• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قفسه کتاب قفسه کتاب نون28026

نون

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
563
امتیاز
6,706
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 4
شهر
شیراز
سال فارغ التحصیلی
1399
رشته دانشگاه
TeleHealth
خب بالاخره قراره منم از اینا داشته باشم . باشد که به تفصیل بنویسم

خب سال های کودکی و نوجوانی تا قبل از سال 1395
هستی - فرهاد حسن زاده
دلقک - هدا حدادی
پریانه های لیاسند ماریس - طاهره ایبد
رودخانه سفید - پیتر جیمز پیترسون
خانه پغورقاتی - طاهره ایبد
کرمی که هیولا شد - جعفر توزنده جانی
ماهی قرمز 1000 کیلویی - بتسی کرومر بایارس
هیچ کجا و هیچ وقت - ایرینا تاکماکووا
سوفی و چراغ جادو - ابراهیم حسن بیگی
آرزوی سوم - مصطفی خرامان
خداحافظ راکون پیر ^^ - کلر ژوبرت
سیاه دل - کورنلیا فونکه
طلسم سیاه دل - کورنلیا فونکه
قلب های نارنجی - مینو کریم زاده
دختری با روبان سفید مژگان کلهر
پیش از بستن چمدان - مینو کریم زاده
خانواده آقای چرخشی - طاهره ایبد
توران تور - عباس جهانگیریان
لالو - یوسف قوجق
هیچکس جرئتش را ندارد - حمیدرضا شاه آبادی
سفر به شهریور - هادی خورشاهیان
عشق و رنج و بلوط - رضا موزونی
+ دیگر کتاب های کانون

پشت کوه - لیلی تکلیمی
دنیای پنهان - لیلا تکلیمی
یک تبسم برای قلبم - مامیچکا
کاغذ بی خط - تسنیم
شهربازی - allium
در جگر خاریست - نسیم شبانگاه
پنجمین فصل سال - رهایش
مجموعه درنده تاریک شب - الناز دادخواه
انسانم آرزوست - مهتاب.ا.ک
پنجره ها می میرند - رهایش
دوباره با من باش - diar
ال رویای زنده به گور - Fatima.N
نامقدس - sober
پسران بد و هیچ کسان - sober
+ دیگر کتاب های نود وهشتیا :D :- ;))

سال های 1395 تا 1401 :
قلعه حیوانات - جورج اورل
صد سال تنهایی - گابریل گارسیا مارکز
درمان شوپنهاور - اروین.د.یالوم
راز داوینچی - دن براون
فرشتگان و شیاطین - دن براون
سرچشمه - دن براون
نماد گمشده - دن براون
انجمن شاعران مرده - ان.اچ.کلاین بام
بخش های زیادی از هزار و یک شب
کتاب های زبان بدن
مردی به نام اوه - فردریک بکمن
عقاید یک دلقک - هاینریش بل
عطر سنبل عطر کاج - فیروزه جزایری دوما
کوری - ژوزه ساراماگو
جنس ضعیف - اوریانا فالاچی
ارابه خدایان - اریک فون
اشوزدنگهه - آرمان آرین
سه شنبه ها با موری - میچ آلبوم
سفر با شاعر
خدایان مصر
ناطور دشت
استاد عشق
سمفونی مردگان - عباس معروفی
هری پاتر
شازده کوچولو
سووشون
قلعه متحرک هاول
مثل آب برای شکلات
من گوساله ام
The perks of being a wallflower - Stephen Chbosky
To all boys I've loved before - Jenny Han

سال 1402
بلندی های بادگیر - امیلی برونته
مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است - فردریک بکمن
بریت ماری اینجا بود - فردریک بکمن
بینوایان - ویکتور هوگو
زمانی که یک اثر هنری بودم - اریک امانوئل اشمیت
عزاداران بیل - غلامحسین ساعدی
قهوه سرد آقای نویسنده - روزبه معین
یک مشت تمشک - اینیاتسیو سیلونه
زنان کوچک - لوییزا می الکات
برنامه ریزی به روش بولت ژورنال - رایدر کارول
کار عمیق
باشگاه پنج صبحی ها
قدرت عادت
هنر شفاف اندیشیدن
بازداشتگاه صورتی - آدام آلتر

