"یک روز صبح، همین که گرهگوار سامسا از خواب آشفتهای پرید، در رختخواب خود به حشرهی تمام عیار عجیبی مبدل شده بود."
ولادیمیر ناباکوف درمورد مسخ میگه "اگر کسی مسخ را چیزی بیش از یک خیالپردازی حشرهشناسانه بداند به او تبریک میگویم؛ چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است". بهنظرم کافکا توی این کتاب میخواست بدیهیات رو به تصویر بکشه ولی من نمیتونم تحلیل دقیقی ازش داشته باشم... چون هر برداشتی که از قسمتی از داستان دارم، توسط قسمت دیگهای نقض میشه فقط میتونم بگم بسیار ناراحتکننده بود. بعد از اینکه خوندن کتاب تموم شد احساس پوچی و دلسوزی بسیار زیاد برای گرهگوار داشتم. تا زمانی که انسان بود خرج خانواده رو تماماً تقبل میکرد، خواهر به رویای خودش میاندیشید و پدر و مادر آنچنان درنقششون فرو رفته بودن که نای بلند شدن نداشتن ولی بعد از مسخ و در طول زمان همه نه تنها مجبور شدن کار کنن، بلکه تمام زحمات گرهگوار در طی این سالها و در شغلی که ازش متنفر بود رو کمکم از یاد بردن تا جایی که آرزوی مرگش رو داشتن و هیچ تلاشی برای بهبودیش نمیکردن. نمیتونم بگم هر آدمی اگر در این موقعیت قرار بگیره واکنش متفاوتی قراره از خودش نشون بده و همینطور که گفتم این داستانِ بدیهیات بود ولی واقعیت تلخی رو یادآوری کرد. یکجایی خوندم که نوشته بود: "مسخ شاهکار کافکا هزارتوی در هم تنیدهایست از درام زندگی و مفهوم ناپیدای آن. آدمی در احاطهی بایدها و مقبولیتهای حاکم دچار تغییراتی بنیادین میشود. آنگونه که دیگر نه برای خود و نه برای جامعه پذیرفتنی نیست. ناهنجاری شکل میگیرد و اجتماع متنفر میشود و انسان مجازات. مسخ آینهای تمام قد در برابر تمدن بشر است."
با وضع اینترنت کنونی و منابع محدود،
این نقد و بررسی درمورد مسخ رو دوست داشتم.
"خواهر تکرار کرد: «باید او را از سر خودمان باز کنیم! بالاخره شما را بهزودی در گور خواهد کرد. از طرف دیگر، ما که تمام روز مشغولیم، درموقع ورود به خانه نمیتوانیم این عذاب دائمی را داشته باشیم. برای من که طاقتفرساست.»"
"خواهر جیغ زد: «پدرجان! یگانه راهحل این است که به درک برود. و باید از فکرت بیرون کنی که این گرهگوار است. مدت طویلی است که این تصور را کردهایم و همین منشا همه بدبختیهای ماست. چطور میتواند این گرهگوار باشد؟ اگر او بود، مدتها قبل به محال بودن هممنزلی آدمها با چنین حشره کریهی پی برده و خودش رفته بود»"
"درد نمیکشید. با شفقت حزنانگیزی دوباره به فکر خانوادهاش افتاد. میبایستی که رفته باشد. خودش هم میدانست و اگر این کار میشد عقیده خودش در این موضوع ثابتتر از عقیده خواهرش بود. او در این حالت تفکر آرام ماند تا لحظهای که ساعت برج زنگ سه صبح را زد. جلوی پنجره، منظره خارج را، که روشن به روشن شدن کرده بود، دید. خواهی نخواهی سرش پایین افتاد و آخرین نفس با ناتوانی از بینی او خارج شد."
"آقای سامسا پرسید: «مرده؟» زن جواب داد: «چه جور هم که مرده». آقای سامسا گفت: « خوب میتوانیم شکر خدا بکنیم!»"