تو کتابخونه بودم. ۱۶ سالم بود. برف اومد. برف سنگین. رفتیم زیر برف عکس گرفتیم چای خوردیم. نارنجی هنوز نشکسته بود. زندگی هنوز انقدری سخت نبود. تو جیبم کلا پنجاه هزار تومن پول بود یا نبود. ولی اصلا ذهنم سمتش نمیرفت. مطمئن بودم تو زندگیم همه چی خوب خواهد بود. یا حداقل قابل قبول خواهد بود. از گوشه ذهنم هم نمیگذشت توی ۲۳ سالگی به روز الانم افتاده باشم. زانو هام درد نمیکرد دنیا رنگی بود و اوج دغدغه م این بود که چرا نمیتونم سیس گیاهی رو یاد بگیرم.