب بود اما مشخص نبود کی میدهند اگر بدهند. بیمه هم داشت. بیمه تکمیلی هم. اضافه کار و ماموریت هم. بعد از عقد قرارداد خوشحال پیام دادم: «که عزیزم، کار جدیدم خوبه. حالا میتونم کلاس زبان ثبت نام کنم و دنبالشم.» مشکلم برای رفتن فقط سربازی نبود، زبان هم بود. مسئله اصلا زبان نبود. مسئله این بود که عزیز راه دورم فکر میکرد من هیچ هدف و برنامه ای برای به هم رسیدنمان ندارم و هر چه میگفتم شرایطم چگونه است و متوجهش نمیشد. گفتم اینطور شاید بهتر باشد، دلخوش کنکی هست حداقل. آذر تمام شده بود که بالاخره حقوق مهرم را دادند. کلاس زبان؟ پر. آنقدر مقروض شده بودم که حقوق مهرم کامل رفت. دوباره ماندم با همانقدری که کفاف کرایه اتاق و نان و تخم مرغم را بدهد. در به در دنبال کار بهتر. حالا دلایل رد رزومه ام دو تا شده بود. غیبت سربازی، جا به جایی زیاد شغلی.
خرداد امسال، تعلیق و قطع همکاری. رفتم انزلی، یکی از آشناها بازرگانی داشت. باز هم مشاوره و کار پاره وقت و نان بخور و نمیر. یه پایم انزلی، یه پایم طالکوه. برادرم توانسته بود پدرم را به گاوداری راضی کند. استارتش را زده بودند. من هم آمدم کمک. کار خودمان بود هر چه بود. انزلی که سوخت، رفت و آمدم به آن جا هم کم شد. طالکوه ماندم. هر از چندگاهی، دعوت به مصاحبه بود، اما به همان جلسه مصاحبه هم نمیارزید. یکی جور شد که نسبتا خوب بود، کارآموز سابقم معرفی کرده بود. با سلام و صلوات رفتم مصاحبه، همه چیز روی کاغذ تمام شده بود، اما نشد. چند باری دنبالش را گرفتم، هی امروز و فردا کردند، بیخیالش شدم. ماندم طالکوه، پیش گاوها. رابطه ام؟ تمام شد. دیگر نتوانستیم. امیدی نبود.
از مرداد 97 که مشغول کار شدم، تا امسال، با احتساب آن یک سال سربازی هم آنقدری سابقه داشتم که جایی برای خودم کسی شوم. اما نشد. نه آن که خیلی بارم باشد، اما میبینم که همه آن هایی که کار یادشان دادم و هنوز مشکل گشایشانم، کسی شدهاند. این زندگی ای بود که خودم ساختم؟ نمیدانم. شاید این راهی بود که پیش پایم گذاشتند. تا آن جایش که به خودم مربوط است، اشکالی ندارد. درست است که حالا بیشتر روز را بوی طویله میدهم، اما دلم خوش است که دستم بوی خایه و نانم بوی خون نمیدهد.
تلفن را که قطع کردم، از نگاه مادرم فهمیدم که امروز دوباره روز بحث است. خواستم رویم را برگردانم که گفت:«چی شد؟ میری؟» خندیدم. بغلش کردم و گفتم:«آره. باید زودتر برم. گوسالهها تشنه ان».