سال 1403 تا الان :
غرور و تعصب - جین آستین
درباره خوب بودن -آلن دوباتن
دیوید کاپرفیلد -چارلز دیکنز
بدن هرگز دروغ نمیگوید -آلیس میلر
پسرک ، موش کور ، روباه و اسب - چارلی مکسی
تست مامان - راب فیتز پاتریک
پاستیل های بنفش - کاترین اپلیگت
بام نشینان - کاترین راندل
هزارتوی پن - کورنلیا فونکه
کتابخانه نیمه شب - مت هیگ
اتاق - اما داناهیو
دوزخ از مجموعه کمدی الهی - دانته

نمایشنامه :
اتوبوسی به نام هوس - تنسی ویلیامز
باغ وحش شیشه ای - تنسی ویلیامز
شب به خیر مادر - مارشا نورمن
داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد - مانتی ویسنی یک
آی با کلاه آی بی کلاه - گوهرمراد
زنان تروا - ژان پل سارتر
پناهجو - مانتی ویسنی یک
حواستون به پیرزن هایی که از تنهایی پوسیده ان باشه - مانتی ویسنی یک
 
خب به عنوان اولینی که قراره براش توضیحات بنویسم:
نمایشنامه پزشک نازنین از نیل سایمون، ترجمه آهو خردمند، نشر نی

نکته اینه که توضیحاتی که قراره براش بنویسم اساسا ربطی به خود این نمایشنامه نداره بلکه به چرایی خوندنم بستگی داره
نمایشنامه جالب بود اما به هم پیوسته نبود تنها چیزی که داستان هارو به هم ربط میداد نویسنده بود که خب قابل درکه چون رسما داستان های کوتاه رو برداشتن و به نمایشنامه تبدیل کردن

حالا چرا دارم اینو مینویسم؟ چون قراره این رو اجرا کنیم و من کیم؟ بله نویسنده ^_^
درواقع این توضیحات تصورات ذهنیم برای اجرای نقش نویسنده است نه تحلیل نمایشنامه و شخصیت هاش
خب توی خود داستان توی صحنه اول و پرده اول نویسنده یه حالت گیج و غمگین داره اما متوهم نیست
من ولی دوست دارم متوهم و بی قرار اجراش کنم. مثلا اینکه اون ذهنش پر از شخصیته و شخصیت ها رو اطرافش میبینه و یه جاهایی صدای اونها تمرکزش روبه هم میزنه و مجبوره با دست یا حتی حرف اونارو آروم کنه یا با تصور شخصیت های بچه هی مراقبشون باشه
پس زمینه شخصیتی این حالت میشه یه آدم خلاق که از تنهایی برای خودش شخصیت هایی ساخته که با اونها حرف بزنه ولی الان با وجود اینکه میتونه مرز رو ببینه نمیتونه شخصیت های خیالیش رو کنترل کنه.
حالت دومی که میتونم اجراش کنم از اون حالت های خسته سرگردان فلسفی طوره. به این شکل که توی صحنه ها همیشه نشسته و سیگار دستشه. لحنش خسته است و شاید حتی بی تفاوت. انقدر از دنیا توسط بقیه حذف و نادیده گرفته شده که دیگه اونم اهمیت نمیده و صرفا توی صحنه وقتی ازش خواسته شده افکارش رو به اشتراک میذاره

بازهم نمایشنامه رو میخونم و تحلیل خود اون و اشکال دیگه نویسنده رو مینویسم ^_^
 
خب از یه جایی به بعد یادم رفت 1403 رو ثبت کنم اما عیب نداره در اسرع وقت کاملش میکنم
اما اولین کتاب 1404 هم باز نمایشنامه شد!
نمایشنامه "چگونه تاریخچه کمونیسم را برای بیماران روانی توضیح دهیم؟ نوشته ماتئی ویسنی‌یک، ترجمه ملیحه بهارلو، نشر کتاب فانوس

ایده کلیش رو دوست داشتم. یعنی برای خودم نمایشنامه تو فضای بیمارستان روانی جذابه.
بیشترین چیزی که برای من جالب بود صحنه‌های شرط‌بندی بیماران بود. اون شوق و امیدواری و این‌ها به نظرم یه‌جورایی شبیه انتظار مردم برای منجی می‌مونه... همون‌قدر ابزورد..
و البته چقدر واقعا رسانه توی تفکر آدم‌ها نقش داره! و چقدر چقدر چقدر بت کردن یه آدم خطرناکه! تله‌ای که حداقل ما یک بار با سر توش فرو رفتیم و البته به نظر میاد چیزی هم ازش یاد نگرفتیم!

