یکشنبه ای که به امید دوشنبه و سراشیبی تند روزهای بعدش میخوای شروعش کنی اما انگار خستگیای که دارم، خستگیِ عصر سه شنبه های دبستانه که شیفت بعدازظهر بودی و الان میخوای برگردی خونه ولی هنوز چهارشنبه ای هست که بخاطرش باید بری مدرسه.
شنبه و یا جمعه
جمعه ای که صبح پا میشی چون روز تعطیله رو مود اهسته مدارا و آرامش و استراحتی و کارات رو خوش خوشان نجام میدی
بعد عصر میگی این هفته اذیت شدیم بریم بیرون یه گشتی بزنیم بعد میای خونه و استرس شنبه ی مزخرف رو داری و تا دیر وقت بیداری و کارای شنبه رو میکنی
شنبه له و داغانی و شنبه هم کش دار و تمام ناشدنی هست
جمعه شبی که فرداش زنگ اول یه امتحان سخت سخت داری و بعد از امتحان یه زنگ زمین و یه زنگ ریاضی. دبیرای این دو درس واقعا باعث میشدن بخوام سر کلاسشون جیغ بکشم پنجرهها رو تو سرم خرد کنم و مدرسه رو آتیش بزنم.
پنجشنبه ساعت یازده دوازده شب که برای شنبهاش کلی کار داری و خودت هم میدونی نمیرسی توی یک روز جمعش کنی اما از صبح کارهاتو موکول کردی به جمعه و الان پشیمون اما در عین حال بلاتکلیف، نشستی داری توی ذهنت حساب میکنی که چطوری باید برنامهریزی کنی که بتونی فردا کار رو کامل انجام بدی تا از عذاب وجدانت کم بشه🙏🏻
زندگیم در حال حاضر هر چیزی هست جز چهارشنبه
انگار از اون حس رسیدن اخر هفته که با خودم بگم وای بالاخره میتونم یکم استراحت کنم خیلی دورم، و دلم تنگ شده واسه چهارشنبه های دوران راهنمایی که نه تنها ذوق و شوق شنیدن زنگ اخر رو داشتیم بلکه آخرین زنگ هنر داشتیم و بهترین پایان برای هفته بود، نیازمند تجربه ی دوباره ی اون روزها هستم
اون بازهای از ابتدایی که مدرسه رفتن واقعا بهم حال میداد(منطقا بخاطر دوستام و نه درس🤝) شب و غروب جمعه برخلاف تیپیک جامعه، قسمت مورد علاقم از کل هفته بود؛
الان یه چیزیه شبیه غروب پنجشنبه، که انگار هنوز باید یه روز دیگه واسه رسیدن غروب جمعه مورد علاقم صبر کنم ولی خب در عین حال بهش نزدیک هم هستم.