دیگه اینکه نسبت به کارهای دیگه ویسنی‌یک یکم به نظرم خشک بود که البته ممکنه از ترجمه هم بوده باشه یا از سانسور.
 
کتاب‌های 1404 تا اینجا:
The Witches - Roald Dahl
How to Talk to Anyone - Leil Lowndes
رامونا و پدرش - بورلی کلی پری (بازخوانی)
نمایشنامه مکبث - شکسپیر

و سال بلوا - عباس معروفی که الان درموردش می‌خوام بنویسم ^_^

بارها و بارها این کتابو باز کردم و جلو نرفت تا این هفته...(و بار دیگه به کتابیل ایمان می‌آوریم)

رمان عاشقانه - اجتماعی که توی یک شهرستان/روستای کوچیک توی سمنان اتفاق میفته بین سال‌های فکر کنم 1306 از کودکی نوشا تا 1316 که میشه همون سال بلوا.
فضای اجتماعی - سیاسیش میشه حضور آلمانی‌ها، روس‌ها‌، حقه‌بازهای دین‌فروش، خائنینِ تشنه قدرت، وظیفه‌شناس‌های به حق نرسیده، خون‌های ریخته شده و مردم بی‌چاره و فلک زده...
و فضای عاشقانه‌اش حاصل حضور دخترک زیبا و جسور و احمقی به اسم نوشا، مجنونِ عاشق‌پیشه به نام حسینا و گرگ خوش‌لباس و خوش‌ادایی به اسم دکتر معصوم.

انقدر موقع خوندنش دچار احساسات متفاوت شدم الان نمی‌تونم تصمیم بگیرم چیو می‌خوام اینجا ثبت کنم...
رنج زن بودن رو چند وقته توی آثار متفاوت هی به چشمم می‌خوره... اسیر شدن‌های اجباری، نداشتن راه فرار از دیوی که اسیرش شدی، محتاج شدن به همون دیو زندانبان ترسناک‌تر از اونه که بخواد واقعی باشه اما چه زن‌ها که این کابوس رو زندگی کردند و چه زن‌ها که هنوز هم زندگی می‌کنن...

و حسینا، چه تصویری چه معجزه‌ای چه بتی درست کرده جناب معروفی... فکرهام واژه نمیشه فقط لبخندی میشه که مزه خاک میده و بوی بارون

***
- سال و ماه وقتی بهم می‌ریزه که مردم به حق خودشون راضی نباشن

- موی سیاه، پیرهن سیاه، شلوار سیاه و آسمان بقیه او بود

_ عمر باخته‌ها عاشق عمر دیگران می‌شوند

-تسلیم خاکی شدم که انگار از وجود خودم بود، بارها در آن مرده بودم

ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن
بر درختی کآشیان مرغ توست
شاخ مشکن مرغ را پران مکن
جمع و شمع خویش را برهم مزن
دشمنان را کور کن شادان مکن
گرچه دزدان خصم روز روشنند
آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن
کعبه اقبال این حلقه است و بس
کعبه امید را ویران مکن
این طناب خیمه را برهم مزن
خیمه توست آخر ای سلطان مکن
نیست در عالم ز هجران تلخ‌تر
هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن
دیوان شمس- جناب مولانا

***

و واقعا چرا انقدر عجیبه که آدم گاهی همینجوری بخواد گریه کنه؟
 
آونگ خاطره‌های ما - عباس معروفی

نمایشنامه اول: آونگ خاطره‌های ما
خیلی ساده و خیلی روان پیش میره ولی یه‌جوری به نتیجه و پایان می‌رسه که بعد از اتمامش مثل آقای فروشنده تا چند مدت منگ می‌مونی!
چقدرررررر تشبیه به جا و جالبی درست کرد آقای معروفی...
از تشابهش چیزی نمی‌گم به علت آن چیز که عیان است و اینا
قطعا قطعا پیشنهاد میشه و حتما خودم بهش برمی‌گردم بعدا

***

قصد دارم یه سری توانایی‌های ذهنی و مهارت‌های نرم یاد بگیرم و روشون کار کنم. برنامه ریختم از هر موضوع حداقل 5 تا کتاب بخونم و اولین موضوع نقشه ذهن بود که از بعد از دیدن سریال شرلوک همیشه گوشه مغزم بوده. خود این کتاب هم سال 96 از نمایشگاه کتاب شیراز خریدم ولی تا همین هفته پیش هرگز نشده بود بیش‌تر از 2 فصل پیش برم تا بالاخره کتابیل نظر کرد و تونستم شروع و تمومش کنم.

نقشه ذهن for dummies - فلورین راسل

با اون چیزی که انتظار داشتم خیلی تفاوت داشت. یعنی من توی ذهنم همون سیستم شرلوک بود که دیگه همه چیز قراره توی حافظه‌ام ثبت شه اما این بیشتر یک نوع روش یادگیری موثر و تفکر سیستماتیک بود که البته در نوع خودش بسی جذاب بود.
بخش اول نحوه کار رو توضیح می‌داد و تا حدی هدف؛ بخش دوم کشیدن نقشه ذهن با قلم و کاغذ رو بسط داد و با کاربردهاش مثال زد؛ بخش سوم مربوط به نرم‌افزارها بود که خب من خیلی استفاده نکردم؛ بخش چهارم (به نظرم بهترین و کاربردی‌ترین) راهبردهای پیشرفته توضیح داد و بخش آخر هم توصیه‌های نهایی رو داشت.
کلا جالب بود.
 
نمایشنامه دوم و سوم از آونگ خاطره‌های ما - عباس معروفی
به روانی نمایشنامه اول نبودن

***

پیکر فرهاد از عباس معروفی
خوابم میاد و نمی‌تونم کامل بنویسم ولی می‌ذارم باشه بعدا ویرایش کنم.
پر از عبارت‌های جالب و وصف‌های دقیق از حال و روزهایی که نمی‌دونی چته و چه حالی داری.
پر از رنج. رنج فقر، رنج اعتیاد، رنج تنهایی، رنج درک نشدن و رنج درک نشدن و فهمیده نشدن... رنج اجبار و حبس شدن در خود
چقدر من قلم این مرد رو دوست دارم
..
+ ازش کلمات جدید یاد گرفتم.
 
بخش‌هایی از پیکر فرهاد:
( قسمت‌هایی که یا ستایش‌های دلنوازند، یا حق‌های انکار نشدنی و یا تابلوهای نقاشی ساخته شده از کلمات)

و انگار به دنیا آمده بودم که در هجران چشم‌هایی سیاه و براق بسوزم

همه درد این بود که یا می‌خواستند آدم را بپوشانند و پنهان کنند، و یا تلاش می‌کردند لباس را بر تن آدم جر بدهند، و ما یاد گرفتیم که بگریزیم اما به کجا؟ مرز بین این دو کجا بود؟ کجا باید می‌ایستادیم که نه اسیر منادیان اخلاق باشیم و نه پرپر شده دست درندگان بی‌اخلاق؟

مرا می‌جست و نمی‌یافت
من او را می‌خواستم و نمی‌توانستم

قلبش مثل طبل می‌کوبید، طبل‌های ریز و درشت، همه هم بی‌هنگام

این ملنگی طبیعی نبود. مثل اینکه کسی قلم‌مو در شراب می‌زد و مرا می‌کشید.

صورتم را در دست‌هام گذاشتم و به این فکر کردم که نباید بیش از حد دست و پا بزنم. دانستم خیلی چیزها به اختیار آدم نیست.

ما تباه شدیم و هیچکس نمی‌خواست گناهمان را گردن بگیرد

مثل دسته‌ای نور و سایه که سر به فلک کشیده‌اند تا ذرات را برای پابوسی به عرش برسانند.

زیر آوار تن خود ماندن!

همه مستی‌هام به سلامتی او. من شادخوار او بودم

و زندگی آغاز ماجراست...
 
لیست کتاب‌ها و نمایشنامه‌های 1404
کتاب:
بازخوانی رامونا و پدرش - بورلی کلی پری
سال بلوا - عباس معروفی عزیزم*_*
نقشه ذهن for dummies - فلورین راسلر
پیکر فرهاد - عباس معروفی عزیزم *_*
بازخوانی پریانه‌های لیاسند ماریس - طاهره ایبد
اتاق شماره 6 - آنتوان چخوف
کلیدر - محمود دولت‌آبادی (جلدهای 1 تا 7)
بازخوانی بخش‌هایی از: زمانی که یک اثر هنری بودم - اریک امانوئل اشمیت
نمایشنامه:
چگونه تاریخچه کمونیسم را برای بیماران روانی توضیح دهیم؟ ماتئی ویسنی‌یک
آونگ خاطره‌های ما و دو نمایشنامه دیگر - عباس معروفی
اهمیت ارنست بودن - اسکار وایلد
اگر رئیس جمهور ترور شد بیدارم نکن - رضا رمضانیان : اینو قرار بود کارگردانی کنم اجرا ببریم. جنگ تموم شه این یکی از اولویت‌هامه ^^
فیلم‌نامه ح مثل حیوون - زینب آشتیانی
تابوت عهد - نیل لبیوت : اینو دوست داشتم. مقدمه‌اش رو از خودش بیش‌تر
فیلم‌نامه پستچی - داریوش مهرجویی
ملکه زیبایی لینین - مارتین مک‌دونا
خر - پرویز صیاد : اینو هم بسی دوست داشتم و پیشنهاد می‌کنم
چمدان قرمز - کامران شهلایی
آقای توک - پژمان پروازی
رقص کاغذ پاره‌ها - محمد یعقوبی
درخت مادر - مجتبی مقدم
سیرک موسیو لوموند - رضا رمضانیان
شهر بی‌نفس - رضا رمضانیان

چراغ آخر - شاهین کهن
متروک بی‌انتها - واتسلاو هاول (که اینو اجراخوانی بردیم^^)
 
بهخوان ارور 503 می‌ده باز نمی‌شه؛ به‌علاوه اینکه خیلی زیادی بریده کتاب نوشتم و فکر کنم رفتم رو اعصاب ملت. درنتیجه اینجا می‌نویسم.

الان دور سوم بازخوانی پیکر فرهاد رو تموم کردم و چند روز قبل هم بعد از 3 تلاش ناموفق، موفق شدم بوف کور رو تموم کنم و حالا قصد دارم این دو تا رو با هم مقایسه کنم.
(اول یکم از معروفیِ عزیزم تعریف کنم بعد^_^)
چقدر چقدر چقدر من شیفته نوشتارِ لطیف این مردم. مثل جادو می‌مونه، مثل پر روی واژه‌هایی که پشت هم سوار کرده رها می‌شم و نمی‌فهمم چطور جلو می‌رم.
سمفونی مردگان رو تو نوجونی خوندم و شاید برای فضای تاریکش اونقدر آمادگی نداشتم. پارسال اتفاقی سال بلوا رو خوندم و بعدش همین پیکر فرهاد و بعدشم نمایشنامه آونگ. بلعیدمشون و هر کدوم رو باز خوندم و ذره ذره کشیدمش حتی! مثل مخدری که خودش هرازگاهی ازش یاد می‌کنه؛ کشیدم که لذتش به تنم بمونه و نشست و نشئه کلماتشم. حتی سبک فعلی نوشتنمم اثر همینه. به قول خانم سلیمان‌پور صدتا آدم بدرد نخور می‌مرد و تو می‌موندی مرد...
***

بریم سراغ قیاس.
بوف کور رو سال 1315 آقای صادق هدایت نوشته. داستان یه مرد نقاشه که شیفته تصویر یه زن شده. خودش زن و زندگی داره که ازشون راضی نیست و الی آخر.
تو منطقه ما اصطلاح بوف کور (که عموما بیف کور گفته می‌شه) کنایه از آدمیه که همواره درحال گریه زاری و گلایه و ناله‌اس. می‌گن باز فلانی مثل بیف کور گریه می‌کنه. (این به نظر من نزدیک‌تره به داستان تا بقیه دلایلی که برای نام گذاری این اثر می‌‌آرن؛ البته شاید اونا از وجود این اصطلاح خبر ندارن)
بهرحال بوف کور قصه افکار و سرگشتگی این مرد رو روایت می‌کنه که تلخ، تاریک و غیردقیق و پراز تکرارهاییه که می‌تونست نباشه. (مثلا هرچیزی می‌شه می‌گه اضطراب مخصوصی، حس مخصوصی، یه چیز مخصوصی)
در عوض پیکر فرهاد روایت قصه از سمت اون زن روی قلمدانه! لطیف، شاعرانه، پر از حس و نگاه‌های متفاوت. یعنی علی‌رغم اینکه این شخصیت هم سردرگم، خسته و محکوم به همون سرنوشته، اما حس‌هایی که در طی داستان ایجاد می‌کنه بسیار بسیار متنوع‌تر و واقعی‌تره.
دیگه اینکه توی بوف کور چیزی که خیلی منو آزار داد وجود ذهنیت تجاوز بود. (که من اینو نمی‌تونم جدا از نویسنده بدونم). این خیلی مسئله مهمیه! اینکه یه نویسنده معروف، توی یه اثر انقدر راحت به افکارش اشاره می‌کنه و این تو جامعه می‌مونه و ترسناک‌تر اینکه یه عالمه آدم به این نویسنده‌ها به چشم الگو نگاه می‌کنن!!! این مشکلیه که من با دولت‌آبادی هم داشتم! (بوف کور صفحه 61 – کلیدر جلد اول صفحه رو یادم نیست اما برخورد اول مارال و گل‌محمد سر چشمه که مارال داره آب‌تنی می‌کنه)
و بعد صفحه 92 (حاوی اسپویل) چرا و چطور یه آدم می‌تونه انقدر بخیل باشه که صرفا چون خودش نمی‌تونه زندگی کنه، زندگی یه نفر دیگه رو هم بگیره؟؟
یه جمله بود توی سریال آفیس، رایان شخصیت کرید رو گول زده و جلوش ورد باز کرده گفته این همون اینترنته؛ بعد توضیح می‌ده: افکار کرید حتی برای اینترنتم زیاده!
و افکار این چنینی برای جامعه‌ای مثل جامعه ما که قانون و در و پیکر آنچنان نداره انتشار و تبلیغشون واقعا زیادیه!
(اگه درمورد دو بند آخر نظری داشتین خوشحال می‌شم باهم بحث کنیم.)
***
چیزای دیگه هم تو ذهنم بود پرید. یادم اومد ادیت می‌کنم.
 
آخرین نسل برتر - عباس معروفی
(این پست یکم جنبه درد و دل داره)
مجموعه داستان کوتاه منتشر شده سال 1365
هنوز کامل نخوندم و 5 داستان رفتم جلو.
فضای عمومیش خفقانِ دهه شصت رو نشون می‌ده. فشار اجتماعی که روی آدم‌ها و خصوصا زنان جامعه‌اس.
اما اونی که باعث شد بنویسم، داستان "موری"ه
(موری: سوگواری به زبان سنگسری - در سوگ عزیز از دست رفته خاطرات رو مجسم می‌کنند و می‌گریند)
داستان خاکسپاریه. خاکسپاری در نیمه شب. خاکسپاری جوانی که اعدام شده. به‌جرم مخالفت. پدربزرگی که از نوه‌اش می‌خواد سکوت کنه، جمعیتی که خانواده رو رها نمی‌کنن.
خوندم و اشک ریختم. خوندم و تصاویر و صداها باز تو مغزم تکرار شدن. خوندم و باز خون دل خوردم.
آقای معروفی عزیزم، اگه بدونی...
اگه بدونی حالا دیگه دهه شصت نیست بتونی عزیزتو پنهونی ببری جایی، حالا همه جا هستن. باج می‌گیرن و می‌پان و عزیزانِ باقی‌ مونده رو تهدید می‌کنن
آقای معروفی دیگه نصفه شب عزیزتو از خاک درآوردن کافی نیست. باید تمام شب عزیزتو تو یخ بغل بگیری که نبرن.
آقای معروفی دیگه اینجوری نیست با وانت و پتو سربازی خودشون پیکر بیارن. باید بری از خیل هزاران کیسه بگردی عزیزتو پیدا کنی
آخ آقای معروفی... به اندازه 40هزار زندگی قصه ریخته اینجا ولی کیه که دل داشته باشه بنویسه
 
Back
بالا